اصول مثنوي


شعر و ادب |

 

 

 بهاره کياني 

 

جمع آوري اين اثر به مثابه نقشه اي براي دانستن جغرافياي کلام مولانا است و اميد به آن است با مطالعه سه اصل مهم از دفتر مثنوي بتوانم نسل جوان ايراني را به درک سهل تر از مثنوي برسانم تا با علاقه اي بيشتر شروع به خواندن آثار ارزشمند مثنوي معنوي کنند. در کوشش براي فهم هستي شناسي مولانا به سه اصل عمده دست مي يابيم: اصل کل و جزء، نعل باژگونه و

متابعت و تقليد که سه اصل بنيادي نظام فکري مولانا را تشکيل مي دهند.

 

1- اصل کل و جزء:

مهمترين اصل نظام فکري، از آن جهت که ديگر اصول از آن ناشي مي شوند، اصل کل و جزء است. برپايه اين اصل ما با يک هستي مشبک روبروييم، چنين نيست که همه اجزاء هستي بهره وجودي يکساني داشته باشند. هرچند، درعين حال، نهايتا جزء همان کل است، پس همه چيز در پيوستن به کل، يگانه و واحد مي شود. معناي اصل کل و جزء اين است که وجود ذومرتبه است. لذا همه چيز نسبي است. هستي ماهيتي پلکاني دارد، ما هر يک بر پله اي نشسته ايم که در نسبت به پله-هاي پايين تر برتر است و نسبت به پله هاي بالاتر پست تر. اصل کل و جزء را مي توان اصل نسبيت هم ناميد. با فهم معناي اين اصل است که درمي يابيم چگونه مي توان کثرت را در وحدت ديد و وحدت را در کثرت تجربه کرد. براي شناخت هر چيزي مي توان دو شيوه کاملا متفاوت اتخاذ کرد: مي شود ابتدا اجزاء را شناخت و در نهايت به فهم کل رسيد، و يا اول درکي از کل داشت و آنگاه به اجزاء منفرد آن پرداخت؛ شناخت جزء آنگاه کل، يا شناخت کل آنگاه جزء شيوه درک حقيقت را دانستن کل و آنگاه جزء است. امکان چنين شناختي البته مبتني بر اين دريافت است که حقيقت مفقود نيست که آن را بيابيم، موجود است اما محجوب. تنها بايد حجابها را کنار زد تا آن را ديد و فهميد. حکمت گمشده ماست؛ چيزي که مي دانيم و هم نمي-دانيم. مي دانيم چون دانشي است که در نهاد همه کس نهان است، و نمي دانيم، چون دست يافتن به آن الزاماتي دارد که بايد فراهم آيد. مولانا در انتهاي حکايت فيل و تاريک خانه متذکر مي شود:

در کف هر کس اگر شمعي بدي       

اختلاف از گفتشان بيرون شدي

 با روشن کردن شمع کل فيل را خواهيم ديد. وقتي کل را دانستيم مي توانيم به جستجوي جزء بپردازيم. روشن کردن شمع به مثابه ديدن جزء است در روشناي کل. گويا براي دريافت راه در مکان مجهول نقشه آن را به دست گرفته ايم. ابتدا کل را مي بينيم، آنگاه پرسش از جزء را آغاز مي کنيم. در اين شيوه، معرفت امري زمانمند نيست و اختلاف در آن راه نمي يابد. همه ي آنها که فيل را در روشنايي شمع ديده اند، چه چهار هزار سال پيش زيسته باشند و چه اکنون، از يک حقيقت خبر مي دهند؛ اختلاف در گفت آنها تنها امري صوري و زباني است که به محدوديت هاي زبان مربوط مي شود، نه واقعيت تجربه آنها، اين آن حکمتي است که انبيا و عرفادر اختيار ما مي گذارند.

اين خلافي ني ميان اين عيون                    

 آنچنان که هست در علم ظنون

آن تحري آمد اندر ليل تار                       

 وين حضور کعبه و وسط نهار

مولانا براي بيان اين تفاوت ها از نسبت جزء و کل استفاده مي کند و در توضيح اين نسبت مثال هاي مختلفي مي زند. شاخه و درخت، جو و دريا، موج و بحر، هلال و بدر، سايه و آفتاب، جسم و جان، عين و غيب، خدا و خلق، پيامبر و مردم تنها برخي از اين تمثيل ها هستند.

اول بشنو که خلق مختلف        

مختلف جانند تا يا از الف

 در حروف مختلف شور و شکي ست     

گرچه از يک رو ز سر تا پا يکي ست

 از يکي روضد و يک رو متحد    

از يکي رو هزل و از يک رو جد

تمثيل شاخه و درخت نشان مي دهد، چگونه مي توان در عين وحدت متکثر بود و در عين کثرت، واحد. درخت در عين حال که انبوهي از شاخه هاي خرد و کلان در جهت هاي متفاوت دارد، يک تنه و يک ريشه دارد. حال همه ي اين شاخه ها و جان همه ي آنها به هم پيوسته است؛ آنها جداي از هم نيستند. همه آنها از يک خاک و يک آب و يک تاب و يک باد مي-خورند و مي نوشند و مي رويند؛ و نهايتا يک کار مي کنند، يک سايه و يک ميوه فراهم مي آورند. همچنين است نسبت جزوهاي متضاد با يکديگر. اضداد پيوسته يک کل اند و دست اندر کار يک امر.

اين جهان و آن جهان يک گوهرست     

در حقيقت کفر و دين و کيش نيست....

جزو درويشند جمله نيک و بد      

هرکه نبود او چنين، درويش نيست

گر صورت بي صورت معشوق ببينيد     

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد

 

2- اصل نعل باژگونه

نعل باژگونه يا نعل وارونه در لغت به معناي رد گم كردن است: كسي را كه در تعقيب است، گمراه كردن و به جهت مخالف روانه ساخت. رسم بر آن بود كه اگر كسي مي خواست ديگران نفهمند از كدام سو رفته، نعل وارونه به اسب خود ميزد تا نشان پاهاي اسب عكس راهي را كه رفته نشان دهد .اين عالم كه مولانا آن را ايوان دروغ مي خواند عالم مكر است و فريب، از اين رو بسا چيزها كه عكس آنچه مي نمايند، هستند:

نيست را بنمود هست و محتشم         

هست را بنمود بر شكل عدم

خنده ها در گريه ها آمد كتيم             

گنج در ويرانه ها جو اي سليم

 ذوق در غم هاست، پي گم كرده اند   

آب حيوان را به ظلمت برده اند

بازگونه نعل در ره تا رباط           

چشمها را چار كن در احتياط

 در عدم پنهان شده موجودي اي       

در سرشت ساجدي مسجودي اي

درج در خوفي هزاران آمني           

در سواد چشم چندان روشني

سخن انبياء را تاويلي ست، باشد كه گويند برو، آن برو ، مرو باشد در حقيقت مولانا اين عالم را عالم مكر و فريب، ايوان دروغ، خدعه سرا و سرانجام جهان بازگونه ميخواند؛ عالمي كه چون سايه حجابي است بر عالم واقع، و چون خواب روپوشي است بر ديدار حقيقت .به گمان آنها اين جهان باژگونه، چون ساحري توانمند ما را به وارونه ديدن يا به تعبير آنها دوبيني و كژبيني عادت داده است. تمام تلاش آنها هم اين است كه راست بيني را به ما تعليم دهند؛ امري كه البته، چندان سهل و آسان نيست. حق تعالي مكار است؛ صورت هاي خوب نمايد، در شكم آن صورت هاي بد باشد ، تا آدمي مغرور نشود كه مرا خوب راي و خوب كاري مصور شد و رو نمود. اگرهرچه رونمودي آن چنان بودي، پيغامبر با آن چنان نظر تيز منور فرياد نكردي كه ارني الشياء كماهي. خوب مي نمايي و در حقيقت، آن زشت است؛ زشت مي نمايي و درحقيقت آن نغز است. پس به ما هر چيز را چنان نما كه هست تا در دام نيفتيم و پيوسته گمراه نباشيم.  ظاهر بيني ما را دوبين و كژ بين مي كند. كژ مي بينيم، چون توجه نمي كنيم آنچه به ظاهر نيك است، شايد در حقيقت بد باشد. آن که به صورت ظالم است ممكن است مظلوم باشد كسي را كه امير مي دانيم، شايد بنده اي بيش نباشد، و آنكه عالم مي پنداريم اي بسا جاهل باشد. گمان مي كنيم انسان است ، ولي جمادي بيش نيست؛ فكر مي كنيم حيوان است، ولي در حقيقت انسان است به صورت قهر و جفا مي نمايد، اما لطف است و وفا است؛ ظاهرا تواضع است، ولي كبر و نخوت است طالب و عاشق مي پنداريم، ولي مطلوب و معشوق است؛ رنج و غم مي دانيم، ولي لذت و شادي است؛ مرگ گمان مي كنيم، ولي حيات است بيداري مي پنداريم، ولي خواب است؛ تصور مي كنيم ياري است، ولي دشمني ست فكر مي كنيم جنگ است، ولي صلح است؛ فقر مي بينيم، ولي غناي مطلق است؛ فکر مي كنيم كافر است، ولي مسلمان است؛ مغلوب مي دانيم، ولي غالب است؛ تصور مي كنيم صواب است ، ولي گناه است هزل مي پنداريم ، ولي جد است و .....

3- اصل متابعت و تقليد

پيروي، به معناي پذيرش بي چون و چراي مرجعي بيروني، بي آنکه طلب حجت يا دليلي از او کنيم مي تواند دست کم دو معناي متفاوت داشته باشد: تقليد و متابعت. تقليد و متابعت اگرچه برحسب ظاهر به هم مي مانند، در حقيقت مخالف يکديگرند. علت تقليد ترس است و طمع، و علت متابعت همدلي است و اعتماد؛ نتيجه تقليد يک من دروغين است، و حاصل متابعت تحقق يک من راستين.

متابعت چيست؟ متابعت در لغت به معناي پيروي است؛ اما به طور قطع هر پيروي اي متابعت نيست. پيروي، به معناي پذيرش بي چون و چراي مرجعي بيروني، بي آنکه طلب حجت يا دليلي از او کنيم  مي تواند دست کم دو معناي متفاوت داشته باشد: تقليد و متابعت. تقليد امري ست به شدت نکوهيده. مولانا به جد ما را از هرگونه تقليد برحذر مي دارد :

چشم داري تو، به چشم خود نگر         

منگر از چشم سفيهي بي خبر 

گوش داري تو، به گوش خود شنو      

گوش گولان را چرا باشي گرو؟

 بي زتقليدي نظر را پيشه كن           

هم به راي عقل خود انديشه كن

همان قدر که تقليد نزد مولانا ناپسند و مذموم است، تبعيت از پير پسنديده است و مورد تاکيد.

اگر ازين سايه روي سوي مني         

زود طاغي گردي و ره گم كني

پس برو خاموش باش از انقياد        

زير ظل امر شيخ و اوستاد

 ورنه گرچه مستعد و قابلي            

مسخ گردي تو زالف كاملي

 هم زاستعداد واماني اگر               

سركشي ز استاد راز و باخبر

 خواستن ريشه و علت تقليد است. ما تقليد مي کنيم، چون چيزي مي خواهيم. مهمترين خواست ما در تقليد، پذيرفته شدن است. ما تقليد مي کنيم چون از عدم پذيرش مي ترسيم؛ تقليد مي کنيم چون از تأئيد نشدن و محبوب نبودن مشوش مي شويم؛ در حقيقت، تقليد مي کنيم چون از تنهايي مي ترسيم. تقليدها در ترس و طمع ريشه دارند؛ تقليد مي کنيم چون ارزش و هويت را در بيرون از خود جستجو مي کنيم؛ مي خواهيم  کسي باشيم، يا  کسي  بشويم. مهم نيست از چه کسي يا چه چيزي تقليد مي کنيم، تنها چيزي که براي ما اهميت دارد اين است که با تقليد به برترين  من، و بيشترين ارزش/لذت دست پيدا کنيم. متابعت اما حکايت ديگري دارد. متابعت برخلاف تقليد مبتني بر اعتماد است، اعتمادي که به نوبه خود از يک تجربه مشترک ناشي مي شود.

 

مثنوي پژوه