يادداشتي بر سخنراني عيسي امنخاني: بحران شعر فارسي
یادداشت |
مهران موذني
در گلشن مهر، دوشنبه، 6 مهر، گزارشي از سخنراني دکتر عيسي امنخاني تحت عنوان «بحران شعر فارسي» منتشر شد که در آن، بهخوبي به علل افول جايگاه شعر فارسي پرداخته شد. دکتر امنخاني بهدرستي حاکميت نثر در مدرنيته، گسست ميان ادبيات اروپا و تجربه اجتماعي ايرانيان و افول مرجعيت اجتماعي شاعران را بهعنوان عوامل کلي اين افول برشمردند. نوشتهاي که اکنون ميخوانيد، متني تکميلي بر سخنراني ايشان است. گفتني است که هر يک از مواردي که در اين نوشته به آنها پرداخته خواهد شد، بهتنهايي عامل اصلي و شرط کافي افول جايگاه شعر در دنياي امروز نيستند؛ بلکه يکي از علل آن در نظر گرفته شدهاند.
مدارس مدرن
تا پيش از ظهور مدارس مدرن، مکتبخانهها، حوزهها (مدارس علوم ديني) و... دروسي مانند قرآن و علوم ادبي، نقلي، عقلي، رياضي و طبيعي را شامل ميشدند. البته برخي از اين موارد تخصصي بودند که هرکسي به مرتبه تحصيل آنان نميرسيد. کودکان در مکتبخانهها، نهايتاً همان قرآن، حساب، زبان و شعر فارسي، عربي مقدماتي و احکام و دعاها را فرا ميگرفتند. احمد کسروي در کتاب «تاريخ مشروطه ايران» ميگويد: «اما مکتبها، نخست بايد دانست که جز از «اعيان»ها و توانگران و بازرگانان فرزندان خود را بدرس خواندن نفرستادندي، و اينان جز خواندن و نوشتن که در دربار و بازار بکارشان آيد نخواستندي. دانشهايي که امروز هست نبودي، و تودهي انبوه بدرس نياز نديدي. از آنسوي در مکتبها براي ياد دادن الفبا يک شيوهي نارسا و نادرستي در ميان ميبود، و يکسال کمابيش ميخواست تا شاگرد الفبا را نيک شناسد و کلمههايي را خواندن و نوشتن تواند. بچه چون بمکتب رسيدي نخست درس الفبا خواندي، و پس از آن «جزو عم» (جزو بازپسين قرآن) را از سورهي «قل اعوذ» آغاز کردي، و پس از آن باز ماندهي قرآن را (آن نيز بوارونه، و از آغاز بانجام) خواندي، و پس از آن کتابهاي گلستان، و جامع عباسي، و نصاب، و ترسل، و ابواب جنان، و تاريخ نادر، و تاريخ معجم را، يکي پس از ديگري درس خواندي، و بدينسان زبان ياد گرفتي، و پس از چند سال باين نتيجه رسيدي که فارسي را خواندن و نوشتن تواند.» (1) و اين يعني بايد در نظر داشته باشيم که در ايراني که هنوز رنگ و بوي مدرنيته را نچشيده بود، شعر و ادب فارسي جزو معدود علومي بود که در مکتبخانهها تدريس ميشد. اما رفتهرفته، با ظهور دارالفنون، مدارس جديد و در نهايت، دانشگاهها، علوم جديد جايگاه خودشان را در نظام آموزشي ايران يافتند. به ديگر سخن، جا را براي شعر فارسي تنگ کردند.
اقتصاد
نکته حائز اهميتي وجود دارد که نبايد از قلم انداخت: شاعر از منظر اقتصادي، نه آنچنان سرمايه ميآفريند و نه گردش مالي ايجاد ميکند. در گذشته که هنوز اثري از علم مدرن اقتصاد و سيستمهاي اقتصادي نبود، بسياري از شعرا يا جذب دربار ميشدند و يا با سرايش قصيدهاي، صلت ميگرفتند. البته در دورههاي مختلف، شعر بيش از پيش به کوچه و خيابان راه يافت و کار به جايي کشيد که شعرا حسرت ادواري مثل دوره سلطنت سلطان محمود را ميخوردند. مانند جناب خاقاني که در يکي از قطعات ديوانش ميگويد:
به دورِ کرم بخششي نيک ديد
ز محمودِ کشورستان عنصري
به ده بيت صد بدره و برده يافت
ز يک فتح هندوستان عنصري
شنيدم که از نقره زد ديگدان
ز زر ساخت آلات خوان عنصري
شنيدم که از نقره زد ديگدان
ز زر ساخت آلات خوان عنصري
اگر زنده ماندي در اين دور بخل
خسک ساختي ديگدان عنصري
نخوردي ز خوانهاي اين مردمان
پريوار جز استخوان عنصري
به بوي دو نان پيش دونان شدي
زدي بوسه چون پرنيان عنصري
ز تير فلک تيغ چستي نداشت
چو من در نيام دهان عنصري (2)
هرچند که خود خاقاني نيز در زمان حياتش مدح حکام بسياري را گفت و گويا از صلتهاي بسياري نيز بهره برد. امروز ديگر پيشه شاعري به اندازه دوره خاقاني نيز براي امرار معاش کافي نيست. در عصر سرمايه، آنچه که گردش مالي بيشتري ايجاد ميکند، اهميت دارد. امروز ارزش افزوده حرف اول را ميزند. از اين رو، نميتوان انتظار داشت که در دانشگاهها از زبان و ادبيات فارسي استقبال بيشتري شود تا پزشکي و مهندسي کامپيوتر. البته باز هم لازم ميدانم که اشاره کنم اين موضوع بهتنهايي نميتواند علت اصلي افول جايگاه شعر فارسي باشد. چرا که در دوره سبک هندي و دورههاي بعدي، شعراي غيردرباري زيادي وجود داشتند که با وجود ظلمت فقر، در آسمان شعر فارسي درخشيدند. با اين حال، نميتوان از اهميت اين مورد صرف نظر کرد.
شعر سپيد
احمد شاملو چنان جايگاه رفيعي در شعر معاصر فارسي دارد که اگر غرضورزيهاي سياسي ـ و بعضاً بهجا ـ را درباره او کنار بگذاريم، نميتوانيم انکارش کنيم. اما اصرار وي بر شعر سپيد، آسيبهايي نيز به همراه داشت. هوشنگ ابتهاج در کتاب «پير پرنيانانديش» ميگويد: «جز شاملو که هم به خاطر استعدادش و هم به خاطر مضمون شعرهاش و هم به خاطر تصوراتي که تو ذهن عدهاي هست موفق بوده، شعر بيوزن ناکام بوده. تو اين پنجاه سال اين همه دفتر شعر به اين شيوه چاپ شده، حاصلش چي؟ عقيم بود اين روش. شما اگه به شاملو نمرهي صد بدين، به نفر دوم به زحمت ميتونين نمرهي دو يا يک بدين. تازه معلوم نيست که نفر دوم بعد از شاملو کيه. اين معناش چيه؟» (3) اما چطور کار به اينجا کشيد؟ در گذشته، براي ورود به سرزمين شعر ضروري بود که از دروازههاي عروض و قافيه بگذرند و به اين منظور، بايد با ديوانها و منظومههاي حاکمان اين سرزمين دمخور ميشدند. شعر سپيد بهمثابه يک قيچي، اين طناب ضرورت را بُريد. اينگونه شد که امروز براي شاعر شدن، روخواني چند سطر/بيت شعر، تلفظ کلمات قلمبهسلمبه، کشيدن سيگار و صحبت از الهامات شاعرانه کافي است. ما تسلط پايين جناب شاملو ـ که گل سرسبد اين جريان است و با متون کهن دمخور بود ـ بر متني مثل شاهنامه و نابلدي ايشان در امر تصحيح متني مانند ديوان حافظ را از ياد نبردهايم. واي به حال پيروان ايشان که دستکم، گلستان و بوستان را هم کامل تورق نکردهاند و از روخواني متني مثل شاهنامه فردوسي که شناسنامه شعر فارسي است، عاجزند! استاد محمدرضا شفيعي کدکني نيز در اين باره ميگويد: «از سوي ديگر، نقطهي مقابل رشيد وطواط، «چيزها»ييست که در عصرِ ما، در روزنامهها به عنوانِ شعر يا شعر منثور يا شعر سپيد، صفحات تمام مطبوعات را در نيم قرن اخير پر کرده است: رسيدن به آزادي، آزاديئي که مثلِ خاکِ راه جلو پاي هر متکلمي وجود دارد. هر کس بتواند چند جمله فارسي بنويسد، بي هيچگونه عبور از مانع. يعني حرفهاي روزمره را تبديل به سطرهاي پلکاني کردن و گفتن مثلاً که: «من ابرها را تماشا ميکنم/ ابرها هم مرا تماشا ميکنند» و اينگونه عباراتِ روزمره را شعر ناميدن. راستي اگر اينها شعر است، پس چه چيزي شعر نيست؟» (4)
شبهجرياناتِ به قولي «آوانگارد»
اگرچه که اغلب نوآوران و بدعتگذاران ادبي با بيمهري سنتگرايان روبهرو شدهاند، اما از ياد نبريم که هر گردي گردو نيست! نيما يوشيج، بهعنوان بزرگترين بدعتگذار شعر معاصر فارسي، پس از چندي مورد استقبال جامعه و نظام آموزشي قرار گرفت. در دهه 40، آرش کمانگيرِ سياوش کسرايي به کتب درسي راه پيدا کرد و در دهه 50، مهدي اخوان ثالث در دانشگاه تهران ادبيات معاصر تدريس ميکرد. در همين دهه، شعراي اين جريان ترانهها و سرودهاي انقلابي نيز سرودند و در حافظه تاريخي ايرانيان جا باز کردند. اگر نخستين تجربه يا عرض اندام عمومي نيما در قالب شعر نيمايي را شعر «ققنوس» در نظر بگيريم که سال 1318 سروده شد، شاعران اين جريان، براي پيمودن مسير مذکور به 3 الي 4 دهه زمان نياز داشتند. امروز بيش از 5 دهه از برخاستن موج نو و انتشار بيانيه شعر حجم ميگذرد. اما اين شاعران همچنان معتقدند که جامعه هنوز در سطح فهم اشعار «آوانگارد»شان نيست. شاعراني که تنها براي خواصي «روشنفکر» شعر ميگويند و نيازي به شناخته شدن در کوچه و خيابان و يافتن جايگاه در جامعه آکادميک ندارند و همين که شبحي از نوآوران اروپايي در حوزه ادبيات باشند را کافي ميدانند. با اين حال، جايگاه جهانيشان هم ذرهاي با جايگاه جهاني نوآوراني مانند آندره برتون، لويي آراگون، تي. اس. اليوت و... قابل مقايسه نيست. چرا که نه پشتوانه فکري قدرتمند آنان را دارند و نه جامعه ايران تجربه تاريخي مشترکي با جوامع غربي داشته است. حتي اگر راه دوري نرويم و بخواهيم با بزرگان شعر و ادب فارسي نيز مقايسهشان کنيم، بايد اين سطور پريشانِ گل سرسبدشان، يداله رويايي را در مقابل بازيهاي زباني حضرت مولانا بگذاريم: «از تو سخن از به آرامي/ از تو سخن از به تو گفتن/ از تو سخن از به آزادي/ وقتي سخن از تو ميگويم/ از عاشق از عارفانه ميگويم/ از دوستت دارم/ از خواهم داشت» بهراستي که اگر چنين پريشانگويياي شعر است، پس همه شاعرند! پس به قول استاد شفيعي کدکني، چه چيزي شعر نيست؟ اما غرض از مقايسه اين جريانهاي نهچندان نوظهور با جريان شعر نيمايي چيست؟ اينکه در نظر داشته باشيم که شعر نيما چنان هواي تازهاي براي ادبيات فارسي بود و توانست شاعران مطرحي را در دامانش پرورش دهد. نيما جريانساز بود و امکانات زيادي را براي کندوکاو به شاعران پس از خودش داد. اخوان ثالث، فروغ، سهراب و... هر يک فانوسي دست گرفتند و مسير تازهاي از اين سرزمين را کشف کردند و ـ شايد از همه مهمتر ـ مخاطب ايراني را نيز به همراه خود بردند. بيشک يکي از دلايل افول جايگاه شعر فارسي، فقدان نيماها و ظهور بيثمر همين شبهجرياناتِ به قولي «آوانگارد» است.
اينترنت
مدرنيته اگرچه که مزايايي چون گردش آزاد اطلاعات را همراه داشته، اما زخم عميقي به شعر فارسي زده که انکارنشدني است. اگر دستکم يکبار ديوان حافظ را بهخوبي خوانده باشيد، ميدانيد که جناب خواجه چه موضوعات خطرناکي را در پرده بيان کرده است. در تاريخ استبدادزده ايران، شعراي فارسيزبان براي فرار از خطرات سرايش اشعار سياسي يا اعتقادي، همواره به نماد و استعاره پناه ميبردند. بهطوري که حتي ترانههاي سياسياي که در زمان رژيم سابق منتشر ميشد نيز اين گزاره را تصديق ميکنند. چرا که شاعران مجبور بودند ابتدا از تيغ سانسور بگذرند. براي شعر فارسي که با احوالات تاريخي ايرانيان شکل گرفته، اينترنت به مانند سم ميماند. چرا که اشعار بيهيچ نظارت و نيازي به اخذ مجوز، در اين فضا منتشر ميشوند. کار به جايي ميکشد که برخي اساتيد که پيشتر در همين نوشته نيز از آنان ياد شد، چنان به صراحتگويي روي ميآورند که حتي از بيان کلمات رکيک هم دريغ نميکنند. اشعار و ترانههاي اعتراضي ديگر نيازي به پرده ندارند. اين معضل را ميتوان جهاني دانست. چرا که اينترنت و به طور عام، گردش آزاد اطلاعات پديدهاي جهاني است و از همين رو، افرادي مانند جان لنون و باب ديلن در آن سوي دنيا، ابايي از سرودن ترانههاي اعتراضي صريح نداشتهاند و مانند شاملو، «نازلي» را جايگزين «وارطان» و «آمان جان» را جانشين «آبايي» نميکردهاند. از طرفي، کمرنگ شدن عرفان نيز قوزي بر بالاي قوز مذکور بوده است. با ظهور مدارس مدرن در ايران ـ که پيشتر نيز اشاره شد ـ رفتهرفته، عرفان در جامعه ايران کمرنگ شد و تبعاً، نماد و استعاره نيز حضور کمفروغتري در شعر، اين عرصه بروز انديشهها و تجربيات عرفاني، پيدا کردند.
سخن پاياني
در پايان، گفتني است که بيان اين موضوعات و پيوند زدن افول جايگاه شعر فارسي با ظهور مدرنيته، به منظور دعوت براي پس زدن آن و بازگشت به زندگي قجري نيست. بلکه صرفاً به قصد درک موقعيت فعلي و علل افول جايگاه شعر فارسي انجام شده است. ارائه راهکار براي برونرفت از اين بنبست، بحثي ديگر است و نياز به سواد و تخصصي بيش از اينها دارد.
منابع
(1) کسروي، احمد، تاريخ مشروطه ايران (تهران: اميرکبير)، گفتار يکم، صفحه 19
(2) خاقاني شرواني، افضلالدين بديل بن علي، ديوان خاقاني شرواني (به کوشش ضياءالدين سجاد)، قصيده 332
(3) ابتهاج، هوشنگ، پير پرنيانانديش/ ميلاد عظيمي و عاطفه طيّه در صحبت سايه (تهران، سخن)، صفحه 909
(4) شفيعي کدکني، محمدرضا، رستاخيز کلمات (تهران: سخن)، صفحههاي 243 و 244