سه‌گانه‌اي براي يگانه


سینما |

 

محمدصالح  فصيحي

 

 

بگذاريد همانطور که خودم از تک تک اين فيلم هاي اتفاقي به نتيجه اي اتفاقي - ولي انگار جبري و غيراتفاقي - رسيدم، شما را هم همراه کنم و از همان مسير شروع کنيم. ابتدا از فيلم اول: فقط يک شب. يا براي يک شب. ساخته ي ويل گلاک، به سال 2026. داستان درباره زماني معاصر در آمريکاست. منتهي زمان معاصرست فقط. دولت و قوانين و مقرراتي که در آمريکا اجرا ميشود مربوط به معاصر نيست. مربوط به زماني نامشخص است. زماني که در آن مردان و زنان و پسران و دختران از هر رابطه جنسي خارج از چارچوب ازدواج منع شده اند. و اين منع، منعي کاملا جبري و نظامي است. به شکلي که دولت با کمک يک شرکت توانسته است نوعي تراشه بر روي ساعد تمامي افراد جاگذاري کند که اين تراشه توانايي ثبت و مشاهده و مخابره ي اطلاعات افرادست. چه اطلاعاتي؟ اطلاعاتي که مربوط است به تغييراتِ در دوپامين، سروتونين، نوراپي نفرين، و آدرنالين. يا به نوعي تمامي نورون ها و واکنش هاي شيميايي مغز و سلول-عصب هاي مرتبط با مغز را. اين تراشه هم چيز محسوسي نيست. مانند يک خالکوبي کوچک با هر طرحي که خودتان بخواهيد روي دستتان حک ميشود و اگر رنگش قرمز باشد يعني ازدواج نکرده ايد و اگر سبز باشد يعني ازدواج کرده ايد. دولت هم دلايل خودش را دارد اعم از اينکه با اين کار جرم و جنايت و فسق و فجور کاهش پيدا ميکند و حتي به صفر ميرسد. و فقط در سال، يک روز و آن هم از هفت شب تا هفت صبح است که تمامي تراشه ها و قوانين لغو ميشود و سبز ميشود و همه ميتوانند هرکاري که ميخواهند بکنند. بدون اينکه ديگر پليس و نهاد و نظارتي به دنبالشان بيفتد. البته در فيلم مشخص نميکند که واکنش اين تراشه به مواد مخدر و محرک و يا داروهاي مرتبط با روان و مغز و اعصاب چيست و يا چه حد و معياري براي تفاوت مقدارِ عادي و غيرعادي يا مورد پذيرش و غيرپذيرش وجود دارد. چون حتي ممکن است آدرنالين کسي با ورزش يا بازي يا کارهايي سواي کارهاي جنسي نيز کم و زياد شود. يا دوپامين حتي. فرض را ميگذاريم که اين نقص علي در داستان نيست و بناي ما بر موارد مرتبط به غير ازدواج است. درست؟ حالا چه نتيجه اي را ميدهد در اين دوازده ساعت آزادي؟ اوليش اينست که همه ميفتند به جان همديگر و فقط در پي فرصتي اند تا هرکاري را بکنند که فرصتش را بهشان داده اند. و به اقتضاي ژانر فيلم که کمدي و درام است، افراد به دنبال مهر و محبت و عشق و علاقه و توافق اند نه زور و اجبار و تجاوز. اين را که در فيلم چه اتفاقاتي ميفتد بازگو نميکنم من. صرفاً به همين بسنده ميکنم که اولاً گرچه پيش ميآيد که کس-کساني مخالف اين قوانين باشند ولي کسي مخالفت و ضديت عقيده ش را نه درست بيان ميکند نه آن را به عمل درميآورد. به شکلي که گويي همه پذيرفته اند اين قانون را و احتمالا خودشان هم در تصويب اين لايحه راي گيري کرده اند و موافقند باهاش. سپس در اين دوازده ساعت اتفاق خاصي که نشانگر دليل و علت العلل تصويب اين قانون باشد نشان داده نميشود، در هر دو معني متضادش: چه امر-اموري که نشان بدهد اين قانون چرا مفيدست و چه نشان بدهد چرا مضر است. صرفاً اين قانون يک بستر و يا موقعيت داستاني را مطرح ميکند تا آن اتفاقات معمولي و عادي عشقي درش رخ بدهد. صرفاً شايد ما را به نکته ي سوممان رهنمون کند: اين که انسان حريص است به آنچه ازش منع ميشود. الانسانُ حريص بما مُنِع.. البته عاديتر هم ميتوانيم بگوييمش: آدم نسبت به هرچيزي که ازش منع شود و جلويش را بگيرند تا بهش نرسد، هم حريص ميشود هم به طمع ميرسد. شايد هم لج کند. بستگي دارد به اينکه چرا همچين اتفاقي در طبيعت و فطرت انسان ميفتد. بستگي دارد به اينکه اين امر با شواهد زيادي وجود دارد و عملي ميشود، و انسان حتي اگر ميل و گرايشي به آن امر نداشته باشد، آن جلوگيري و موانع، باعث ميشود که بيشتر از قبل ميل و گرايش داشته باشد به آن امر. اين از فيلم اول.

فيلم دوم: پاکسازي. ساخته جيمز دمونامو. به سال 2013. حالا بياييد از فضاي عاشقانه و رمانتيک خارج شويم. اين فرض را که ميل و نيازِ به عشق در فطرت انسان هست و نيز غريزه ي جنسي-شهوت را که در انسان وجود دارد، ناديده بگيريم و بياييم رو ويژگي اي ديگر: خشم، بقا، انتقامجويي، و همچنان حرص و طمع. ممکن است همه ي اين موارد در فطرت و طبيعت آدمي نهادينه نشده باشد ولي اگر برخي از خصايص ذهني-جسمي انسان را به مثل رَسِش يا آستانه ي محقق شدن و بروز آن، در روانشناسي بدانيم، آنگاه ممکن است ميل به خشم يا انتقام در برداشتي ساده، در انسان وجود نداشته باشد، اما سلسله عواملي از علل، ميتواند باعث شود که انسان به خشم يا انتقام برسد و دست بزند.

يکي ازين عوامل و شايد مهمترين آنها، مسئله اقتصادي است: اقتصاد، زيربناي جامعه است و موَلِد روبنا: و تاريخ تمامي جوامع تاکنون، تاريخ مبارزه طبقاتي است: و اين آگاهي انسان نيست که هستي اجتماعي انسان را شکل ميدهد بلکه اين هستي اجتماعي انسان است که آگاهي انسان را شکل ميدهد: و در حين-هنگامه اي که مردمان فرودست و رنجبَر در شرايطي زندگي ميکنند که کار مزدي-اجباري آنها، صرفاً کفاف کمترين و محدودترين و تَب‌دارترين زندگي را به آن ها ميدهد، آيا درين موقعيت منطقي نيست که اين قشرِ کثيرِ جامعه-مردمان، به سمت فقر، خودکشي، دگرکشي، جنايت، و هرروزي از جنسِ حادثه و فاجعه پيش بروند؟ منطقي نيست که در زيستن شان، از همان دري که فقر وارد ميشود، دين نيز همزمان با او خارج شود؟ که يا به زباني علمي-تجربي: يک نوزاد وقتي به دنيا ميآيد، به مرور زمان تا پانزده ماهگي و نهايتاً دو سالگي اش، در شرايطي از رشد و نمو مغزي است که تعداد ياخته ها و سلول هاي عصبي او به بالاترين حد ممکن در تمامي سنين انساني ميرسد و اين ياخته ها و نورون ها، خود به تنهايي ميتوانند با بيش از پانزده ميليون ياخته و نورون ديگر ارتباط بگيرند يا مرتبط شوند و پل بزنند، و اين ياخته ها و نورون ها، هرچقدر که بيشتر در معرض تجربيات پنجگانه ي حسي و ذهني برسند، به قدرت و ارتباط بيشتري ميرسند و اين قدرت‌-ارتباط، تعريف و ادراک و فهمِ ما را از خودمان-هويتمان ميسازد. البته که در چگونگي شکلگيري ساختار مغزي انسان ژنتيک نيز نقش دارد - به عنوان عاملي انتسابي - و نيز گاهي عللي ناخواسته - مثل دچار شدن به تومور و سرطان و بيماري هاي ديگر. که ممکن است از مستعد بودن ژن هاي آن فرد نشات بگيرد و ممکن است به استعداد-امکان ژني آن ها بستگي نداشته باشد. حالا ميتوانيد بپرسيد که اين مقدمات قرارست به چي منتهي شود. من هم جواب ميدهم که در زماني که عوامل مادي-معنوي اي که بستر رشد و پرورش انسان را فراهم ميکند - چه در نوزادي چه در بازه ي رسيدن به بيست سالگي و چه پس از آن - اگر برخوردار از مواد و شرايط رشد و نمو و پرورش نرسند، نتيجه اي که به ما ميدهد اينست که هم آن انسان، نتوانسته-نميتواند که به خود واقعي انساني اش که در فطرت و طبيعتش نهاده شده برسد و خودش را کامل کند-به تکامل برساند و هنگامي که انسان از زيست انساني ش دور شود و نتواند در انسان بودن و انسانيت و زيستن شايسته اش قَوام و قرار بگيرد، آنگاه نه تنها دور از انتظار نيست بلکه منطقي و موجه ميشود که او دست به رفتار و افکار و علل-معلولاتي بزند که هم انساني نيستند هم او را به خوي وحشي و حيواني فرو ميکاهد. آنچه قصد دارم بگويم اين نيست که در تعبير اسلامي اش، ميگويند خداوند انسان را به گونه اي خلق کرد و سرشت او را معين و مقدر کرد، که انسان هم بتواند از ملائکه ي مقرب و متعالي درگاه باري تعالي بالاتر بزند و هم ميتواند از پست ترين حيوانات، پست تر و دني تر شود. و نيز نمي خواهم در تعبيري سرمايه دارانه بگويم که انسان در شرايط ترس و تهديد و بقا و عدم رفاه و وجودِ فشار، ميتواند مانند سريال اسکوئيد گيم، به گرگ‌انسان يا انسانِ بدوي-وحشي برسد و اين را طبيعي سازي کنم. نه. نه آن و نه اين. بلکه ازين ميگويم سواي هر تشبيه و تمثيل و آرماني، انسان-گونه ي انسان، موجودي است که زيستنش - به زبان پزشکي-تجربي باز - در خطر تعريف ميشود و موجودي نيست که مثل باقي حيوانات از بدو تولد بتواند به زيستنش ادامه دهد و بلکه نيازمند مقدمات و بسترهاي بسياري است، و نيز انسان موجودي است که ميتواند با شرايط و محيط زيستي اش وفق پيدا کند و خو بگيرد و خودش را منطبق با آن کند. با اين شرايط و شروط حيني که مسائلي چون تورم و گراني و قحطي و فساد و تباهي فکري و جسمي انسان را احاطه ميکند، اين انسان يا مجبور به تعامل و تطابق با آن است يا مجبور به تضاد و تقابل و معارضه به آن. و جبر را هم ازين حيث ميگويم که خود منفعل بودن، خود يک فعل است و حاوي معلولاتي ديگر. و اگر شما در کشوري زندگي کنيد که نيازمند اين باشيد که هرروز صبح خودتان را از کابوس بشوييد و با انواع و اقسامي از حوادث و فجايع روبرو شويد، و به هر دليلي نه توان انطباق با آن را داشته باشيد - که انطباق در نهايتش به سرسپردگي و مرگ و ناانساني منجر ميشود - و نه توان اين را داشته باشيد که به مقابله برخيزيد، آنگاه دستگاه حاکمه ي کشور، براي جلوگيري از خشونت و فساد و جرم و جنايت، تصميم ميگيرد که يک روز در سال را، از هفت شب تا هفت صبح، دوازده ساعت را، به اين اختصاص دهد که شما هرکاري که خواستيد ميتوانيد بکنيد و هرکسي را که خواستيد بدَريد و بکشيد و بسوزانيد و بترکانيد و انتقام بگيريد و به هر شکلي که بخواهيد خودتان را خالي کنيد، و درين دوازده ساعت مانند فيلم قبلي و بخش اول، دولت هيچ کاري به هيچ جرم و جنايتي ندارد و همه چي در آزادي مطلق فرو ميرود براي شما. و خب وقتي که از تصويب اين قانون چندسال مي گذرد، شرکت ها و موسسه هايي شروع مي کنند به ساخت و فروش دستگاه ها و امکاناتي که شما با آن ها بتوانيد امنيت خودتان و خانواده و ملک و املاک و مستغلات تان را حفظ کنيد در آن دوازده ساعت و از آسيب به دور باشيد و خب اگر هم خواستيد دست به کاري در آن دوازده ساعت بزنيد چه با سلاح هاي سرد و گرم چه با مشت و لگد و چه هرجور ديگري که ميخواهيد، ميتوانيد شروع کنيد و برويد تو دلش. و ببينيد که مثلا چه کسي بوده که مسئول فروش ابزارها و تجهيزات فوق حرفه اي امنيتي براي شهر يا محله تان بوده و چقدر از فروش اين ها سود کرده است و چقدر توانسته قيمت آن ها را بالا ببرد، و شمايي که دغدغه ت نون است و قبض برق است، طبعا به احساسات و اعمالي ميرسيد که خود را محق ميدانيد که با اين فرد، با ايني که نماينده ي آن قانون تصويب شده است، به مقابله برسيد و بخواهيد از او انتقام بگيريد و اين قانون نيز بر اين ستون ها استوارست که با اين دوازده ساعت هم خشم اجتماعي تخليه ميشود هم مردماني که توان دفاع از خودشان را نداشته اند به شکلي طبيعي و رايگان حذف ميشوند و افرادي نيز که توان بازتوليد و افزايش سرمايه و انطباق با زيست پولي-مادي را ندارند - در جهاني که از روح خالي شده است - پس اين دسته از افراد هم خودبه‌خود حذف ميشوند و به مرور ما با جامعه اي روبرو ميشويم که از فقرا و افراد ناتوان و بي سود و فايده و منفعت - منفعت با تعريف مادي‌ ش - خالي ميشود و جهاني-اجتماعي ساخته ميشود که در آن هر ساله از قشر ناخودي آن کسر ميشود و بر يک دستي و خودي و ايدئولوگ بودن آن اضافه ميشود و شما هم اگر ميخواهيد درين مهلکه جان سالم به در ببريد ميتوانيد دسته گلي آبي دم خانه تان بگذاريد به نشانه ي حمايتتان از قانون کشتار و پاکسازي دوازده ساعته و يا با وجود آن ابرازهاي امنيتي آن دوازده ساعت را در امنيت سپري کنيد و يا برخيزيد و بياييد و هرکاري که خواستيد بکنيد و نتيجه ي اين در هر صورت، آني است که ما ميخواهيم و آن، پاکسازي است. و پاکسازي، يعني فيلم دوم. و اين ايده ي اصلي فيلم است. اما اين فيلم نياز دارد تا بخشي از داستانش را برايتان بازگو کنم چون در نتيجه گيري کلي متن و فهم فيلم سوم به آن نياز داريم:

دلستان راجع به خانواده يي است که موافق اين قانون هستند و طي ده سالي که قانون تصويب شده است توانسته اند به تبع شغل مرد خانواده که مسئول فروش تجهيزات فوق حرفه اي امنيتي براي افراد و منازل است، از وضعي مالي که چندان خوب نبوده است در قبلا، حالا به مال و منال و سرمايه و رفاهي برسند که هم نسبت به زندگي قبليشان خيلي بهترترست و راضي ترند و هم آنها را در مواجهه با اين دوازده ساعت خاص در هر سال به نوعي بيمه و ايمن ميکند. و هم به دليل قيمت هاي بالارونده ي اين تجهيزات پيش آمده که حتي اهالي از محلشان نيازمند اين وسايل باشند ولي نتوانسته باشند بخرند و خريد کنند و امنيت خود و خانواده شان براي آن روز موعود کمتر باشد. اما اين خانواده با وجود موافق بودنشان بر اجراي اين طرح و قانون، خودشان در دوازده ساعت آن روز نميروند بيرون و قصدي بر کشت و کشتار و قتل ندارند. پسرشان هم که ميپرسد ما چرا اين کار را انجام نميدهيم، پدرش جواب ميدهد که چون ما نياز به همچين کاري نداريم. و پسر ميگويد يعني اگر نياز داشته باشيم بهش ما هم دست به همچين اعمالي ميزنيم؟ و پدر و مادرش ميگويند اگر در موقعيتش باشد بله و ممکن است انجام دهند و حالا داستان ميرسد به جايي که مردي دارد فرار ميکند و اين خانواده در دوربين هاي دور خانه او را در خيابان ميبينند و پسرشان يکهو بدون اينکه به پدر و مادرش بگويد يکي از درهاي خانه را باز ميکند و او سريع ميآيد تو. و فعلا همه چيز عاديست تا اينکه گروهي به دنبال اين مرد ميآيند تا بکشندش و به اين خانواده ميگويند اگر او را تا فلان ساعت تحويل ما دهيد، که هيچي. اگر نه خودمان وارد خانه تان ميشويم و هم او را ميکشيم هم شماها را. و از همينجا براي من مهم شد داستان. و احتمالا براي شما اهميت پيدا کند. از کجا؟ از اينجا که فرض کنيد عده اي خودشان را تماما تجهيز کرده اند براي روز-روزهايي مبادا، و در بطن و ذهنيت اين افراد، قتل انسان هاي ديگر حتي در مواقع حيواني و وحشي گري و براي اعمال اقتصادي و حکومتي، امري مجاز تلقي ميشود. و هنوز اينها کاري نميکنند. اما وقتي کساني به حريم اينها نزديک ميشوند اينها ديگر هيچ حد و مرزي ندارند براي کشتن افراد ديگر و وقتي پاي سلامت و زندگي و اموال خودشان به ميان بياييد، چيزي نيست که مجاز نباشد و نشود بهش عمل کرد. در فيلم و شايد در تصور ايدئولوژي طبيعي ساز هاليوود، هنگامي که کساني به خانه ي شما حمله کنند، دفاع و مقابله و کشتن اين متجاوزان، امري بديهي و منطقي و انساني است. شايد در تصور شما هم همين باشد. من هم نميگويم بايد به متجاوز رحم و مروت کرد.

اما بحث ما در اينجا به شکل خاص هاليوود است و به شکل خاص تر سينماي نماينده ي آمريکا و سرمايه داري و استعمار و استثمار. چراکه ما ميتوانيم به راحتي يک تطبيق ساده انجام دهيم براي اين فيلم و واسازي اي که بارت توضيحش ميدهد. به شکلي که ما بتوانيم نقض ها و حفره هاي فيلم را پيدا کنيم، آنها را موجه و کشف کنيم و سپس آن را در برابر جهان روايي فيلم و جهان روايي سازندگان فيلم قرار دهيم و از پي اين مراحل آن ها را معني و تعبير کنيم: در پاکسازي خانه يي آمريکايي مورد حمله قرار ميگيرد و اين خانواده ي آمريکايي نيز به آن حمله کنندگان حمله ميکنند. اما وقتي واسازيش کنيم آنگاه اين خانواده ي آمريکايي در يک مجاز-نماد تبديل ميشود به خود آمريکا و متجاوزان ميشوند غير آمريکاييان يا مخالفان ايدئولوژي آمريکايي و در فيلم طبيعي سازي ميشود که ميتوانيم به اين کساني که مخالف ما هستند حمله کنيم و بکشيمشان. اين در سطح اول واسازي. اما در سطحي عميقتر فيلم-آمريکا ازين طفره ميرود و حتي رويش هيچ تمرکزي نميکند که اين دقيقا خود آنها بوده اند که موافق اين قانون و اين شيوه ي زندگي(سرمايه داري و استبداد و استعمار و استثمار) بوده اند و راي بهش داده اند و برايش تلاش کرده اند و اين تقابل و حمله اي که بهشان ميشود، نتيجه ي علّي و طبيعي خود اعمال آنهاست. اين مورد دوم و فيلم دوم.

فيلم سوم، شش زيرزميني. ساخته مايکل بي، در سال 2019. اين فيلم برعکس دو فيلم قبلي هيچ ربطي به يک روز خاص در سال و دوازده ساعت آزاد ندارد. فيلم اکشن-کمدي است. ژانري که به قول جيم جفريز فقط با بازي و سازندگي مردان ميتواند موفق شود. و نمونه ي متناقضي هم خود من برايش ندارم. فيلم بر يک ايده ي قديمي ساخته شده است: يک مرد که رهبر گروه است تصميم مي گيرد گروهي را دور هم جمع کند تا به هدف خاصي برسند. و اعضاي گروه بايد اسم مستعار داشته باشند تا هويتشان هم از خودشان هم نسبت به بقيه مخفي باقي بماند. و قبل ازين هم مرگ همگي آنها جعل شده است. تا به افرادي بي هويت و شبيه روح تبديل شوند. و حالا مرد شماره يک، پنج نفر ديگر را جمع ميکند و طبعاً اسم هرکدام آنها هم دو و سه و چهار و پنج است و هرکدام در حرفه ي خاصي تخصص دارند. يکي دکتر است و يکي اسنايپر و يکي راننده و يکي جاسوس. و خودش هم - شماره يک - يک آدم پولدارست که در جواني ش چندين اختراع انجام داده و بهترينشان دستگاهي است که ميتواند يک آهنرباي خيلي بزرگ درست کند و با گوشي کنترل شود. هدف اصلي شماره يک، اينست که در جهان امروزي قوانين و مقررات جهاني هيچ سود و فايده اي ندارند و واقعا مردم را به سمت خير و خوبي نميبرد. و دنيا پر از افراد و ساختارهاي فاسدست و بايد خود ما اين آدم هاي بد و شر و مخرب را، تخريب کنيم. و براي همين آن گروه را دور هم جمع ميکند و به عنوان اولين ماموريتشان، قصد دارند که يک کودتا راه بيندازند و ديکتاتور کشور ترگستان را حذف کنند. ترگستان هم در خاورميانه است و ديکتاتورش، کسي است که حتي روي مردم خودش بمب شيميايي ميندازد. و حالا قرارست اين ارواح روند کودتا را فراهم کنند و از برادر خود ديکتاتور - با بازي پيمان معادي - هم کمک ميگيرند و قرارست همين برادره را بگذارند جاي او. اين خط کلي داستان است و درين بين اتفاقات ديگري ميفتد و حتي خلاقيت هاي جالبي هم در فيلم ميآيد. مثلا بيست دقيقه ي ابتدايي فيلم که تماماً تعقيب و گريز است و پيوسته است، کار جالبي است. خصوصاً که مخاطب هنوز هيچي از داستان نميداند. منتهي سواي مواردي که به نظرم ميتوانست بهبود دهد فرم و ساختار فيلم را، اينجا هم بياييد رو مضمون و ايدئولوژي اي کار کنيم، که در دو فيلم قبلي هم بررسيش کرديم: تمامي مفروضاتي را که از فيلم گفتم و فيلم را خاص و مشخص ميکرد ناديده بگيريد و بياييد روي اين کليات ساختاري: گروهي سعي دارند جهان را جاي بهتري کنند، اين گروه هدفشان را ديکتاتور ترگستان ميگذارند، و قصد نهاييشان جايگذاري او با برادرش است. حالا همين موارد را کمي ملموستر کنيم: اين گروه، گروهي خارجي است براي ترگستان، يعني نيروي خارجي، از آنسو اولين و به نظر گروه، هدف اول و اولويتشان، در خاورميانه است، نه در هيچ کجاي کره زمين، از آن سو نيز برنامه يا هدف يا مسير جايگزين آنها براي ترگستان و طبعاً اثرش رو کل جهان، برادر همان ديکتاتور است و نه تغيير و تحولي عظيم در کل ساختار حکمراني آن کشور. و همانطور که فيلم هاي پيشين را بررسي کرديم، براي اين يکي کارمان راحتتر است: اگر در فيلمهاي قبل ناچار بوديم از خلال مضامين و نشانه ها و واسازي به خطي از الگوهاي ايدئولوژيک برسيم، درين فيلم، نيازي نيست چون از همين اول کار نه تنها اعضاي گروه غالباً آمريکايي اند، بلکه اشخاصي هم که مليت آمريکايي ندارند، به شکل واضح و علني در همسويي با ايدئولوژي آمريکايي و سرمايه داري، هم پيش ميروند و هم در همين ساختار-نظام، تبديل به روح شده اند و حتي از همين ساختار-نظام هم مخفي شده اند تا بيشتر و پيش‌رَونده تر از آنها عمل کنند و آن، ايده-کليشه ي صلح و سلامت و امنيت جهاني است: مضموني که در هر انديشه و الگويي ميتوانيد پيدايش کنيد و فرقي ندارد در طالبان باشيد يا داعش يا سوريه ي جولاني يا نتانياهوي نسل کش صهيونيست يا ترامپِ سرسپرده ي اپستين. مهم نيست که بر محوريت پول ميچرخند يا مذهب يا قتل و کشتار و تجاوز و دموکراسي تصنعي: محوريت و نتيجه ي همه شان سلطه است و تصرف و سيطره، و درين راه از هيچ هدف و وسيله اي در راه هدف و وسيله شان چشم‌پوشي نکردن و همه را به باد هيچ و پوچ گرفتن. که مجال نوشتاري مستقل به دستم نيامد ولي ميخواستم همان وقتي که آلبوم هيچ از بهرام منتشر شد، خصوصاً راجع به قطعه هيچ متني بنويسم و يکي از خطوط آن، اين بود که وقتي که بهرام ميگويد«مثل آه سرگردون تو کلي گوش بي تفاوت» و مثل اون کودکانِ در کوچ که لاي موج ها شدن گم و مثل برف قله هاي البرز که تاب گرما نياورد و تو بازي سياست و نظر توده هاي مردم، من، هيچ اَم. حالا اين هيچ يعني وجود نداشتن و به چشم نيامدن يا عدم؟ ممکن است. اما ممکن است مانند استفهام انکاري، اينجا ما با گزاره اي انکاري مواجه باشيم: نه برف البرز هيچ است و نه کودکان و نه مردمان، اينها تمام زندگي اند. هيچ نيستند. همه اَند. يا به زبان سعدي آه يک پيرزني در نيمه  شب کل دم و دستگاه يک پادشاهي و سلطنت را زير و زبَر ميکند. پس آهِ سرگردان هم «همه» است و نه هيچ. و اين، شبيه است به آن به هيچ و پوچ گرفتن هاي سلطه و ستم و سيطره. که اينجا،  «همه»،  «هيچ» است براي آنها در راه آن نتيجه اي که ميخواهندش. و خب اگر اين نتيجه براي همه و همگان و صلح و صفا و امنيت تمامي مردمان جهان است، پس نبايد همه و همگان و تمامي اين مردمان، زير زجر و خشم و درد حاصل از به هيچ گرفته شدن، براي هزار سودا و واديِ آينده و تعالي و غير و مخفي و باقي، بدون دانستن آنچه رخ ميدهد برايشان، حتي حق انتخاب و مواجهه نداشته باشند با آن چيزهايي که زندگيشان را رقم ميزند. بر فرض که ترگستان درگير ديکتاتوري است - همچنان گمان ميکنيد از خط اصلي صحبتمان دور شده ايم، نه؟ - اين ديکتاتوري چه ربطي دارد به گروهي کودتاچي و آمريکايي؟شايد بگوييد وقتي خود مردم ترگستان توان مقابله و ضديت با اين ديکتاتوري را ندارند، و چون دولت هاي رسمي شرقي و غربي به هر دليل و مصلحت و قانوني اجازه يا فرصت کمک و حمايتِ از آنها را ندارد، پس در اينجا آن گروه دستچين شده و متخصص و متبحر پيشقدم ميشود و شروع به کمک ميکند. چنان که فرد شماره يک، قبل از شروع واقعي کودتا، ابتدا به شکل ظاهري و رسانه اي، به کمپ هاي ميليوني تنگدست و فقير و گرسنه ي ترگستاني ميآيد و هم چک چندين ميليوني برايشان ميکشد و هم عدل در همان موقع که او آمده تا ظاهرسازي کند، حکومت تصميم به بمباران شيميايي اهالي خودش ميکند و او در بين گاز و دود و ماسک، کودکي خردسال را زير بغلش ميگيرد و ماسک ميگذارد روي صورت آن کودک و هم او را نجات ميدهد هم به ديگران کمک ميکند، و خب در اين کار چه مشکلي هست؟ از کي تا حالا کمک و دست ياري رساندن منفي و بد شده است؟ من هم ميگويم هيچ وقت. ولي آيا سير و مسيري که ازين روند و کمک قرارست شکل بگيرد هم همچنان خوب باقي ميماند؟ بياييد رو ايران خودمان: انبوهي از پادشاهان رفتند و آمدند و تمامي مردمان برايشان زمين بوسه دادند و هم صدا شدند آنچه حَشَم تگيناباد به اميرمسعود نوشت: زندگاني خداوند عالم، سلطان اعظم، ولي النعَم، دراز باد در بزرگي و نعمت و پادشاهي و نصرتِ رسيدن به اماني و نهمت در دنيا و آخرت. اما نتيجه ي آن همه تغيير و جانشيني ها چه بوده است؟ خب حالا ميرسيم سراغ هدف بعدي گروه شش نفره مان: کودتا عليه ديکتاتوري فعلي و جايگزينيش با برادر همان ديکتاتور، در همان ساختار حکمراني: آنچه در ظاهر کار علني است اينست که قوانين و مقرارت و ساختار سياسي آن سيستم بر مدار درستي ميچرخيده اما الان اين ديکتاتورِ بد و اَخ دارد سواستفاده ميکند يا به شکل و شيوه اي مخرب و شر از آنها استفاده ميکند و همه ميدانند که مثلا وسيله يي مثل چاقو في نفسه بد نيست و اين شکل استفاده از آن است که آن را به وسيله اي از ابزار آشپزخانه يا آلتي قتاله تغيير شکل ميدهد و وقتي فرد و آن ديکتاتور شکل استفاده ش از قوانين مخرب است، پس او را بايد تعويض کنيم با برادر خوبترش و فرشته‌روي‌زمينش تا هم قوانين به درستي اجرا شوند هم صلح و صفا در آن کشور برقرار شود و هم جامعه ي جهاني، قدمي به سوي سعادت و خوشبختي و سلامت برداشته باشد: پس شش زيرزميني ساخته و پرداخته ميشود براي يگانه ي شَر-امريکايي.

اما تمام اينها را گفتم که به چه برسم؟ به همين موقعيت فعلي‌مان. که اگر مشتاق باشيد يا دوست داشته باشيد که نظر من را بدانيد، من بر اينم که هنر نميتواند از جامعه و سياست جدا باشد، و اگر هنر را امري بدانيم که با وجود خلقش در زمان و مکان خاص، باز در زمان ها و مکان هاي ديگر، بسته به ساختار و اجزاي تشکيل دهنده ش، به اشکال متفاوتي تعبير و تفسير و تجربه ميشود، پس من صالح-نوعي نميتوانم «فقط براي يک شب» را و «پاکسازي» را و «شش زيرزميني» را، صرفاً فيلمهايي درام-کمدي و هيجان انگيز و اکشن-کمدي ببينم و باهاشان مواجه شوم. ادراک و احساس من نوعي، به مقدار زيادي متاثر ميشود از موقعيتي که در ايران کنوني درش زندگي ميکنيم و ايراني که سومين تجاوز به مرزهاي خاکش رخ ميدهد توسط همين آمريکايي که بزک-دوزک شده و ميشود و چه علني و چه مخفي يا مثلا مورد ظلم واقع شده(=پاکسازي) يا قصد صيانت و حفاظت از نظم و صلح جهاني را دارد(=شش زيرزميني) و پس نميشود خواند و موافق بود با «سَم به جَو من نکرد غلبه/همونم که نزد کپَک قلمش/هرکي ايستاد تو طرف غلط غلطه/من اونم که با هر پشت اون طرف طرفه - جَهش، فرشاد؛ سياهچاله.»؟ که بَد و شَر، شَر است و بَد و سمت و سويِ خودي و غيرخودي ندارد و تا وقتي محک و معيارِ عقل و منطق و تاريخ و تجربه وجود دارد، تمامي اينها يگانه اي است به چندين گانه. اينگونه