کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

يادداشت دبير صفحه

آزاده حسيني

در دنياي شما ساعت بايد چند باشد؟

«خوبي چه بدي داشت که يکبار نکردي»؟!

زنگ اول؛ هفتم ها: معمولا مهربان، با نشاط، و مودب هستند. به قوانين مدرسه آشنايي بيشتري نسبت به سال بالايي ها دارند. همان ششمي هاي سال قبل که رييس مدرسه بودند.

زنگ  دوم؛ کلاس يازدهم تجربي: خانم دکترها! پا روي پا گذاشته و طوري به صندلي هاي سفت و سخت خود تکيه داده اند که ملکه اي بر تخت صدارت نشسته و از دوردست هاي بالا به ملت خود مي نگرد. ملت در آن لحظه يک عدد معلم بيمار است در سرزميني که حقوق و جايگاهش هرگز قابل مقايسه با پزشک نبوده است. براي اينکه سر صحبت باز  و يخ اول مهر آب شود؛ گفتم نفري يک بيت شعر بخوانيد از هر چه که يادتان مي آيد، البته به جز «يه توپ دارم قلقليه»؛ بعضي ها چيزهايي يادشان آمد، بد نبود. يکي دو نفر هم يواشکي از روي کتاب ادبيات درسي چيزي در برگه نوشتند و به سختي خواندند: «شانس آورديم زنگ بعد ادبيات داريم»!

زنگ بعد کلاس يازدهم انساني: خانم وکيل هاي با ادعا و بعضي ها هم مدام در حال گفتگو، نمي دانم معلم از ديدگاه اينها ظالمي است که بايد حقش را کف دستش بگذارند يا مظلوم بينوايي که بايد له تر شود. ادبياتي ها ميانه خوبي با شعر ندارند. فقط يک نفر گفت: «آهان اجازه! توانا بود، هر که دانا بود» ولي در مورد معني اش چيز زيادي نمي دانستند.

کلماتي که قطعا در فهرست ناسزا قرار مي گيرند، بسيار راحت در اين کلاس ها رد و بدل مي شوند.

زنگ تفريح: معاون يا يکي از مسئولين در دفتر مدرسه بايد سر يکي فرياد بزند که: «خانم مقنعه ات رو بذار! اينجا دوربين داره»! مدرسه است و قانون خود را دارد.

اما چرا رفتاري موجب مي شود ناگهان يکي بر سر ديگري فرياد بکشد؟ چرا بدون فرياد و عصبانيت کسي، کاري انجام نمي شود. گاهي بعضي هايشان اگر ايستاده باشند و بگويي: «لطفا بفرماييد بنشينيد»! امکان ندارد که بنشينند. بعد يکي داد مي زند: «هيييي! تو! بشين ديگه»! بعد او مي نشيند.

شما دانش آموز گرامي! چرا هميشه خسته اي؟! هميشه سرت درد مي کند؟ هميشه دل درد داري؟! چرا گوش هايت نمي شنود و فقط فريادها را مي شنوي؟ چرا مدام مي پرسي ساعت چند است؟ در دنياي شما ساعت بايد چند باشد؟

 

 

 

پناهگاه من

فاطمه لاکتراش

 

از پنجره‌ خانه‌ مان به پنجره‌ خانه‌ مادربزرگم نگاه مي‌کنم؛ هنوز همان خانه رو به‌ رويم است، همان پنجره و همان در، اما ديگر هيچ‌ چيزي مثل قبل نيست.

تقريبا تمام دوران کودکيم را در آن خانه گذارنده بودم از قبل تولد تا چهارسال قبل؛ وقتي اسباب‌ بازي ‌هايم را همه ‌جا مي‌ ريختم و جمع نمي‌ کردم، مادرم سرم داد ميزد، ناراحت مي‌ شدم و گوشه‌ اي مي‌نشستم و گريه مي ‌کردم. بعد از پشت پنجره صدايش مي‌ کردم.

طاي ننه! نامش طاهره بود و من طاي ننه صدايش ميکردم.

لحظه اي بعد صدايش را مي‌شنيدم: «جان ننه»؟!

همين يک کلمه کافي بود تا گريه ‌ام آرام شود. مي‌ دانستم کسي هست که مي‌توانم از دست مادر بي ‌گناهم گله کنم؛ مثل هميشه هم مادربزرگم پشت من بود و ميگفت:

«ولش کن ماماني ره»!

خودم را به خانه ‌اش مي‌ رساندم و او همان شانه‌ آبي‌رنگش را برمي‌داشت و موهايم را آرام شانه مي‌کرد و مي ‌گفت: «تو دختر مني! هر وقت دلت براي ماماني ‌شان تنگ گرفت برو»!

گاهي آنقدر کنار او مي ‌ماندم که شب ميشد. روي همان زيرانداز بنفش ‌رنگ دراز مي‌ کشيدم و ملافه ‌اي با گل‌ هاي ريز و درشت که با رنگ ‌هاي قرمز، نارنجي، زرد و... ترکيب شده بودند را روي خودمان مي‌ کشيديم. مادربزرگم برايم داستان‌هاي قديمي تعريف مي‌ کرد و من به صدايش گوش مي‌ دادم:

«پيرزن بکش شغال بکش، شغال دم بوسنده»؛ هر بار به اينجاي داستان مي‌ رسيد خوابم ميبرد.

صبح ‌هايي که خانه‌ مان بودم، با صداي کليدش که در قفل بازي ميکرد از خواب بيدار ميشدم و يهو در باز ميشد: «بلند شين، اومدم يخ بگيرم، بريم سر زمين»!

صدايش همه‌ خانه را پر مي‌ کرد و همه را از خواب بيدار مي ‌کرد. بعد از آن هم گاهي از پنجره خانه ‌اش صدايش مي ‌کردم تا برايم نان بياورد. سريع از داخل آشپزخانه که صدايش مي‌ آمد با خنده جواب مي‌ داد.

اومدي نانوايي شخصي؟ الان در را باز ميکنم. بعد مي‌گفت: «دوتا بردار، منم بيام خونه تون»! من هم با ذوق دو تا نان برمي ‌داشتم و منتظر مي ‌ماندم تا با هم به خانه برويم. آن موقع هيچکدام از اين لحظه ‌ها برايم عجيب يا با ارزش نبودند. فکر مي‌ کردم قرار است هميشه همين‌طور باشند؛ صبح ‌ها صداي کليدش را بشنوم، از دم پنجره صدايش کنم، جوابم را بدهد و شب ‌ها کنارش بخوابم. اما حالا وقتي از همان پنجره نگاه مي‌ کنم، خانه هنوز رو به‌ رويمان است، ولي ديگر صداي کليدي نمي‌آيد. در باز نمي‌ شود، کسي صبح ‌ها بيدارمان نمي‌کند و از دم پنجره صدايش کنم، جوابي نمي‌ شنوم.

حتي گاهي بي ‌اختيار آرام مي ‌گويم: «ننه»! اما ديگر آن «جان»؟ را نمي شنيدم.

مادربزرگم حالا زير خاک است و من مانده ‌ام با خانه ‌اي رو به ‌رو که هر گوشه ‌اش بخشي از کودکي ‌ام را نگه داشته؛ شانه‌ آبي ‌رنگش، زيرانداز بنفش، ملافه‌ گلدار و صدايي که هنوز دلم مي‌خواهد يک بار ديگر بشنوم.

حالا مي‌ فهمم بعضي خاطرات تا وقتي کنارمان هستند، برايمان عادي ‌اند؛ اما وقتي کسي که آن خاطرات را ساخته از زندگي ‌مان مي ‌رود، همان چيزهاي ساده تبديل مي‌شوند به با ارزش ‌ترين قسمت گذشته‌ مان.

 

 

 

حس نهان از چشم

اسرا سقائي

 

در رختکن رو باز کردم و به سمت سالن حرکت کردم. صداي کوبيده شدن توپ رو زمين و سر و صداي بچه ها به گوشم مثل نويز برخورد ميکرد. تو حال و هواي خودم بودم که با صداي مربي بسکتبالم به خودم اومدم.

-سلام مهتا خوبي؟

-ممنونم استاد شما چطوريد؟!

-مرسي حال منم خوبه، بدو برو سر تمرين!

-چشم استاد...

يکم که رفتم جلو، چشمم به دوستام خورد. با خوشحالي پريدم بغلشون که گيلدا گفت: «مهتا جون آروم تر، باز خوبه يک روز فقط همو نديديم»!

باشگاه تموم شد و داشتيم تو خيابونا راه ميرفتيم و عکس ميگرفتيم که يهو...

اريکا گفت: «بچه ها چرا انگار جاي يکي کمه بينمون»؟! در جمعمون خاموشي فرا گرفت و مغزها به طور فشرده اي به فکر فرو رفت که يهو سلدا گفت: «بچه ها امروز شيما نيست و بهمم گفت که فردا نمياد مدرسه»! با خوشحالي بالا و پايين پريدم و گفتم: «آفرين آفرين درسته شيما نيست يوهووو فردا تو مدرسه هم راحته راحتيم»!

گيلدا با تعجب گفت: «چته بابا؟! مگه يه شبه ميلياردر شدي که اينجور خوشحالي»؟

با لحن پر ذوقي گفتم: «بچه ها متوجه هستيد ديگه کسي نيست که سر کلاس هي حرف بزنه و شيطنت کنه، شما هم بايد خوشحال باشيد»! دخترا يه هوفي کشيدند و به راهمون ادامه داديم. فردا، رفتم داخل کلاس ديدم همه بچه ها واسه امتحان فيزيک دارن درس ميخونن. همه چي کاملا عادي بود تا اينکه جاي خالي شيما رو ديدم. نميدونم چرا ولي انگار دلم براش تنگ شده بود. اما يهو اريکا از پشت پريد روم و گفت: «صبح بخير خانومي! به کجا خيره شده اي»؟ گفتم: «هيچي»! و رفتم سر جام و شروع به خودن کتابم کردم. تقريبا دو روزي ميشد که هيچ خبري از شيما نبود. دو روز بود که از شوخي هاش و سر و صداهاش دور بوديم. خيلي دلمون براش تنگ شده بود. انگاري ما فقط به شيطوني هاش نگاه ميکرديم و اصلا قدر دل مهربونشو نميدونستيم. کاش فقط ميشد يکباره ديگه ببينيمش. يهو سلدا از سر جاش بلند شد و گفت: «نميشه واقعا نگرانشيم، وقتشه کاري بکنيم. بايد بهش زنگ بزنيم و از تمام آشنايان حتي همسايه ها بپرسيم و ببينيم که چي شده، چرا نيست»؟! همگي با حرفش موافقت کرديم و تصميم گرفتيم ظهر، بعد مدرسه بريم خونه سلدا.

ظهر به شيما زنگ زديم. اما فايده اي نداشت. ولي نميشد که بيخيال بشيم براي همين زنگ زديم به خاله مهرنوش (مادر شيما) جواب داد:

-الو سلام مهتا جون! خوبي دخترم؟!

-سلام خاله جون قربون شما، شما خوبيد؟

-فدات شم قشنگم منم خوبم. جان؟

-خاله جون من به گوشي شيما زنگ زدم، جواب نداد. به شما زنگ زدم اگه ميشه لطفا گوشي رو بديد به شيما!

-باشه دخترم سلام برسون به مامان مراقب خودتونم باشيد. خدافظ.

-خداحافظ خاله جونم.

شيما: سلام

-سلام مهتا خانم شماره اشتباه گرفتيد؟!

همه با هم گفتيم: «سلامم شيمااا خوبييي قشنگمم»!

شيما با لحن متعجبي گفت: «جانم؟! قشنگم؟! من از کي تا حالا قشنگ شماها شدم»؟

اريکا گفت: «شيما ساکت! کجايي؟ دو روزه پيدات نيست بابا دلمون واست يه ذره شد»!

شيما با خنده گفت: «تا باشه از اين دل تنگيا»!

گيلدا با صداي تندي گفت: «شيمااااا»!

-بله بابا گوشم درد گرفت! آروم!

-دارم ميگم کجايي؟!

-خب باشه ميگم. خاله ام داره تو اصفهان يه رستوران باز ميکنه اومدم اينجا بهش کمک کنم.

-کي برميگردي؟

-فردا، از راه ميام مدرسه.

-واييييي جدي ميگييي؟!

-نه شوخي ميکنم، معلومه که جدي ام اصلا به من ميخوره شوخي بکنم؟!

ما سکوت کرديم و او ادامه داد: «باشه، خانوماي محترم من بايد برم. کار نداريد»؟

-نه به قربان شما!

-خدا يار و نگهدارتون بوس بوس

فردا در مدرسه، پريديم بغل شيما کلي بهش حرف زديم که چرا بي خبر رفت؟! ولي خب الان نشستيم و داريم به خاطراتش گوش ميديم. قطعا خيلي چيزها با رفتنش عوض شد. حال و هواي ما، وضعيت باشگاه و کل مدرسه؛ ولي بيشتر از همه به چشم من شيما ديگه يک آدم پر سر و صدا و اعصاب خُرد کن نيست. بلکه يک آدم مهربون و شوخ طبعه. بعضي وقتا بايد يه سري از آدم ها برن و يک مدت نباشند تا قدرشونو بدوني!

 

 

 

جاي خالي

نرگس کوهکن

 

ظهر بود و مرواريد سرخ در آسمان موهاي طلايي رنگش را افروخته بود و نسيم خيلي گرم و ملايمي مي‌وزيد. پنجره را باز کردم و در هواي گرم تابستاني بيرون نفسي تازه کردم. سرم را که از پنجره بيرون آوردم چشمم به قاب عکس روي ميز افتاد. آن روز يادش بخير همه بچه ها در پارک روي نيمکت براي تمرين تئاتر جمع بوديم و سومين جلسه از تمرين تئاتر بود. اما يک جاي خالي که نبودش خيلي احساس مي‌شد و به چشم مي آمد، وجود داشت. هرچه انتظار دايان را مي‌کشيديم، نمي آمد که نمي آمد. آن روز تمرين را بالاخره شروع کرديم اما بدون دايان!

تمرين مثل هرروز رنگ و بوي شوخ طبعي دايان را نداشت و کسي نبود که مزه بريزد و همه را بخنداند. اي کاش دايان بود. دايان يک ويژگي منحصر به فرد داشت؛ هميشه مي‌خنديد و شوخ طبع بود و همه را مي خنداند. و با ويژگي منحصر به فردش فضا را صميمي ميکرد. اما الان فرق داشت. ليلي و ليندا تنها کلمات را از روي کاغذ مي‌خواندند و به هم نگاه ميکردند. خلاصه آن روز تمرين به هيچ کداممان نچسبيد. فرداي آن روز دايان به مدرسه هم نيامد. و ما تصميم گرفتيم به خانه دايان برويم. بعد از مدرسه به آنجا رفتيم و زنگ خانه دايان را زديم مادر دايان با لبخند خيلي مهربان و استقبال گرمش همه ما را بوسيد و به خانه دعوت کرد. وقتي وارد خانه شديم، دايان پايش شکسته بود. اما چرا؟! ليلي با تعجب پرسيد: «دايان چه اتفاقي براي پات افتاده»؟

دايان با افسوسي تلخ پاسخ داد: «ديروز براي تمرين آماده شده بودم که به پارک بيام سرکوچه يهو گربه کوچولويي جلوم اومد. خواستم بهش آسيب نرسه و فرمون دوچرخه رو نتونستم کنترل کنم که خوردم به ديوار و اينجوري شد. بگذريم از تمرين چه خبر»؟!

ليندا با احساس دردي عجيب گفت: «چقدر برات متاسفم دايان اميدوارم هرچه زودتر حالت خوب بشه»!

من هم با لبخندي به دايان گفتم: «سعي کن هر چه زودتر حال پات خوب بشه دوست من»!

بعد از آن روز ما فهميديم پاي دايان به سختي صدمه خورده بود و به اين زودي ها خوب نمي شد. اما قولي را که به دايان داده بوديم را عملي کرديم و بعد از تمرين هاي زياد رتبه اول اجراي تئاتر در مدرسه را آورديم. و يک قاب عکس از اجرايمان به ما هديه دادند که در اين قاب عکس جاي خالي دايان هميشه ديده مي شود.

 

 

دو اثر از ستاره گودرزي

 

چشمان خيس

اشک مي ريزد ز چشمانم نميدانم چرا

دل مي گريد اما من نميدانم چرا

دليل اين اشک و گريه واضح است

اما اين مغز است که ديگر خسته است

چندي دل را گفت باور نکن اي ساده لوح

اعتماد کردن ندارد فايده اي

آخرش تو عاشق و ديوانه اي

اما انگار گوش و چشم عاشق بسته است

درک کردن آدم عاشق فقط دلبستن است

کار اين دل شده دلبستگي

اما کار چشم فقط اشک ريختن است

مغز در سر و قلب در تن است

آدم بي عشق تنها يک مرده است

آدم مرده ندارد جاني

اما در اين زندگي فاني

داشته دلبر زيبايي

گر چه اکنون او ميان خاک هاست

اما خاطرش در پيش يارش آشناست

او مرده ولي در قلب يارش زنده است

يارش بدون او فقط يک مرده است

عشق اميد و چاشني يک زندگي است

عاشقي پاداش هر دل مردگي است

نترس و عاشقي کن که نداري تو زمان

زندگي بي عشق ندارد جريان

 

 

فراموش

گر فراموشم شوي روزي

من نباشم در اين هستي

که ببينم من زنده ام اما تو دگر نيستي

ندارد چاره اي دردم

ندارد خانه اي قلبم

که من محتاج يک مرگم

مرگ برايم هست پيروزي

گر تو نباشي زندگاني را چه سود

در نبود تو مني باشد که چي

يا تو يارم ميشوي من ياورت

يا نمي خواهم زنده باشم لحظه اي

 

 

 

دو اثر از سيده زهرا علوي نژاد

 

پروانه ها

کم است يا که زيادي؟! گمراهم

تو خبر نداري ز چيزي،

 اما من هنوز در حسرت يک نگاهم

به که دادي خانه دل را،

 که نمي گيري ز من خبري؟

من دلم به دنبال تو است و تو به دنبالِ ديگري

کاش بداني نور مي تابي در وجودم

وقتي نگاه کني مرا 

پروانه هاي دل من،

 هنوز هم خواستارند تو را 

گفته بودم پروانه ها را کرده ام در قفس تا که رسوا نشوم؟

چشم هايم را بسته ام تا اسير اين روياي زيبا نشوم؟

متاسفانه، پروانه ها فرار کردند

فرار کردند و باز هم در دلم سروصدا کردند

عقل که ندارند اين پروانه ها

فقط مرا آزار مي دهند با اين روياها

حالا تو بگو که من با اين روياي زيبا چه کنم؟

تو که بايد بهتر از من بداني اي صنم

که تا چه حد بودم شيفته تو

شيدا و دلبسته تو

حال، تو براي من راهي کن پيدا

تو بگو، چطور از بين بَرَم اين پروانه ها؟

گر به من بود

شرابِ چشمانت

مرا مست تر ز هر مست کرد

جادوي سخنانت

گريز را برايم سخت کرد

خواستم تو را

و آمدي به سمتم

همين که به زبان آوردم

مرا رها کردي و شدي دردَم

اما هنوز هم مي گويم

تو برايم آن دردِ شيريني

هنوز هم مي گويم

چشم هايت، زيباتر از آن هستند که فقط در آينه بيني

دوست داشتم باشي، الهه من

دوست داشتم که باشي

اينجا در آغوشم

دوست داشتم که باشي، کنارِ من

گر به من بود که

پرستش خانه اي مي ساختم

که الهه اش تو باشي

گر به من بود که

شمع ها را خاموش مي کردم

تا تو با نورِ حضورت لحظه اي باشي!

 

 

بازآفريني حکايت هفتم

کتاب گلستان سعدي: باب دوم؛ در اخلاق درويشان

آشپزي ناآرام

 

فاطيما عقيلي

 

آرام وردنه را از روي خمير برداشت، همزمان با نگاهي گذرا به خواهرش گفت: «ديدي گفتم! اين دختره همش تقلب مي‌کنه! باور نکردي»!

و خواهر درحالي که سس را از يخچال بيرون مي آورد با تذکري کوتاه خواهر کوچکش را به شستن دستش يادآور شد. او که مي دانست آوا دوباره بدگويي و قضاوتش گل کرده! با لحني آرام گفت: «فکر نمي‌کنم اينطور باشه! آخه از نورا بعيده که با معلم دهن به دهن بشه»! شانه هايش را بالا انداخت و درحالي که با قاشق سس را روي خمير پخش مي کرد ادامه داد: «اما آوا اخلاق تو هم همين ‌طوره! چند بار شده که بياي اين‌قدر با معلم دهن به دهن بشي که تا دفتر مدير بري»؟! آوا که ديگر چيزي براي گفتن نداشت، مصمم پاي حرفش ايستاد تا ثابت کند نورا بي ادبي کرده! قارچ ها را روي ميز گذاشت و گفت: «ميخواستم از حق خودم دفاع کنم! کاري که نورا کرد، گستاخي بود نه دفاع! تازشم اگه همين زبون رو نداشت تا حالا نمراتش تا پانزده هم نمي‌کشيد»! -«مگه نگفتي درسش خوبه»؟!

-«بود! الان با اين شدت گستاخي کسي بهش نگاهم نمي ‌اندازه»!

نوا کم‌کم داشت باورش مي شد که از نورا، دختر عمه اش گستاخي هم بر مي ‌آيد. سوسيس ها را دور تا دور خمير چيد و محتاطانه گفت: «بذار باور نکنم! نورا اصلا اهل اين چيزا نيست»!

-«هه! کاش بودي مي‌ديدي چيا که نگفت؟! نوا چشمانش را ريز کرد و ادامه داد: «يعني معلم هم چيزي بهش نگفت»؟!

-«من که نميدونم! از بچه ‌هاي مدرسه شنيدم. يعني فکر کن چي شد که تو کلللللل مدرسه پخش شده»! آرام آن چنان پر آب و تاب داستان را روايت مي کرد که مي توان گفت نوا حق داشت که باور کند چنين اتفاقي افتاده.  اما باز هم گذاشت بر حساب داستان ‌سرايي خواهرش و زيرکانه درحالي که دماي فر را تنظيم مي ‌کرد، گفت: «خب! شايد تو حسوديت شده»! و با ابرويي بالا انداخته به حرفش خاتمه داد. آرام جا خورده و پر تلاطم ادامه داد: «چيييي؟ من؟ حسودي؟ هه! نوا شوخي هم حدي داره! آخه منو چه به حسودي اين دختر متقلب! قيافتم اينجوري نکن! من هرکاري کنم در حد افتضاح نورا نيست! غير از اينه؟ ااااممم چرا قيافت رو درهم برهم مي‌کني»؟! نوا زمزمه ‌وار صدايش را صاف کرد: «هيسسسس! عم...عمم..عمه پش... پشتته» ! و لبخند ملايمي زد تا اوضاع از اين وضع بدتر نشود. و آرامي که آشفته به عقب برگشت.

 

بازآفريني  حکايت27

کتاب گلستان سعدي: باب هشتم در آداب صحبت

چشم حسد

 

مريم ابراهيمي

در صحراي همين اطراف اصطبلي به نام وجود دارد که ثروتمندان منطقه اسب هايي را انتخاب مي کنند و آنها را تحت نظر بهترين مربي ها تربيت و آموزش مي دهند. افسارشان را به بهترين سوارکاران مي دهند تا در رقابت نام آور شوند.

 سوجين اسبي به رنگ سياهي شب که در پوستش روشني روز نهفته شده است. يالش بلند و سپيد که موجش در چشم هر خريداري مي رقصد و يورتمه هايش هر سوارکاري را مغلوب مي کند. مارتا اسبي ديگر که دوست سوجين ميشد معمولا نسب به او، ديرتر براي رقابت انتخاب ميشد. مارتا هميشه به برتر بودن او حسادت ميکرد و در هر رقابتي در انتظار باختش بود و از قضا سوجين در بين نفرات برتر قرار مي گرفت. مدت ها گذشت و سوجين حالش بد شده بود. دامپزشک او را معاينه کرد و متوجه بيماري شد که نيازمند استراحت سوجين بود چون ممکن بود او را از پا در بياورد و اين موضوع باعث شد که او مدت ها از ميادين دور باشد. در اين مدت مارتا خودش را نگران ‌جلوه مي داد ولي دوست داشت از اين فرصت به نفع خودش استفاده کند. اما باز نمي توانست جايگاه او را تصرف کند. درياي بزرگ را قصد کردن، شناگري مي خواهد ماهر و گرنه عظمتش تو را غرق خواهد کرد.