گلستان در آستانه يک انتخاب تاريخي؛ سرمايهگريزي يا سرمايهپذيري؟
یادداشت |
ابوالفضل اسفندياري
(اين يادداشت، بخشي از مجموعه دوازدهگانه "گلستان در آستانه يک انتخاب تاريخي؛ سرمايهگريزي يا سرمايهپذيري؟" است که به بررسي ريشههاي فرهنگي، اجتماعي و نهادي توسعه در استان گلستان ميپردازد.)
بخش نخست؛
توسعه، از تغيير ذهن آغاز ميشود؛ نه از ساختن کارخانهها
تاريخ، روايت سرزمينهايي نيست که بيشترين منابع طبيعي را در اختيار داشتند؛ بلکه روايت ملتهايي است که در لحظههاي سرنوشت ساز، توانستند آينده را زودتر از ديگران ببينند. در طول تاريخ، کشورهايي وجود داشتهاند که بر اقيانوسي از نفت، گاز، معادن، جنگلها و زمينهاي حاصلخيز نشستهاند، اما همچنان در فهرست اقتصادهاي شکننده جهان باقي ماندهاند. در مقابل، کشورهايي نيز بودهاند که نه نفت داشتهاند، نه معادن عظيم و نه حتي وسعت جغرافيايي قابل توجه؛ با اين حال، امروز نامشان در صدر اقتصاد جهاني ميدرخشد.
اين تفاوت، از کجا آغاز شد؟
پاسخ را نبايد در نقشههاي جغرافيا جستوجو کرد؛ پاسخ در نقشه ذهن انسانها نهفته است. توسعه، پيش از آنکه در کارخانهها، بنادر، راهآهنها و شهرکهاي صنعتي متولد شود، در ذهن يک ملت شکل ميگيرد. جامعهاي که به آينده ايمان دارد، براي سرمايه احترام قائل است، قانون را بر سليقه ترجيح ميدهد و موفقيت ديگران را تهديد نميبيند، دير يا زود ثمره ي اين نگرش را در اقتصاد خود خواهد ديد. اما جامعهاي که ذهن خود را در حصار بياعتمادي، ترديد و کشمکشهاي فرساينده محبوس کند، حتي اگر بر گنجي از منابع طبيعي تکيه زده باشد، از حرکت باز خواهد ماند.
اينجاست که بايد ميان "ثروت" و "توانايي توليد ثروت" تفاوت قائل شد. ثروت، آن چيزي است که امروز در اختيار داريم؛ اما توانايي توليد ثروت، آن چيزي است که آينده را ميسازد.
گلستان، از منظر ظرفيتهاي طبيعي، يکي از غنيترين استانهاي ايران است. سرزميني که در فاصلهاي کوتاه، از جنگلهاي هيرکاني به سواحل درياي خزر ميرسد؛ از دشتهاي حاصلخيز تا مراتع، از کشاورزي تا گردشگري، از موقعيت مرزي تا دسترسي به کريدورهاي تجاري منطقه.
اين استان، از نظر موهبتهاي الهي، کمتر دچار فقر است؛ اما پرسش اينجاست که چرا اين فراواني طبيعي، هنوز به فراواني اقتصادي تبديل نشده است؟
آيا مشکل در کمبود ظرفيت است؟ بيترديد نه. آيا مشکل تنها در کمبود سرمايه است؟ باز هم نه.
سرمايه، اگرچه موتور حرکت اقتصاد است، اما خود، پيش از آنکه به حسابهاي بانکي وارد شود، تصميمي ذهني است. سرمايهگذار، پيش از آنکه کارخانهاي بنا کند، آينده را ارزيابي ميکند؛ آيندهاي که فقط با محاسبه سود و زيان مالي سنجيده نميشود، بلکه با سنجش کيفيت حکمراني، ثبات تصميمها، امنيت حقوقي و حتي نوع نگاه جامعه به فعاليت اقتصادي نيز ارزيابي ميشود. به همين دليل است که در اقتصاد توسعه، از مفهومي سخن گفته ميشود که شايد از هر معافيت مالياتي و هر بسته تشويقي مهمتر باشد: اعتماد.
اعتماد، نخستين سرمايه هر جامعه است. جايي که اعتماد وجود داشته باشد، سرمايه نيز راه خود را پيدا ميکند. اما هر جا که بياعتمادي بر فضاي عمومي سايه بيفکند، سرمايه پيش از آنکه وارد شود، مسير ديگري را انتخاب خواهد کرد. سرمايه، موجودي زنده نيست؛ اما رفتارش به پرندگان مهاجر شباهت دارد. بر شاخهاي مينشيند که آرامش، امنيت و ثبات را احساس کند. اگر آن شاخه با ترديد، بيثباتي يا نزاعهاي پايانناپذير بلرزد، پرنده نه از روي کينه، بلکه براساس غريزه بقا، پرواز خواهد کرد. اقتصاد نيز دقيقاً همينگونه عمل ميکند. از اين منظر، شايد لازم باشد پرسش ديرينه خود را تغيير دهيم. سالهاست ميپرسيم: "چرا سرمايهگذار به گلستان نميآيد؟" اما شايد پرسش درست اين باشد: " آيا ما گلستان را به سرزميني تبديل کردهايم که سرمايه، ماندن در آن را انتخاب کند؟" اين پرسش، فقط متوجه مديران نيست. خطاست اگر همه مسئوليت را بر دوش دولت يا بخش خصوصي بگذاريم. توسعه، محصول تصميم يک وزارتخانه نيست؛ نتيجه رفتار جمعي يک جامعه است. مدير، قانونگذار، دانشگاه، رسانه، فعال اقتصادي، استاد، دانشجو، کارگر، کشاورز و حتي شهروند عادي، هر يک بخشي از فضاي ذهني و فرهنگي يک استان را ميسازند. سرمايهگذار، پيش از آنکه نقشه زمين را مطالعه کند، نقشه ذهن جامعه را ميخواند. اگر در آن نقشه، قانون، احترام، شفافيت، نقد منصفانه و آيندهنگري ديده شود، اميد شکل ميگيرد. اما اگر تصوير غالب، بيثباتي، بدبيني، تخريب و نزاع باشد، سرمايه راه ديگري را برخواهد گزيد.
گلستان امروز، بيش از هر زمان ديگري، به بازنگري در همين نقشه ذهني نياز دارد. شايد مهمترين سرمايهاي که بايد جذب کنيم، پول نباشد؛ اعتماد باشد. زيرا تاريخ، بارها ثابت کرده است که کارخانهها را ميتوان ساخت، جادهها را ميتوان احداث کرد و حتي سرمايههاي از دست رفته را ميتوان دوباره به دست آورد؛ اما جامعهاي که اعتماد به آينده را از دست بدهد، براي بازسازي خود به سالها زمان نياز خواهد داشت.
از همين رو، مسئله اصلي گلستان، تنها جذب سرمايه نيست؛ ساختن فرهنگي است که سرمايه را به خدمت توسعه عمومي درآورد و در عين حال، قانون، شفافيت و منافع مردم را پاس بدارد.
فرصتها هرگز درِ خانه را دوبار نميکوبند
گاهي تاريخ، تنها چند بار درِ يک سرزمين را ميکوبد. نه با صداي توپ و تفنگ؛ نه با هياهوي سياست؛ بلکه با آرامش يک پيشنهاد، يک سرمايهگذاري، يک مسير تازه، يک انديشه نو يا حتي يک حضور که ميتواند آغازگر تحولي بزرگ باشد. بسياري از ملتها، هنگامي که به گذشته خود مينگرند، حسرت منابع از دست رفته را نميخورند؛ حسرت فرصتهاي از دست رفته را ميخورند. زيرا منابع طبيعي، اگرچه محدودند، اما فرصتها از آن نيز کميابترند. فرصت، برخلاف تصور رايج، منتظر تصميم انسانها نميماند. فرصت، اخلاق ندارد که به خاطر فقر يک منطقه، دلسوزي کند. فرصت، احساسات ندارد که به اميد تغيير نگرشها صبر کند. فرصت، ويژگي ديگري دارد؛ حرکت ميکند. اگر امروز در نقطهاي متوقف شود و مورد استقبال قرار نگيرد، فردا در جغرافيايي ديگر، آيندهاي ديگر را خواهد ساخت. همين حقيقت ساده، راز تفاوت ميان بسياري از کشورهاي توسعه يافته و کشورهاي در حال توسعه است. ژاپن پس از جنگ جهاني دوم، چيزي نداشت که بتواند به آن ببالد؛ شهرهايش ويران شده بود، صنعتش فروپاشيده بود و اقتصادش در آستانه نابودي قرار داشت. کرهجنوبي در دهه 1960، درآمد سرانهاي کمتر از بسياري از کشورهاي آسيايي داشت و بخش بزرگي از جمعيت آن در فقر زندگي ميکردند. سنگاپور نه منابع معدني داشت، نه نفت و نه حتي آب کافي براي جمعيت خود. ويتنام، سالها جنگ را پشت سر گذاشته بود. اما ميان همه اين کشورها، يک ويژگي مشترک وجود داشت، آنها تصميم گرفتند هيچ فرصتي را کوچک نشمارند. هر کارخانه، هر بندر، هر فناوري، هر سرمايهگذار، هر دانشگاه و هر مسير جديد تجارت، به چشم بخشي از آينده کشور ديده شد. هيچکس ادعا نميکرد که هر سرمايهگذار بينقص است يا هر پروژه موفق خواهد شد. آنچه اهميت داشت، وجود قواعد روشن، نظارت مؤثر و محيطي بود که در آن، ايدههاي مولد بتوانند آزموده شوند و سرمايه در چهارچوب قانون به توليد و اشتغال تبديل شود. اينجا، تفاوتي بنيادين ميان دو نوع نگرش شکل ميگيرد؛
نخست، فرهنگ انتظار. فرهنگي که توسعه را وظيفه ديگران ميداند؛ گويي روزي فردي خواهد آمد، همه مشکلات را حل خواهد کرد و جامعه تنها نظارهگر خواهد بود.
دوم، فرهنگ فرصت. فرهنگي که ميداند توسعه، حاصل هزاران تصميم کوچک و بزرگ است؛ از رفتار مديران و کيفيت قوانين گرفته تا نوع مواجهه رسانهها، دانشگاهها، فعالان اقتصادي و شهروندان با هر امکان تازه.
گلستان نيز امروز، در برابر همين انتخاب ايستاده است. سؤال اصلي اين نيست که آيا هر فرصت اقتصادي حتماً به موفقيت ميانجامد يا نه. سؤال اصلي اين است که آيا ما اصول، نهادها و ذهنيتي را ساختهايم که بتواند فرصتهاي سالم و قانوني را شناسايي، ارزيابي و به ثروت عمومي تبديل کند؟ اگر پاسخ منفي باشد، حتي بهترين فرصتها نيز از کنار ما عبور خواهند کرد. توسعه، بيش از آنکه به کمبود سرمايه وابسته باشد، به کيفيت تصميمهايي وابسته است که در لحظههاي حساس گرفته ميشود. شايد بزرگترين اشتباه در سياستگذاري اين باشد که تصور کنيم فرصتها پايانناپذيرند، در حالي که تاريخ، چنين چيزي را تأييد نميکند. بسياري از شهرهاي بزرگ جهان، تنها به دليل آنکه در يک مقطع تاريخي، يک بندر، يک خط راهآهن، يک سرمايهگذاري صنعتي يا يک تصميم راهبردي را پذيرفتند، مسيرشان براي هميشه تغيير کرد و در مقابل، شهرهايي نيز بودند که همان فرصت را از دست دادند و دههها در انتظار فرصتي مشابه ماندند؛ فرصتي که هرگز بازنگشت. از همين رو، جامعهاي که ميخواهد آيندهاي متفاوت بسازد، بايد ميان احتياط و فرصتسوزي تفاوت قائل شود.
احتياط، به معناي رعايت قانون، شفافيت، ارزيابي دقيق و پاسخگويي است. اما فرصتسوزي، زماني رخ ميدهد که ترس، بياعتمادي يا کشمکشهاي بيپايان، جاي تحليل عقلاني را بگيرد. ملتي که نتواند اين مرز را تشخيص دهد، نه تنها سرمايه، بلکه اميد نسلهاي آينده را نيز از دست خواهد داد.
سرمايهگريزي فرهنگي؛ دشمني که ديده نميشود.
بسياري از اقتصاددانان، موانع توسعه را در شاخصهايي مانند تورم، نرخ ارز، ماليات، زيرساخت، بهره بانکي يا قوانين جستوجو ميکنند. بيترديد، همه اين عوامل اهميت دارند. اما پرسشي بنيادين همچنان باقي است؛ چرا دو منطقه که تقريباً از قوانين يکسان، ساختار سياسي مشابه و امکانات نزديک برخوردارند، گاه نتايجي کاملاً متفاوت در جذب سرمايه و رشد اقتصادي به دست ميآورند؟
پاسخ را بايد در جايي فراتر از اقتصاد جستوجو کرد؛ در فرهنگ. اما نه فرهنگ به معناي هنر، ادبيات يا آيينهاي اجتماعي؛ بلکه فرهنگ به معناي مجموعهاي از باورها، ذهنيتها و الگوهاي رفتاري که تعيين ميکنند يک جامعه چگونه به "توليد ثروت"، "کارآفريني"، "موفقيت" و "سرمايه"مينگرد. در اينجاست که ميتوان از مفهومي سخن گفت که شايد کمتر به آن پرداخته شده باشد: سرمايهگريزي فرهنگي. سرمايهگريزي فرهنگي، زماني رخ ميدهد که مجموعهاي از نگرشها، رفتارها و نهادها، بدون آنکه قصد آشکاري براي جلوگيري از توسعه داشته باشند، محيط را براي فعاليت اقتصادي مولد کمجاذبه يا غيرقابل پيشبيني ميکنند. اين پديده الزاماً محصول تصميم يک فرد يا يک سازمان نيست. گاهي حاصل انباشت سالها بياعتمادي، تجربههاي تلخ، ضعف نهادي، نبود گفتوگوي سازنده و غلبه قضاوتهاي شتابزده بر تحليلهاي کارشناسي است. در چنين فضايي، سرمايهگذار پيش از آنکه هزينه ساخت کارخانه را محاسبه کند، هزينه "بياطميناني" را محاسبه ميکند.
آيا قوانين پايدار خواهند ماند؟ آيا قراردادها محترم شمرده ميشوند؟ آيا نقدها بر پايه شواهد خواهد بود يا هيجان؟ آيا موفقيت اقتصادي، انگيزهاي براي همکاري ايجاد ميکند يا زمينهاي براي سوءظن؟ پاسخ به اين پرسشها، گاه بيش از نرخ سود بانکي در تصميم يک سرمايهگذار اثر ميگذارد. جامعهاي که سرمايه را فقط "پول" ميبيند، بخشي از حقيقت را ميبيند. سرمايه، پيش از آنکه عددي در ترازنامه باشد، اعتماد به آينده است. وقتي کارآفريني سرمايه خود را به منطقهاي ميآورد، در حقيقت تنها سرمايه مالي خود را منتقل نکرده است؛ او آينده حرفهاي خود، اعتبار اجتماعي خود و بخشي از عمر خويش را نيز به آن سرزمين سپرده است. به همين دليل، توسعهيافتهترين کشورها کوشيدهاند فرهنگي ايجاد کنند که در آن دو اصل هم زمان برقرار باشد:
نخست، هيچکس فراتر از قانون نباشد و دوم، هيچ فعاليت اقتصادي مولد، صرفاً به دليل پيش داوري يا فضاي هيجاني از ميدان خارج نشود. اين دو اصل، مکمل يکديگرند؛ نه رقيب هم.
قانون، امنيت جامعه را تضمين ميکند. اعتماد، امنيت سرمايه را و هيچ يک بدون ديگري پايدار نخواهد بود. گلستان نيز براي عبور از چرخه رکود، بيش از هر چيز به همين تعادل نياز دارد. تعادلي که در آن، نقد جاي خود را حفظ کند، اما تخريب جايگزين نقد نشود؛ مطالبه شفافيت ادامه يابد، اما اصل سرمايهگذاري مولد نيز به رسميت شناخته شود؛ مديران پاسخگو باشند، اما تصميمهاي اقتصادي در فضايي قابل پيشبيني اتخاذ شوند. شايد بزرگترين تحول، نه در تصويب يک قانون جديد، بلکه در تغيير يک نگرش رخ دهد.
روزي که جامعه بياموزد ميان "سرمايهگذار" و "رانتجو"، ميان "نقد مستند" و "اتهام"، و ميان "احتياط" و "فرصتسوزي" تفاوت قائل شود، بذر توسعه در همان روز کاشته خواهد شد. توسعه، از جايي آغاز ميشود که ذهنها از تقابل دائمي فاصله بگيرند و به سمت همکاري مسئولانه حرکت کنند. اگر چنين تغييري رخ دهد، سرمايه ديگر مهمان اين سرزمين نخواهد بود؛ شريک آينده آن خواهد شد.
ملتها چگونه ثروتمند شدند؟
سرمايه، مقصد نخست توسعه نيست؛ نتيجه نخست آن است. اگر از اقتصاددانان بپرسيم ثروت از کجا آغاز ميشود، پاسخهاي گوناگوني خواهيم شنيد. برخي از منابع طبيعي سخن ميگويند، برخي از سرمايه مالي، برخي از فناوري، برخي از آموزش و برخي از سياستهاي اقتصادي. همه اين پاسخها بخشي از حقيقت را بيان ميکنند؛ اما هيچ يک، حقيقت کامل نيست. زيرا پيش از همه اين عوامل، عنصري وجود دارد که کمتر ديده ميشود؛ نوع نگاه يک ملت به آينده. آينده، چيزي نيست که ناگهان از راه برسد، آينده، محصول تصميمهايي است که امروز گرفته ميشود؛ تصميمهايي که گاه در ظاهر کوچکاند، اما در بلندمدت مسير يک سرزمين را تغيير ميدهند.
به همين دليل، کشورهاي توسعهيافته را نبايد صرفاً با کارخانهها، بزرگراهها يا آسمانخراشهايشان شناخت. آنچه آنها را از ديگران متمايز کرده، نوع انديشيدن آنهاست. ژاپن، پس از جنگ جهاني دوم، ويرانهاي بيش نبود، اما رهبران و مردم آن کشور، يک تصميم تاريخي گرفتند: " انضباط را به سرمايه ملي تبديل کنيم." در نتيجه، کارخانهها فقط محل توليد کالا نبودند؛ مدرسههايي براي احترام به زمان، کيفيت و مسئوليتپذيري بودند. کرهجنوبي، در دهههاي نخست توسعه، ثروت فراواني نداشت. آنچه داشت، توافقي ملي بود که بدون اعتماد متقابل ميان دولت، صنعت، دانشگاه و جامعه، هيچ برنامه توسعهاي به مقصد نخواهد رسيد. سنگاپور، در آغاز استقلال، از بسياري از کشورهاي آسيايي فقيرتر بود. اما بنيانگذاران آن کشور دريافتند که اگر قانون براي همه يکسان نباشد، هيچ سرمايهگذاري آينده خود را به آن سرزمين گره نخواهد زد. از همين رو، حاکميت قانون را نه يک شعار سياسي، بلکه يک سياست اقتصادي دانستند. چين نيز، با وجود همه تفاوتهاي ساختاري و سياسي، يک اصل را پذيرفت: توسعه، پروژه يک دولت چهار ساله نيست. توسعه، پروژه چند نسل است. از همين رو، بسياري از سياستهاي اقتصادي خود را با افقي بلندمدت طراحي کرد؛ افقي که در آن، تصميمهاي امروز بايد در خدمت آينده فرزندان باشد، نه صرفاً پاسخگوي مطالبات کوتاهمدت. اگر بخواهيم وجه مشترک همه اين تجربهها را در يک جمله خلاصه کنيم، بايد بگوييم: هيچيک از اين ملتها، ثروتمند نشدند چون سرمايه داشتند؛ سرمايه به سوي آنها رفت، زيرا ذهن خود را براي توسعه آماده کرده بودند. اينجاست که يکي از بزرگترين سوءبرداشتهاي رايج آشکار ميشود. سالهاست تصور ميکنيم اگر سرمايه وارد استاني شود، توسعه نيز به دنبال آن خواهد آمد، اما تجربه جهان، روايت ديگري دارد. سرمايه، به تنهايي توسعه نميآفريند، سرمايه ميتواند کارخانه بسازد، اما نميتواند اعتماد بسازد. ميتواند جاده احداث کند، اما نميتواند فرهنگ همکاري ايجاد کند. ميتواند ماشينآلات بخرد، اما نميتواند مسئوليتپذيري را به جامعه هديه دهد. اينها، محصول آموزش، قانون، نهادهاي کارآمد و فرهنگ عمومياند. از همين روست که ميتوان گفت: "سرمايه، معمار توسعه نيست؛ سرمايه، ميهمان توسعه است." ميهماني که تنها زماني وارد خانهاي ميشود که آن خانه، پيش از ورود او، آماده پذيرايي باشد. اگر سقف خانه فرسوده باشد، اگر پايههاي آن بر بياعتمادي بنا شده باشد، اگر هر روز قوانين تازهاي بر ديوارهايش نوشته و پاک شود، اگر گفتوگوي عمومي جاي خود را به نزاع دائمي بدهد، ميهمان شايد لحظهاي در آستانه در بايستد؛ اما خانه ديگري را براي اقامت انتخاب خواهد کرد. اين، نه بيوفايي سرمايه است و نه دشمني سرمايهگذار. اين، منطق طبيعي اقتصاد است. گلستان نيز، براي آنکه مقصد سرمايه شود، پيش از هر چيز بايد مقصد اعتماد باشد. "اعتماد، نه با تبليغات ساخته ميشود و نه با شعار." اعتماد، حاصل ثبات در تصميمگيري، اجراي بيطرفانه قانون، شفافيت، پاسخگويي و احترام به حقوق همه ذينفعان است. هرچه اين سرمايه نامرئي بزرگتر شود، جذب سرمايه مالي نيز آسانتر خواهد شد و شايد اکنون بتوانيم گزارهاي را مطرح کنيم که ستون فقرات اين نوشتار باشد:
"توسعه، محصول انباشت سرمايه مالي نيست؛ محصول انباشت اعتماد اجتماعي است. سرمايه مالي، دير يا زود از اعتماد پيروي ميکند."
اگر اين گزاره را بپذيريم، آنگاه پرسش اصلي ديگر اين نخواهد بود که "چگونه سرمايهگذار جذب کنيم؟" بلکه اين خواهد بود که: "چگونه جامعهاي بسازيم که سرمايه، ماندن در آن را عاقلانهترين تصميم خود بداند؟"
گلستان؛ سرزميني که خدا همهچيز به آن بخشيد، جز اجازه ندادن به خود براي بزرگ شدن
خداوند، نعمتها را به عدالت ميان سرزمينها تقسيم نکرده است. برخي را به معادن غني آراسته است، برخي را به دريا، برخي را به نفت، برخي را به رودخانههاي بزرگ و برخي را به مردماني سختکوش. اما گاه، همه اين نعمتها را يکجا به سرزميني بخشيده است. گلستان، يکي از همان سرزمينهاست. کمتر استاني را ميتوان يافت که در فاصلهاي کوتاه، جنگل، دريا، دشت، کوهستان، زمينهاي حاصلخيز، اقليم متنوع، مرز زميني، دسترسي به بازارهاي منطقه، راهآهن، بنادر نزديک، تنوع قومي، فرهنگ غني و نيروي انساني جوان را در کنار هم داشته باشد. اگر قرار بود توسعه فقط براساس داشتههاي طبيعي شکل بگيرد، شايد امروز گلستان بايد در شمار پيشرفتهترين استانهاي کشور ميبود؛ اما چنين نشده است. چرا؟
اين پرسش، شايد تلخترين و در عين حال، ضروريترين پرسش اين مقاله باشد. سالهاست که پاسخهاي گوناگوني به آن داده ميشود. گاهي گفته ميشود مشکل از کمبود بودجه است، گاهي از تمرکزگرايي، گاهي از ضعف زيرساختها، گاهي از تحريمها، گاهي از تغيير دولتها و بيترديد، هر يک از اين عوامل سهمي در واقعيت دارند. اما آيا همه حقيقت همين است؟ اگر پاسخ مثبت بود، چگونه برخي استانها با محدوديتهاي مشابه توانستهاند در جذب سرمايه، توسعه صنعتي يا ايجاد اشتغال عملکرد بهتري داشته باشند؟ پس بايد بپذيريم که مسئله، فقط بيرون از گلستان نيست. بخشي از پاسخ، در درون خود ما نيز نهفته است. نه براي سرزنش مردم، نه براي تبرئه مديران، بلکه براي پذيرفتن اين حقيقت که توسعه، زماني آغاز ميشود که هر جامعه سهم خود را در آن بپذيرد. توسعه، مسابقهاي نيست که تنها دولت در آن بدود و مردم تماشاگر باشند. همانگونه که سرمايهگذار نيز نميتواند به تنهايي بار آينده يک استان را بر دوش بکشد. دانشگاه، رسانه، مدير، فعال اقتصادي، کشاورز، کارگر، معلم، هنرمند و شهروند، هر يک به اندازه خود در ساختن يا تضعيف فضاي توسعه نقش دارند. اين همان چيزي است که اقتصاددانان از آن با عنوان "نهادها" ياد ميکنند؛ اما در زبان سادهتر ميتوان گفت: "توسعه، محصول همکاري است." هيچ کارخانهاي در سرزميني که اعتماد در آن فرسوده شده باشد، براي هميشه موفق نخواهد ماند. هيچ سرمايهگذاري در محيطي که قواعد آن هر روز تغيير کند، برنامهاي بلندمدت نخواهد نوشت. هيچ جوان نخبهاي در جايي که اميد به آينده کمرنگ باشد، همه توان خود را صرف ساختن همان سرزمين نخواهد کرد. بنابراين، شايد پيش از آنکه از سرمايهگذاران بخواهيم به گلستان اعتماد کنند، بايد از خود بپرسيم: آيا ما به آينده گلستان اعتماد داريم؟ اين پرسش، ساده به نظر ميرسد؛ اما سرنوشتساز است. زيرا آينده هر جامعه، پيش از آنکه در بودجههاي سالانه نوشته شود، در باور مردم آن جامعه نوشته ميشود. جامعهاي که آينده خود را روشن بداند، فرزندانش را براي ماندن تربيت ميکند، سرمايهاش را براي توليد به کار ميگيرد و اختلافهايش را در چارچوب قانون حل ميکند. اما جامعهاي که اميد خود را از دست بدهد، پيش از آنکه سرمايه مالي را از دست بدهد، سرمايه انساني خود را از دست خواهد داد و هيچ خسارتي، سنگينتر از کوچ انديشهها نيست. گلستان، بيش از هر چيز، به بازگشت اعتماد نياز دارد. اعتماد ميان مردم و نهادها، اعتماد ميان دانشگاه و صنعت، اعتماد ميان سرمايه و قانون، اعتماد ميان نقد و انصاف. وقتي اين زنجيره دوباره شکل بگيرد، سرمايه نيز راه خود را پيدا خواهد کرد. زيرا سرمايه، همواره به دنبال آرامش ميگردد؛ نه آرامش ناشي از سکوت، بلکه آرامشي که از قانون، شفافيت، گفتوگوي سازنده و ثبات تصميمها زاده ميشود.
شايد اين جمله خلاصه ي اين نوشتار باشد:
"گلستان فقيرِ منابع نيست؛ اگر با چالشي روبهروست، بيش از هر چيز به همافزايي ظرفيتها، تقويت اعتماد و تبديل داشتههاي طبيعي به مزيتهاي اقتصادي نياز دارد. توسعه، زماني آغاز ميشود که اين پيوندها شکل بگيرند."
فرصت؛ سرمايهاي که اگر از دست برود، خريدني نيست
اگر از مردم بپرسيم ارزشمندترين سرمايه يک کشور چيست، پاسخهاي متفاوتي خواهيم شنيد. عدهاي خواهند گفت نفت، برخي معادن، عدهاي نيروي انساني و گروهي سرمايه مالي. اما تاريخ، پاسخ ديگري ميدهد. ارزشمندترين سرمايه هر ملت، "فرصت" است. زيرا نفت را ميتوان از کشوري خريد، فناوري را ميتوان وارد کرد، سرمايه را ميتوان جذب کرد، حتي دانش را ميتوان آموخت. اما فرصت را نميتوان خريد. فرصت، کالايي نيست که در بازار معامله شود. فرصت، لحظهاي از تاريخ است. لحظهاي که اگر شناخته شود، يک ملت را دگرگون ميکند؛ و اگر ناديده گرفته شود، شايد تا نسلها بازنگردد. به همين دليل است که تمدنها، بيش از آنکه با کمبود منابع سقوط کنند، با سوءمديريت فرصتها افول ميکنند. روم، زماني بزرگترين امپراتوري جهان بود. اما پيش از آنکه از نظر نظامي شکست بخورد، توان تشخيص فرصتهاي تازه را از دست داد. امپراتوري عثماني، قرنها بر بخش بزرگي از جهان حکومت ميکرد. اما هنگامي که انقلاب صنعتي در اروپا آغاز شد، آن را يک تحول موقتي پنداشت. چين، در قرن نوزدهم، دروازههاي خود را بر بسياري از فناوريهاي نو بست و بهاي سنگيني پرداخت؛ اما در اواخر قرن بيستم، مسير خود را تغيير داد و با نگاهي متفاوت به جهان، وارد دورهاي تازه از رشد شد. تاريخ، بارها اين حقيقت را تکرار کرده است. فرصت، منتظر هيچ ملتي نميماند. فرصت، مانند رودخانهاي است که از کنار همه سرزمينها عبور ميکند. بعضي ملتها بر آن پل ميسازند، بعضي بر آن سد ميسازند، بعضي از آن برق توليد ميکنند و بعضي، فقط ايستادهاند و عبور آب را تماشا ميکنند. تفاوت در رودخانه نيست، تفاوت در نگاه است. اينجاست که بايد پرسشي را از خود بپرسيم. گلستان، امروز در کدام نقطه ايستاده است؟ آيا ما در حال ساختن پل هستيم؟ يا تنها عبور فرصتها را نظاره ميکنيم؟ شايد اين پرسش، تلخ باشد.
اما توسعه، با پرسشهاي تلخ آغاز ميشود؛ نه با پاسخهاي شيرين. سرزمينهايي که امروز ثروتمندند، روزي تصميم گرفتند از خود سؤالهاي سخت بپرسند. چرا عقب ماندهايم؟ چه چيزي را اشتباه فهميدهايم؟ کدام باور، مانع حرکت ما شده است؟ و مهمتر از همه…
اگر امروز تصميم نگيريم، ده سال ديگر چه چيزي را از دست خواهيم داد؟ جامعهاي که فقط درباره گذشته گفتوگو کند، گذشته را حفظ خواهد کرد. جامعهاي که درباره آينده گفتوگو کند، آينده را خواهد ساخت. در اقتصاد، اصطلاحي وجود دارد به نام "هزينه فرصت"؛ يعني ارزش آن چيزي که با انتخاب يک مسير، از دست ميدهيم. اما شايد لازم باشد مفهوم تازهاي را نيز وارد ادبيات توسعه کنيم. "هزينه فرصتِ از دسترفته اجتماعي" گاهي يک استان، فقط يک کارخانه را از دست نميدهد، اعتماد نسل جوان را از دست ميدهد و مهاجرت نخبگان را تجربه ميکند. شبکههاي اقتصادي شکل نميگيرند، دانش فني منتقل نميشود. شرکتهاي کوچک، فرصت رشد پيدا نميکنند و زنجيرهاي از پيامدها آغاز ميشود که سالها بعد، اثر واقعي آن آشکار ميشود. به همين دليل، فرصت، تنها يک رويداد اقتصادي نيست. فرصت، يک پديده تمدني است. شايد لازم باشد با مثالي اين موضوع را بيان داشت؛ فرض کنيد در نقطهاي از جهان، سرمايهگذار بزرگي قصد دارد کارخانهاي احداث کند. اگر آن کارخانه ساخته شود، فقط چند صد نفر شغل پيدا نميکنند، پس از آن، شرکتهاي حملونقل رشد ميکنند. توليدکنندگان قطعات فعال ميشوند. دانشگاهها رشتههاي مرتبط را تقويت ميکنند و مراکز آموزش مهارت ايجاد ميشوند. بانکها خدمات جديد ارائه ميکنند، همچنين استارتاپها متولد ميشوند و حتي رستورانها، هتلها، شرکتهاي خدماتي و بازار مسکن نيز تغيير ميکنند. بنابراين اقتصاد، مانند يک درخت نيست. اقتصاد، مانند يک جنگل است. وقتي يک درخت تنومند رشد ميکند، هزاران موجود ديگر نيز در سايه آن زندگي ميکنند. به همين دليل است که کشورهاي توسعهيافته، هيچگاه فقط به "کارخانه" نگاه نميکنند. آنها به اکوسيستم توسعه نگاه ميکنند. شايد اين جمله خلاصه اي شايسته باشد براي اين گفتار؛
"خداوند، فرصت را ميان ملتها تقسيم ميکند؛ اما آينده را فقط به ملتهايي ميبخشد که فرصت را پيش از آنکه به خاطره تبديل شود، به تصميم تبديل کنند."
بعنوان نويسنده اين مقاله معتقدم که؛ "تمدنها، روزي سقوط نميکنند که پولشان تمام ميشود؛ روزي سقوط ميکنند که ديگر فرصتها را نميبينند و تمدنها، روزي دوباره متولد ميشوند که ياد ميگيرند آينده را زودتر از ديگران ببينند."
رسانه؛ معمار اعتماد يا معمار ترديد؟
هيچ جامعهاي بدون رسانه آزاد، مسئول و آگاه، توسعه پايدار را تجربه نکرده است. تمدنها را فقط سياستمداران نميسازند. اقتصاد را فقط سرمايهگذاران نميسازند و آينده را فقط دولتها نميسازند. پيش از همه اينها، کساني هستند که روايت آينده را مينويسند، نام آنان، "رسانه" است. اگر کارخانه، کالا توليد ميکند، اگر دانشگاه، دانش توليد ميکند، اگر صنعت، ثروت توليد ميکند، رسانه، باور توليد ميکند و در جهان امروز، هيچ کالايي ارزشمندتر از باور نيست. زيرا انسانها، پيش از آنکه بر اساس واقعيتها تصميم بگيرند، بر اساس برداشت خود از واقعيت تصميم ميگيرند و اين برداشت، تا حد زيادي، در ميدان رسانه شکل ميگيرد. به همين دليل است که در اقتصاد مدرن، رسانه ديگر صرفاً ابزار اطلاعرساني نيست. رسانه، بخشي از زيرساخت توسعه است. همانگونه که جاده، برق و اينترنت براي توليد ضرورياند، گردش آزاد و مسئولانه اطلاعات نيز براي شکلگيري اعتماد ضروري است. اما اين قدرت، مسئوليتي همسنگ خود دارد. رسانه ميتواند پلي ميان مردم، سرمايهگذار و حاکميت باشد و ميتواند ديواري ميان آنان بسازد. ميتواند با پرسشهاي دقيق، شفافيت را افزايش دهد و ميتواند با قضاوتهاي عجولانه، فضاي گفتوگو را تضعيف کند. هيچيک از اين دو، تقدير محتوم رسانه نيست. اين انتخابي است که هر جامعه و هر رسانه، هر روز انجام ميدهد. يکي از بزرگترين سوءتفاهمهاي عصر ما، اين است که گمان ميکنيم رسالت رسانه فقط افشاست. حال آنکه رسالت رسانه، کشف حقيقت است. گاهي حقيقت، افشاي فساد است و گاهي حقيقت، دفاع از قانون است. گاهي حقيقت، مطالبه شفافيت است و گاهي حقيقت، حفاظت از اميد اجتماعي در برابر شايعه و هيجان است. رسانهاي که فقط يک نقش را ببيند، بخشي از مأموريت خود را انجام داده است، نه همه آن را. جامعه توسعه يافته، رسانهاي ميخواهد که هم پرسشگر باشد و هم مسئول. هم نقاد باشد و هم منصف، هم شجاع باشد و هم دقيق. در بسياري از کشورهاي صنعتي، سرمايهگذار از رسانه نميترسد. از قانون ميترسد. زيرا ميداند اگر خطايي مرتکب شود، قانون با او برخورد خواهد کرد و اگر درست عمل کند، رسانه نيز بر پايه اسناد و شواهد قضاوت خواهد کرد، نه بر پايه هيجان. اين تفاوت، ظريف اما بنيادين است. در چنين جامعهاي، رسانه و قانون، رقيب يکديگر نيستند. بلکه دو بال يک پرندهاند. قانون، عدالت را تضمين ميکند. رسانه، شفافيت را و توسعه، تنها زماني پرواز ميکند که هر دو بال سالم باشند. گلستان نيز، براي عبور از رکود، به رسانههايي نياز دارد که خود را فقط راوي رويدادها ندانند. بلکه خود را معماران اعتماد عمومي بدانند. اعتماد، بزرگترين سرمايه هر اقتصاد است و رسانه، يکي از بزرگترين سازندگان يا فرسايندگان اين سرمايه. اگر رسانهاي بدون تحقيق، تصويري نادرست از يک پروژه يا يک فعال اقتصادي ارائه کند، ممکن است تنها به اعتبار يک شخص آسيب نزند؛ بلکه بر ذهنيت عمومي نسبت به سرمايهگذاري نيز اثر بگذارد و اگر رسانهاي از نقد مستند و مطالبه شفافيت دست بکشد، راه را براي سوءاستفاده و فساد هموار ميکند. پس رسالت رسانه، نه تشويق بيقيدوشرط سرمايهگذاري است و نه مخالفت پيشفرض با آن. رسالت رسانه، ايجاد فضايي است که در آن، حقيقت بتواند بر هيجان غلبه کند و قانون معيار قضاوت باشد. در اين ميان، افکار عمومي نيز مسئوليتي کمتر از رسانه ندارد. جامعهاي که هر خبر را بدون بررسي ميپذيرد، به همان اندازه در تضعيف اعتماد سهيم است که رسانهاي که آن خبر را بدون دقت منتشر ميکند. توسعه، محصول مسئوليت مشترک است. رسانه، مسئول حقيقت است. مدير، مسئول تصميم است. سرمايهگذار، مسئول قانونمداري است و مردم، مسئول داوري منصفانه. هرگاه يکي از اين چهار ستون سست شود، سقف توسعه نيز ترک برميدارد. در حيث مجموع مي توان چنين بيان داشت که؛ "رسانه، کارخانه توليد افکارعمومي است و افکار عمومي، کارخانه توليد آينده. هر واژه اي که امروز منتشر مي شود، ممکن است فردا در قالب يک تصميم اقتصادي، يک مهاجرت، يک سرمايه گذاري يا يک فرصت از دست رفته، به جامعه بازگردد."