وقتي کودکان در سياستگزاري شهري جايي ندارند گرگان و پارکهايش
یادداشت |
بهمن باينگاني
گرگان، مانند بسياري از شهرهاي ايران امروز، بهتدريج از شهري براي زيستن به شهري براي ساخت و ساز، خريد و مصرف تبديل شده است به طوري که در نتيجة گسترش آپارتماننشيني، افزايش حضور خودروها و محدود شدن فضاهاي مشترک، کوچه و خيابان از بخش مهمي از زندگي کودکان حذف شده است. جايي که زماني کودک ميتوانست بدون پرداخت هزينه بازي کند، بدود و با کودکان ديگر ارتباط داشته باشد، امروزه بيش از گذشته تحت تأثير ترافيک، ساختوساز و ارزش اقتصادي زمين قرار گرفته است. در چنين شرايطي، پارکها يکي از معدود فضاهاي عمومي باقيمانده براي بازي کودکان و تجربة زندگي جمعي هستند. در واقع، وقتي کودک امکان بازي در کوچه و خيابان را از دست داده است، پارک به نزديکترين فضاي عمومي براي بازي، تحرک و حضور اجتماعي تبديل ميشود. در اين وضعيت، سوال اين است که آيا پارکهاي گرگان بر اساس نيازهاي واقعي زندگي روزمرة شهروندان طراحي و نگهداري شدهاند يا ميان آنچه در برنامهريزي شهري پيشبيني شده و آنچه مردم در زندگي روزمره خود نياز دارند، فاصله وجود دارد؟
براي من، حضور گهگاهي در پارک گلشهر 2 و لادن، تجربهاي روزمره از مواجهه با همين مسئله است. وقتي دختر خردسالم را براي استفاده از تاب و وسايل بازي به اين پارکها ميبرم، بارها ديدهام که کودکان و نوجوانان، به دليل نبود فضاي مناسب براي فوتبال، در همان محدودهاي بازي ميکنند که کودکان خردسال حضور دارند. بارها شاهد بوده ام که توپ به بدن يا صورت کودکان برخورد کرده و گريه و آسيب کودک، نگراني والدين و اعتراض و درگيري ميان خانوادهها را ديده ام. در چنين موقعيتي، مسئله را نبايد صرفاً به بياحتياطي نوجوانان نسبت داد؛ آنها نيز به فضايي براي بازي نياز دارند. مسئله اين است که يک فضاي محدود، براي نيازهاي متفاوت و گاه متعارض گروههاي سني مختلف طراحي نشده است. وقتي وسايل بازي کم، نامناسب، فرسوده يا غيرقابل استفاده باشند و برخي امکانات عمومي و بهداشتي پارک نيز در دسترس نباشند، يک تفريح سادة خانوادگي به تجربهاي ناخوشايند تبديل ميشود که مستقيماً محصول سياستهاي شهري ناکارآمد است.
اينجاست که پاي مفهوم «حق به شهر» هانري لوفور و ديويد هاروي به ميان ميآيد. حق به شهر فقط برخورداري از خدمات و امکانات شهري نيست؛ بلکه به امکان حضور، استفاده و تجربة واقعي در فضاي شهري نيز مربوط است. در واقع حق به شهر، حق تغيير دادن خودمان از طريق تغيير دادن شهر است(هاروي و مري فيلد، 1392: 14). از اين منظر، پارک بخشي از فضاي عمومي شهر است و کيفيت و نحوة دسترسي به آن نشان ميدهد که چه کساني در فرايند توليد و مصرف فضاي شهري ديده شدهاند. وجود يک پارک روي نقشه، بهخوديخود به معناي تحقق حق به شهر نيست؛ بلکه مهم اين است که کودک، نوجوان، والدين، کمتوانها و سالمندان واقعاً بتوانند از آن استفاده کنند.
البته مشکل فقط به طراحي و نگهداري پارکها محدود نميشود. بلکه در سالهاي اخير بسياري از فضاهاي بازي کودکان در گرگان نيز پولي شدهاند؛ استفاده از آنها مستلزم پرداخت هزينه است و در شرايط اقتصادي دشوار کنوني، اين مسئله از توان بسياري از خانواده ها خارج است. در اين وضعيت، تجربة کودکي نيز به قدرت خريد خانواده پيوند خورده است. معدود خانوادههايي که توان پرداخت دارند، انتخابهاي بيشتري دارند و خيل کثير خانوادههايي که توان مالي کمتري دارند، بيش از بيش مجبورند به فضاهاي عمومي محدود و غالباً کمکيفيت پناه ببرند.
پوليشدن فضاي بازي را بايد در چارچوب گستردهتر کالاييشدن فضاي شهري ديد. کالاييشدن به اين معناست که بخشي از امکاناتي که ميتوانستند بهعنوان امکانات عمومي در دسترس همة شهروندان باشند، به خدماتي تبديل ميشوند که استفاده از آنها به پرداخت پول وابسته است. در اين حالت، نابرابري اقتصادي به نابرابري در دسترسي به فضاي شهري تبديل شود. البته اين نابرابري فقط ميان افراد نيست؛ بلکه در سطح محلهها نيز خود را نشان ميدهد. کودکي که در يک محلة برخوردار زندگي ميکند و کودکي که در محلهاي کمبرخوردار ساکن است، صرفاً به دليل محل زندگي خود فرصتهاي کاملاً متفاوتي براي بازي، تحرک و حضور در فضاي عمومي دارند. اما عدالت شهري حکم ميکند که همة شهروندان از فرصت عادلانه براي دسترسي به امکانات ضروري زندگي شهري برخوردار باشند و تفاوت امکانات بر اساس نيازهاي واقعي محلهها تنظيم شود، نه بر اساس ارزش اقتصادي زمين يا توان پرداخت ساکنان.
پارکها همچنين، يکي از نمودهاي زيستپذيري شهري هستند. شهري که شهروند در آن به فضاي سبز، محل بازي، استراحت، پيادهروي و ارتباط اجتماعي دسترسي مناسبي ندارد، حتي اگر از نظر ساختوساز و زيرساختهاي کالبدي توسعه يافته باشد، الزاماً شهري زيستپذير نيست. زيستپذيري در تجربة روزمره شهروندان شکل ميگيرد: اينکه کودک کجا بازي کند، والدين کجا بنشينند، سالمند کجا قدم بزند، امکانات شهري تا چه اندازه مناسب کم توان ها است و افراد چگونه بتوانند در فضاي عمومي با يکديگر مواجه شوند.
با اين توضيحات بايد گفت پارکها يکي از معدود مکانهايي هستند که شهروندان بدون توجه به تفاوتهاي اقتصادي و اجتماعي در يک فضاي مشترک با يکديگر حضور پيدا ميکنند. کودک در کنار کودکان ديگر بازي ميکند، نوجوان در کنار گروههاي سني ديگر حضور دارد و خانوادهها با کساني مواجه ميشوند که ممکن است از نظر سبک زندگي، طبقه اجتماعي يا پيشينه فرهنگي با آنها متفاوت باشند. از اين جهت، فضاي عمومي فقط محل تفريح نيست؛ يکي از مکانهاي تمرين زندگي اجتماعي و مواجهه با «ديگري» است. تضعيف چنين فضاهايي ميتواند به معناي محدود شدن بخشي از تجربة مشترک شهري و تمرين و آموزش زندگي اجتماعي باشد. اگر شهر بيش از پيش به مجموعهاي از فضاهاي خصوصي و مصرفي تبديل شود، حضور در شهر نيز ميتواند به توانايي خريد وابستهتر شود. کسي که ميتواند هزينه کند، به مجموعه گستردهتري از امکانات دسترسي دارد و کسي که نميتواند، ناچار است از امکانات عمومي محدودتري استفاده کند. در چنين شرايطي، نابرابري اقتصادي از سطح درآمد و مسکن فراتر ميرود و در تجربة روزمره افراد از خود شهر نيز بازتوليد ميشود. کودکي که امکان استفاده از يک فضاي بازي مناسب را ندارد، فقط از يک وسيلة تفريحي محروم نشده است؛ بخشي از فرصت حضور در زندگي شهري را از دست داده است.
مسئلة مهم در اينجا، نحوة مديريت شهري است. مطمئناً تأمين منابع مالي و توسعة کالبدي براي ادارة شهر ضروري است، اما اگر شهر عمدتاً از منظر ارزش زمين، ساختوساز، درآمد و تراکمفروشي ديده شود، فضاي عمومي بهراحتي در رقابت با فعاليتهاي اقتصادي قرار ميگيرد. زمين براي پارک، فضاي سبز و بازي کودک ممکن است از منظر اقتصادي زمينِ کمبازده به نظر برسد، اما از منظر اجتماعي بخش مهمي از زيرساخت شهر است. در واقع ارزش يک پارک را نميتوان صرفاً با درآمد مستقيم آن سنجيد؛ بخشي از ارزش آن در آرامش، سلامت، تعامل اجتماعي، تعلق محلهاي و کيفيت زندگي شهروندان شکل ميگيرد. بر اين اساس، مديريت شهري نبايد گرگان را فقط مجموعهاي از ساختمانها، خيابانها و پروژههاي عمراني ببيند. شهر عرصة زندگي اجتماعي نيز هست و برنامهريزي آن بايد بر اساس تجربة واقعي شهروندان انجام شود. شهرداري بايد بهصورت مستمر دربارة وضعيت پارکها و نيازهاي محلهها از ساکنان نظرخواهي کند و نتايج اين نظرسنجيها را در تصميمهاي اجرايي وارد سازد. از آنجايي که نيازهاي يک محله ثابت نيستند، برنامهريزي شهري نيز نبايد ثابت و يکبار براي هميشه باشد.
اين تغيير نگاه در عمل به معناي ايجاد و حفظ فضاهاي بازي رايگان، توزيع عادلانهتر فضاهاي سبز و عمومي، نوسازي وسايل فرسوده، ايجاد محدودههاي مناسب براي گروههاي سني مختلف، تأمين امکانات پايه، بهبود روشنايي و ايمني و نگهداري مستمر پارکهاست. در اينجا مسئله فقط ساختن پارک هاي جديد نيست؛ مهمتر از آن، عمومي، قابلاستفاده و باکيفيت نگه داشتن فضاهاي موجود است.
مسئلة پارکهاي گرگان پرسشي دربارة نوع شهري است که ميخواهيم داشته باشيم. آيا شهر قرار است عمدتاً عرصه مبادلة زمين، حرکت ماشين ها، ساختوساز و مصرف باشد يا فضايي براي زندگي مشترک انسانها نيز باقي بماند؟ «حق به شهر» از همين نقطه آغاز ميشود: شهروند فقط ساکن يک واحد مسکوني يا مصرفکنندة خدمات شهري نيست؛ او بايد امکان حضور و استفاده از فضاي شهري را نيز داشته باشد. کودکان در اين ميان يکي از روشنترين معيارهاي عدالت و زيستپذيري شهري هستند که کيفيت حضورشان در شهر به ما نشان ميدهد که شهر تا چه اندازه براي زندگي روزمرة انسانها طراحي شده است. اگر کودک براي بازي مجبور به پرداخت هزينه باشد، در محلة خود فضاي عمومي مناسبي نداشته باشد و براي يافتن يک مکان امن و قابلاستفاده ناچار به جابهجايي شود، مسئله فقط کمبود امکانات فراغتي و تفريحي نيست؛ مسئله، محدود شدن حق او به شهر است. شهر زيستپذير شهري است که زندگي در آن براي گروههاي مختلف، از جمله کودکان و خانوادههاي کمتوانتر از نظر اقتصادي، امکانپذير و در دسترس باشد. اگر فضاي عمومي به کالا تبديل شود و حق حضور در شهر بيش از پيش به توان پرداخت پيوند بخورد، نابرابري فقط در درآمد باقي نميماند؛ بلکه در خودِ تجربة زيستن در شهر نيز بازتوليد ميشود.
منابع:
1. هاروي، ديويد؛ مري فيلد، اندي(1392)، حق به شهر: ريشه هاي شهري بحران هاي مالي، ترجمة خسرو کلانتري، تهران، انتشارات مهرويستا، چاپ دوم.
هئيت علمي گروه جامعه شناسي
دانشگاه گلستان