ادبیات
ادبیات |
مراسم نمادين اعطاي مدال
يک جلاد ناخنکار
علي درزي، کردکوي
از جلاد که يک پايش لب گور بود، بالاخره به عنوان اولين عضو انجمن سواران عدالت شهر براي گراميداشت شصت و چهارمين سالگرد پيروزي کودتاي ارتش سايهها دعوت شد تا توسط شهردار، بالاترين مدال افتخار يعني مدال سياه را به او اعطا کنند.
حکومت مرکزي هرساله اين مراسم را تدارک ميديد تا هم، تجديد پيماني با همرزمان سابقش داشته باشد و هم انگيزهاي باشد براي نسل جديد.
طبق رسم و رسوماتِ مراسم، بسته به شغل هر تقدير شوندهاي، روي صحنه، دفتر کارش را شبيه سازي ميکردند.
راس ساعت هشت صبح، جلاد طبق روال شصت و چهار سال خدمتش، بدون حتي يک دقيقه تاخير، در حالي که يک پايش را روي زمين ميکشيد، لخلخ کنان در ميان تشويق حضار، وارد اتاقش شد. کتش را درآورد، جلوي آينه موهاي زائد دماغش را با قيچي اصلاح کرد، عطر مخصوصش را به صورت تازه اصلاح شدهاش زد، آستينهاي جامهي سپيدش را تا بالاي آرنج تا کرد، قلنج انگشتهايش را شکاند و به سمت تختي که در انتهاي اتاقش قرار داده بودند، رفت.
صبر کرد تا تشويق تمام شود، تسمههاي چرمي دور دست و پا و کمر کسي را که به صورت نمادين به تخت بسته بودند را سفت کرد، چشمبندش را از روي چشمانش پايين کشيد.
مرد نمادين لبخند زد، همينکه حضار خواستند او را هم تشويق کنند، جلاد بلافاصله سرش را به سمتشان چرخاند و چشم غرهاي رفت.
تشويق در نطفه خفه شد.
جلاد با همان اخم از جمعيتِ حاضر روي برگرداند و به چشمهاي مرد نمادين زل زد.
به سمت کيف چرمي پهن شدهي کنار تخت رفت و يک انبر پنجپره برداشت.
با انبر آرام آرام شروع کرد از موهاي مرد نمادين پايين آمدن، روي دماغ که مکث کرد جمعيت با صدايي خفه اُ کشيدند، مکث انبر روي دندانها که افتاد، صداي ترسيدهي جمعيت به اُه يي بلند تبديل شد.
جلاد همچنان کاري نميکرد، از روي ريشهاي بلند او هم گذشت تا به چهار راه سينهاش رسيد، از آنجا به سمت هيچ يک از دستها نرفت و در عوض روي نافش مکث کرد، مکث او روي ريشها و نافش نتوانسته بود صداي همآوايي از جمعيت بيرون بياورد تا اين که روي زيپ شلوارش مکث کرد.
يکي از دهانههاي انبر را به زيپ شلوارش گيراند و آن را پايين کشيد، مرد نمادين ناخودآگاه کمر زد، همزمان جمعيت هم ناخودآگاه فرياد زدند:
اُعه
انگار که شوت سرکش مهاجمي به آنجاي تکتکشان خورده باشد.
جلاد پوزخندي زد و زيپ را از لاي انبر رها کرد و از روي شلوارش پايين رفت تا اينکه به پاهايش رسيد. نوک پنج انگشت پايش را از روي جوراب با پنج پرِ انبر گاز گرفت، مرد نمادين وقتي ديد با چه ظرافت و دقتي پنج پرِ انبر روي انگشتانش چفت شده، با اينکه هيچ دردي احساس نميکرد ولي، از مهارت جلاد ترسيد. جلاد همينکه دستههاي انبر را فشار داد،
مرد نمادين به همراه جمعيت اِع را فرياد زدند.
انگار که لايي خورده باشند.
جلاد خيلي آرام با همان انبر شروع کرد به درآوردن جوراب.
جوراب را کامل از پايش بيرون نياورد، طوري که، کش جوراب دور انگشتان پاي مرد نمادين را پوشانده بود و بقيهاش آويزان مانده بود.
اينبار حين تکرار عمل جوراب کَني با لنگهي ديگر جوراب، نه مرد نمادين و نه جمعيت، صدايي ازشان درنيامد.
جلاد به سمت آقاي شهردار که رديف اول نشسته بود، برگشت و با صدايي که انگار از ته خشخش راديويي کهنه به گوش برسد، پرسيد:
آقاي شهردار! به نظرتون اعتراف ميکنه؟ شهردار بادي به غبغب انداخت و گفت:
ببينيم و تعريف کنيم.
شهردار خنديد، حضار هم خنديدند.
شهردار گفت: البته بايد ديد چيزي براي اعتراف داره يا نه!
يکي از ميان جمعيت داد زد:
بايد اعتراف کني پست فطرت.
يکي ديگر گفت:
بگو، خوک کثيف! اعتراف کن.
يکي ديگر:
اعتراف کن مرتيکه، بگو زودباش!
ديگري:
کارت تمومه، بايد اعتراف کني آشغال.
کمکم همه با هم يک صدا شدند و فرياد زدند:
اعتراف، اعتراف، اعتراف...
جلاد مثل ليدر تيم فوتبال که با دستهايشان فرمان سکوت را براي سکوها صادر ميکنند، جمعيت را ساکت کرد و رو به مرد نمادين گفت:پس اعتراف نميکني!
مرد نمادين هم فرياد زد: مرگ بر آزادي!، مرگ بر آزادي!، مرگ بر آزادي!
جلاد لبخندي زد و رو به حضار کرد، مثل شعبدهبازي چيرهدست جورابهاي آويزان مانده از پايش را درآورد و آنها را برعکس کرد، پنج عدد ناخن خوني از داخل هرکدام از جورابها روي صحنه افتاد.
مرد نمادين که پشت جلاد دراز کشيده بود و به صحنه ديد نداشت، چيزي متوجه نشد اما، با صداي بهت جمعيت فهميده بود اتفاقي براي انگشتانش افتاده، به زحمت سرش را بلند کرد تا اينکه چشمش به ملحفهي خوني و انگشتان بيناخنش افتاد.
مرد نمادين بيمحابا جيغ ميکشيد و حضار غريو شادي سرميدادند.
جلاد رو به مرد نمادين کرد و گفت: اعتراف ميکني يا نه؟
مرد نمادين سرش را روي تخت ول داد و گفت:بهتره بري درتو بذاري، پيري چلاقِ اوبنهاي.و فرياد زد: مرگ بر آزادي، مرگ بر آزادي، مرگ بر آزادي!
جلاد به طرف کيف چرمي پهن شده رفت و نخ جراحي را از آن بيرون آورد، رو به شهردار کرد و گفت:
آقاي شهردار! به نظرتون اعتراف ميکنه؟
شهردار عرق پيشانياش را خشک کرد و سيگار برگش را آتش زد و گفت: بايد ديد چيزي براي اعتراف داره يا نه!
جلاد جورابهاي مرد نمادين را پايش کرد و گفت:اعتراف نميکني نه؟
مرد نمادين فرياد زد: مرگ برآزادي.
در مراسم اعطاي مدال جلاد پير، آخرين عضو قابل بريدنِ مرد نمادين دماغش بود که جلاد آن را حوالي ساعت ده شب بريد.
مرد نمادين هم، آخرش اعتراف نکرد که نکرد، البته تا زمانيکه دهان و زبان داشت، مدام ميگفت:
مرگ بر آزادي!
جلاد لخلخ کنان خودش را به آينه رساند، دوباره موهاي زائد بينياش را اصلاح کرد، تاي آستينهايش را برگرداند و کتش را پوشيد و از در اتاقش خارج شد، شهردار که پشت در منتظرش بود، مدال سياه را در ميان تشويق حضار، به سينهي جلاد سنجاق کرد. جلاد بدون اينکه ديگر لنگ بزند، صحنه را ترک کرد.
انسان عادي، محور فراموششده
علي چراغي، قم
ادبيات، در طول تاريخ، بيش از آنکه گزارشگر وقايع باشد، حافظ شأن انسان بوده است. کتاب، از نخستين حماسهها تا رمانهاي مدرن، مکاني بوده براي تثبيت اين حقيقت که انسان، پيش از هر نقش و پيش از هر قدرت، موجودي است واجد کرامت. با اين همه، يکي از پرسشهاي جدي دربارة بخشي از کتابهاي امروز اين است: آيا انسان عادي همچنان در مرکز ايستاده است يا جاي خود را به قهرمانان اغراقشده و قربانيان نمادين داده است؟ در سنت کلاسيک، حتي هنگامي که روايت بر مدار قدرت و جنگ ميچرخد، شأن انساني محفوظ ميماند. در شاهنامه، پهلوانان اگرچه اسطورهاياند، اما از خطا، اندوه و ترديد خالي نيستند. تراژدي، از دل انسان بودن آنان زاده ميشود. در نمايشنامههاي سوفوکل نيز، قهرمانان در برابر تقدير ميايستند، اما پيش از هرچيز انساناند! رنج ميبرند، انتخاب ميکنند و هزينه ميپردازند. کتاب، حتي در اوج حماسه، انسان را ابزار روايت نميکند.
با ورود به جهان مدرن، بحران معنا به متنها راه يافت. در آثار فرانتس کافکا، انسان در برابر ساختارهاي بيچهره قرار ميگيرد: در «محاکمه»، فرد در دستگاهي گرفتار است که او را ميبلعد. اما همين انسان گرفتار، مرکز روايت است. اضطراب و تنهايياش بيبديل و غيرقابل تقليل است. در انديشه و رمانهاي آلبر کامو نيز، جهان ممکن است خاموش باشد، اما شأن انتخاب انساني، حتي در دل پوچي، محفوظ ميماند. کتابهاي بزرگ قرن بيستم، هرچند از تاريکي سخن گفتند، اما انسان را به «عدد» فرو نکاستند. مسئلهاي که امروز ميتوان طرح کرد، تغيير جايگاه انسان است. در بخشي از توليدات داستاني معاصر، شخصيتها يا به قهرمانان بيخطا و اغراق شده تبديل ميشوند يا به قربانيان نمادين که حضورشان صرفاً براي برانگيختن احساسات است. در هر دو صورت، آنچه کمرنگ ميشود، کرامت انسان عادي است که در روزمرگي، ترديدهاي کوچک و انتخابهاي خاموش، معناي زندگي را حمل ميکند. در جنگ و صلح اثر تولستوي، جنگ و سياست حضور دارند، اما روايت در نهايت به درون آگاهي انسانها بازميگردد. حتي شخصيتهاي به ظاهر حاشيهاي، صاحب جهان درونياند. کتاب، با مکث و تأمل، اجازه ميدهد انسان بودن را تجربه کند. در مقابل، شتاب زمانه و پيوند تنگاتنگ ادبيات با منطق رسانهها، به کارکردي شدن انسان انجاميده است. داستان ها بيش از آنکه به عمق وجودي بپردازند، به کارايي پيام توجه ميکنند. انسان، حامل مضمون ميشود. در چنين فضايي، اصل بنياديني که امثال کانت گفته بودند که انسان هرگز نبايد فقط وسيله باشد، بلکه بايد غايت در نظر گرفته شود، تغيير پيدا کرده است.
کرامت انسان عادي، يعني بودن او، مستقل از کارکردش، ارزشمند است. ادبيات زماني به رسالت خود وفادار ميماند که اجازه دهد شخصيت، حتي اگر هيچ کار خارقالعادهاي نميکند، حامل معنا باشد. انساني که صبح برميخيزد، کار ميکند، ترديد دارد، ميترسد و اميد ميورزد، اگر از روايت حذف شود، ادبيات به صحنهاي براي نمايش استثناها بدل ميشود. جهان، بدون اين اکثريت خاموش، تصوير کاملي نخواهد داشت! از سوي ديگر، يکي از کارکردهاي تاريخي کتاب، ساختن پل ميان تفاوتها بوده است. خواننده با ورود به رمان، در جان ديگري سکونت ميکرد. اين امکان همدلي، يکي از سرمايههاي اخلاقي ادبيات بود. اگر روايتها بيش از آنکه فهم ديگري را ممکن کنند، داراي مرزبندي شوند، اين سرمايه تضعيف ميشود. درواقع، ادبيات از دل همين تفاوتها، بروز مي يابد. آنچه امروزه ميتوان بهعنوان مفهوم کمرنگشده از آن نام برد، بازگشت به بودن خود انسان عادي است. نه ابرقهرماني که از خطا مبراست، نه قربانياي که تنها براي تأثيرگذاري عاطفي حضور دارد. کتاب، اگر اين شأن را به رسميت بشناسد، حتي در روايت تلخترين بحرانها نيز به حفظ کرامت انساني ياري ميرساند. در کليدر اثر محمود دولتآبادي، گلمحمد و خانوادهاش، پيش از آنکه به چهرههايي تاريخي يا سياسي بدل شوند، انسانهايياند با ترس، عشق، ترديد و پيوندهاي خاکي. دولتآبادي نه قهرمان اسطورهاي ميسازد و نه قربان. او زندگي روزمره را با صبري حماسي ثبت ميکند. هرچند حادثه مهم است، اما آنچه ماندگار ميشود، زيستن انسانهايي است که در حاشيه تاريخ رسمي ايستادهاند.
پرسش بنيادين براي ادبيات و صنعت نشر اين است که آيا ما همچنان براي انسان مينويسيم، يا براي ايدهها، بازارها و موقعيتها؟ اگر انسان عادي از مرکز کنار رود، روايت هرچند پرحادثه و پرهيجان باشد، از عمق تهي خواهد شد. اما اگر کتاب بار ديگر به زيستن معمولي و اميدهاي خاموش و کوچک بازگردد، ادبيات ميتواند نقش ديرينهاش را بازيابد. در ادبيات، هر انسان، حتي بينام و بيعنوان، جهاني يگانه است. اگر کتابها اين جهانهاي يگانه را جدي بگيرند، کرامت انسان تثبيت خواهد شد. به نظر من بازگشت به انسان عادي، مهمترين مسئوليت ادبيات امروز است.
سه ترانه از معصومه قريشي، کردکوي
بهجهنم که مسخرهس دنيا!
از يه سني بهبعد، تنهايي
نسخهي خندههاتو ميپيچه
به خودت برميگردي ميبيني
هرچي جنگيدي واسهي هيچه
جاي فوتبال و فيلم، سرگرميت
ميشه اخبار و هرشبت وحشت
واسه موندن بهونه کم داري
واسهي خودکشي فقط جرئت
دين چيه؟ اختراع دست بشر؟
مذهبت بعد از اين ميشه ترديد
بعد هر درد با خودت ميگي
هرچي من ديدمو خدا هم ديد؟!
تازه ميفهمي اشتباه کردي
زندگي ميدون مسابقه نيست
نه جهان اسبيه که رام تو شه
نه تو چابکسواري تو اين پيست
سهم ديوونهها دل شاده
عاقلا سهمشون دل غمگين
انقدر هيچچي سرجاش نيست
که خدا جاي حق نشسته، ببين!
زل بزن توي چشم باز مرگ
کفترِ گيرکرده پشت ابر
چارهاي جز ادامهدادن نيست
وقتي ميدوني چنده قيمت قبر
شب بلندشو برقص با خيام
صب(ح) بگو بيخيال اين حرفا
عاشق اوني باش که تو آينهست
بهجهنم که مسخرهست دنيا!!
معصومه
بازيچه بودم واسه تو
اما ميدونستم خودم
من؟ عاشق تو؟ هيچوقت!
خام خيالاتم شدم
خط خورد معصوميتم
ذهنم منو فريب داد
بهشت خستهم کرده بود
لبهات طعم سيب داد
حالا که دور انداختي
اين بکرِ دندونخورده رو
بگو چهجوري جمع کنم؟
اين آبروي مرده رو
معصومهاي که يادمه
کي بود و حالا کي شدم
انگار اومدي فقط
بندازيم از چشم خودم
مبارکه عشق جديد
هرچند ميدونم، نديد
اونم برات دائمي نيست
آه اولين خطاي من
قاتل بيصداي من
عاشقي کار هرکي نيست
من که جوابم منفي بود
تو پاپِيم شدي مدام
همينکه عاشقت شدم
يادت اومد که اشتبام؟
نه جونِ من، عاشق شدن
براي تو، تفننه
ذات خرابو، حتي عشق
نميتونه درست کنه!
حست به آدما مث
باده مياد و ميگذره
خدارو شاکرم ولي
قهرات با دوومتره
ما هر دو بازنده شديم
حفظش کن اين يادداشت رو
من خوبيامو باختم
تو اونکه دوست داشت رو
مبارکه عشق جديد
هرچند ميدونم، نديد
اونم برات دائمي نيست
آه اولين خطاي من
قاتل بيصداي من
عاشقي کار هرکي نيست
مغرور
تمومش ميکنيم امشب عزيزم
نبايد بازيو انقدر کش داد
يه جاهايي بايد بد شد تو قصه
يه جاهايي بايد از چشم افتاد
ميدونم سخته اما رد شو از عشق
نبايد اين همه سرسخت باشي
تو سهمت از جهان خوشبختيه پس
چه اصراري داري بدبخت باشي
يه پايان بد و تلخ
ميارزه به يه برزخ
بذار اين ماجرا امشب تموم شه
بميرم واسه اشکات
برو خدا به همرات
نذار عمرت بهپاي من حروم شه
تو روزاي قشنگي چشبهراته
چرا از آرزوهات دور باشي
تحمل؛ گاهي مثل سم کشندهست
يهجاهايي بايد مغرور باشي!
يهعمره روزگار من کويره
دلت رو خوش نکن بارون بباره
برو دنبال خوشبختيت عزيزم
که من حال بدم واگير داره
يه پايان بد و تلخ
ميارزه به يه برزخ
بذار اين ماجرا امشب تموم شه
بميرم واسه اشکات
برو خدا به همرات
نذار عمرت بهپاي من حروم شه
دو شعر از حسن رستگار، گرگان
اتوبوس، خيابان، ...
از صبح چند روز پيش
تا هنگامي که
نام آن حالاست
نميدانم
اتوبوس را اشتباه سوار شدم
يا ايستگاه را اشتباه پياده شدم
يا خانه را اشتباه برگشتم
يا پيراهن را اشتباه به تن کردم
تبديل شدهام
به ژرفايي به اندازهي يک انسان
که نشسته است
کنار خياباني که
قصد دارد خيابان نباشد
که بفهمد
در انتظار چه چيزيست
در انتظار چه چيزيست ...
ريختن برگها در بهار
(براي تنهايي سفر بحريني و پريشانياش)
از همهي زمستان گذشتي
سفرهي خالي هفت سين را
براي بهار پهن کردي
و آنقدر کنار سفره خالي نشستي
تا بهار
از سر سفرهي هفت سين بلند شد
و رفت
ما منتظر تابستان بوديم
ـ که دير کرده بود
تو به حياط رفتي
و برگهاي نارنجي را که دوست داشتي
جارو ميزدي
و شکايت داشتي
«چقدر برگريزان اين سال طول کشيد»
برگريزان ادامه داشت
که ما به ريختن برگها در بهار عادت کرديم
و پذيرفتيم که از تابستان هم کاري ساخته نيست
تو استکان استکان از ما دور شدي
تا آن شاخه را رها کردي
و
افتادي
تابستان از راه رسيد
با باراني که چتري به دست داشت
و ما هر چه زير باران مانديم
خيس نشديم.
زخمي اما صبور
حبيباله سراواني، گرگان
ميدانم
روزي از اين پنجرهي خستهي بسته
در لحظهاي که باران و آفتاب
بر خاک
بوسه ميزنند
دست در دست هم
رنگين کماني را
پيشکش
چشمان هميشه منتظر
خواهند کرد
و باد با شادماني
خود را به شيشه ميکوبد
تا مژدگاني دريافت کند
و آتش اشتياق فوران کند.
آن روز
چه روز باشکوهي خواهد بود
روز ورود شميم بهاري
از اين پنجرهي خيس
که عطر خوشش
فضاي خانه را فتح ميکند
و ما
زخمي اما صبورانه
تو را در آغوش خواهيم کشيد.
دو شعر ازمرضيه رشيدپور، مينودشت
چمدان
ما ايستادهايم
در ميانهي روزي که از دو سو تاريک است،
و نامهايمان
مثل دانههاي برف
بر خاکِ گرمِ فراموشي آب ميشوند.
زندگي
چمدانيست که هر بار ميبنديم
و چيزي از آن
در ايستگاه ميماند-
يک نگاه،
يک خاطره،
يا تکهاي از رؤيا که هنوز ميلرزد.
پنجره
از من
نه!
چيزهاي بزرگ مخواه،
فقط يک نگاه کوتاه
براي دوست داشتنت
که همهي جهان را به هم بريزد
من
شکاف کوچکيام
در ديوارهاي روزمرگيات
که از آن، پرواز را ميشنوي
و تو،
همان پنجرهاي باش
که من از آن به دنيا نگاه ميکنم