کودک و نوجوان


کودک و نوجوان |

يادداشت دبير صفحه

آزاده حسيني

«غبار غم برود حال خوش شود حافظ

تو آب ديده از اين رهگذر دريغ مدار»!

بيستم مهر ماه امسال نيز ما گلشن مهري ها دور هم جمع شديم و به مناسبت بزرگداشت حافظ و جشن مهرگان ايراني، از کتاب شاهنامه حکيم فردوسي و از غزل هاي حضرت حافظ خوانديم.

در بخش کارگاه هاي آموزشي ادبيات روزنامه، رسمي بين خود گذاشتيم که هر سال هر فردي در کلاس هنر، ادبيات يا کار و فن آوري مدرسه خود، روز بزرگداشت حافظ را جشن بگيرد.

شما هم هر جاي ايران که هستيد، مي توانيد همراه با ما سال آينده و يا در رويداد فرهنگي بعدي اين رسم را به جاي آوريد.

در هفته بزرگداشت حافظ، به تعداد همکلاسي هاي مدرسه و دبير، بيت هاي برگزيده از ديوان حافظ در کارت هاي زيبا مي نويسيم و تزيين مي کنيم و با گل، شکلات و شيريني به مدرسه مي رويم. با هماهنگي کادر دفتري و اجازه معلم مربوطه در کلاس حافظ مي خوانيم و جشن مي گيريم. اين کار معمولا فقط کمتر از بيست دقيقه وقت مي برد و خوشبختانه معمولا با استقبال مدرسه ها مواجه مي شويم. البته در برخي موارد هم دبيران ادبيات و مدير مدرسه از ذوق فرهنگي چنداني بهره مند نيستند و اجازه برگزاري چنين جشن فرهنگي را نمي دهند و ميانه خوبي با حافظ خواندن و شادي و نشاط فرهنگي ندارند.

اميدواريم مديران ارشد آموزش و پرورش با تدبير و درايت براي فراگير شدن اين حرکت فرهنگي در ايران گامي بردارند.

«حافظ تو صبر کن که هنر خود عيان شود

با مدعي نزاع و محاکا چه حاجت است»

 

 

حافظ عزيز، سلام

طناز شهيدي پور

 

کاش مي‌تونستم روزي تو رو ببينم و از نزديک با تو حرف بزنم. دوست داشتم کنارت بشينم و از تو بپرسم چطور تونستي اين‌ همه شعر زيبا بگي که حتي بعد از گذشت صدها سال، هنوز هم در دل مردم زنده‌ اند. حافظ جان، وقتي شعرهايت را مي‌ خوانم، احساس مي ‌کنم حرف ‌هاي زيادي در دل آنها پنهان شده است. تو با شعرهايت به ما ياد دادي که زندگي را دوست داشته باشيم، به آينده اميدوار باشيم و زيبايي ‌هاي دنيا را ببينيم. شايد خودت نمي ‌دانستي که روزي نامت در سراسر جهان شناخته مي ‌شود و جزو معروف ترين شاعرهاي دنيا ميشوي. اما امروز ما به داشتن شاعري مثل تو افتخار مي ‌کنيم. حافظ عزيزم اگر روزي اين نامه به دستت رسيد، بدان که هنوز هم دل ‌هاي زيادي با شعرهايت آرام مي‌گيرند  و نامت با عشق و احترام بر زبان‌ ها جاري است.

دوست دارم روزي از نزديک ببينمت و برايت بگويم که چقدر به تو و شعرهايت افتخار مي ‌کنم.

با مهر و احترام، يکي از دوستداران تو: طنازشهيدي پور.

 

 

 

شاعر نام آور ايراني

آيلين عبدلي

 

در شعرهاي حافظ عزيزم عرفان و عشق است و محبت خداوند. حافظ از آن شاعراني است که کلام خدا و عشق و علاقه اش به خداوند نمايان است در شعري ميفرمايند:

«در خرابات مغان نور خدا ميبينم

وين عجب بين که چه نوري از کجا مي بينم»!

شايد دليل نزديکي و محبتش به خداوند اين بوده که ايشان حافظ قرآن هم بود. دفتر شعر کلاس حافظ خواني ام رو ورق ميزد، چشم به اين شعر افتاد:

«به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را

که به شکر پادشاهي ز نظر مران گدا را

ز رقيب ديو سيرت به خداي خود پناهم

مگر آن شهاب به ثاقب مددي دهد خدا را

اينجا بيشتر ميشود پي برد که جناب «حافظ» عزيزم، در سختي ها به خدا پناه ميبرده و پناهي امن تر از پروردگار مهربان نداشته. شعري از حافظ را ميخوانم که در آن ميگويد ناتواني خودت را به روزگار نينداز و پشت کار داشته باش:

«دست از طلب ندارم تا کام دل برآيد

يا جان رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد»

اين شاعر عارف ايراني که دوست دارم ايشان را «حافظ جانم» بنامم و قول ميدهم به عنوان يک ايراني تا زنده ام از اشعارش بخوانم. در پايان با شعر عرفاني ايشان تمام مي کنيم:

«دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب اب حياتم دادند

چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي

آن شب قدر که اين تازه براتم دادند».

 

 

 

نامه اي به حضرت حافظ

آتنا رادپور

 

درودي چو نور دل پارسايان

بر آن شمع خلوتگه پارسايي

اي آشناي رازهاي نهان! قرن هاست که غزل هايت چراغ راه دل هاي مشتاق است. تو با کلام سحر انگيزت عشق را به زباني ديگر معنا کردي. هشت ساله بودم که با غزلياتت آشنا شدم. چه کردي با من که اينقدر نکته سنج و ريزبين شدم در دلم ايماني راسخ بنا کردي!

هر گاه ديوان تو را مي گشايم و غزلي از آن را مي خوانم، در دل مي گويم: «چقدر مي تواند درک و شعور آدمي غني باشد و چه خالق محشري دارم که از وجود ارزشمند خود کنه انسان را آفريد». تو باعث شدي نگاهم به زندگي متفاوت از نسلم باشد انگار جهان از نگاه تو زيباتر است. از تو سپاسگزارم که با بي رياترين و صادقانه ترين واژه ها بسيار رندانه مسائل را شرح دادي! در غزل هايت مرز ميان عشق زميني و عرفاني، حقيقت و خيال، اميد و اندوه چنان ظريف آمده که هر خواننده به فراخور انديشه و احساس خود معنايي تازه را پيدا مي کند. تو تنها شاعر نبودي بلکه کاوشگري در اعماق جان واژه ها هستي که با زبان رندانه ات پرده از ريا برمي داري و آدمي را با صداقت و آزادگي و شناخت خويشتن فرا مي خواني چه شگفت انگيز رسالتت را در اين دنيا انجام دادي و چه ماندگار! به احترام انديشه ژرف و سخن دل نشينت سر تعظيم فرود مي آورم. ارادتمند شعر و انديشه ارزشمندت هستم.

 

 

 

 

ستاره گودرزي

 

از نظر من حافظ بزرگ مرد و خداي ادبيات ايران است و همتايي ندارد. يکي از بهترين و شيرين ترين قسمت ايران و آن بافت تاريخي اش به شاعراني مانند حافظ است. شعرهايش با روح و دل بازي ميکند از آن اشعاري ندارد که فقط روان خواني باشد اشعارش گونه اي است که ساليان سال در ذهن تو ميماند. اي حافظ کسي که اشعارت معناي زندگي است! اي کسي که در همه سنين، پير و جوان با شعر هايت لذت ميبرند! اي کسي که ادبيات را به فرزندان ايران زمين آموختي من از شما بسيار سپاسگزارم. ديوان حافظ اثري شيرين و پر از اشعار زيبا از شما است که فکر کنم حداقل هر ايراني يکبار هم شده چند بيتي اش را خوانده است. انگاري اسم حافظ نماد تاريخ ايران و ديوان حافظ نماد مجالس شيرين و کهن ايراني مانند يلدا شده است. بزرگداشتت گرامي باد.

 

 

براي يک ناميرا

نامه ‌اي به حافظ

 سيده فاطيما عقيلي «سها»

 

نمي‌دانم نامه ‌ام چطور از دل قرن‌ ها عبور مي‌کند و به دست صاحبش مي ‌رسد! شايد کلمات برخلاف انسان‌ ها راه عبور از قرن را خوب از بر باشند.

 آدم ‌ها مي ‌آيند و مي‌ روند، شهرها شکل ديگري به خود ميگيرند، دنيا هزاران بار زير و رو مي‌شود و ما با امکاناتي سر و کار داريم که حتي ممکن است تصورش برايت ممکن نبوده باشد. اما هنوز هم دل‌ ها گاهي مي‌ گيرد و آنگاه ابيات جان‌ بخشت طنيني بر جان ما مي‌ اندازند. گويي برخي حرف‌ ها آنقدر قديمي ‌اند که هيچ‌وقت کهنه نمي ‌شوند. چطور از دل روزگار واژگاني را چنان زيرکانه رديف کردي تا در گذر قرن ‌ها، هنوز بوي تازگي بدهند؟ شايد راز شاعرانه ‌ات همين است؛ همين ندانستن‌ ها!

همين احساساتي که شعرها ‌پناهش مي‌شوند، اما ما از درک آن عاجزيم! فکر مي‌کنم باز هم غزل نوشتي؛ از آدم ‌هايي که ميان ظاهر و حقيقت سرگردان‌ هستند، از دل ‌هايي که راه خودشان را گم کرده ‌اند و از کساني که آنقدر سرگرم قضاوت ديگرانند که فرصت نمي‌کنند نگاهي هم به درون خودشان بيندازند!

من هنوز خيلي چيزها را نمي‌دانم!

هنوز گاهي ميان چيزي که درست ميدانم و چيزي که دلم مي‌خواهد، گير مي ‌کنم! هنوز نميدانم آدم چطور بايد در جهاني که مدام از او مي‌خواهد شبيه ديگران باشد، خودش باقي بماند! اما اين را خوب ميدانم فاصله‌ ميان روزگار تو و روزگار من آن‌ قدرها هم زياد نيست. زمان فقط تقويمي ا‌ست که ورق مي‌خورد و انسان، با تمام تغييراتش، هنوز همان موجود عجيب و پرسشگري است که به دنبال عشق مي ‌گردد؛ پس بنويس! حتي اگر قرن‌ هاست که قلمت از حرکت ايستاده! ما هنوز مي‌ خوانيم.

 

 

نامه ‌اي به حافظ

فاطمه لاک تراش

 

کنج اتاق مشغول انجام تکاليف طراحي بودم که چشمم به ديوان حافظ افتاد. کتاب را برداشتم و چند صفحه ‌اي ورق زدم. با خودم فکر کردم چقدر دوست دارم براي حافظ نامه ‌اي بنويسم و از دنياي امروزي برايش بگويم؛ دنيايي که با دنياي شعرهايش توصيف کرده، تفاوت‌ هاي زيادي دارد. دلم مي ‌خواست بداند در اين چند صد سال چه چيزهايي تغيير کرده و اگر امروز در ميان ما بود، با ديدن اين همه تغيير چه فکري مي‌ کرد.

کاغذي برداشتم و شروع به نوشتن کردم.

حافظ عزيز، نمي‌دانم اگر امروز زنده بودي، باز هم مردم براي گرفتن فال به ديوان شعرت سر مي‌زدند يا نه؛ چون روش ‌هاي مختلف ديگري جايگزين يا ترجيح داده شدند. با اين حال، هنوز هم بعد از گذشت چند صد سال، شعرهايت بين مردم خوانده مي‌شود و شب يلدا خيلي ‌ها ديوانت را باز مي‌کنند تا فالي بگيرند. راستي حافظ، اگر يک روز به شهر ما يا شهرهاي ديگر بيايي، احتمالاً از ديدن آن حسابي تعجب مي‌کني. خيابان ‌ها پر از ماشين‌ هايي شده ‌اند که پشت چراغ قرمز صف مي ‌کشند و با سبز شدن چراغ، صداي بوقشان بلند مي‌شود. ساختمان‌ هاي بلند جاي خيلي از خانه ‌هاي قديمي را گرفته ‌اند و مغازه‌ ها با تابلوهاي رنگارنگشان تا ديروقت روشن مي ‌مانند. آدم ‌ها با عجله از کنار هم رد مي‌شوند. بعضي‌ها هدفون در گوش دارند، بعضي با گوشي حرف مي‌ زنند و بعضي هم بي‌ آنکه سرشان را از صفحه‌ گوشي بلند کنند، راه مي‌روند. حتي وقتي چند نفر کنار هم در يک کافه نشسته ‌اند، گاهي هر کدام سرگرم گوشي خودش است.

اگر به پارک بروي، شايد چند نفر را ببيني که روي نيمکت نشسته ‌اند، اما به جاي خواندن کتاب و تماشاي درخت ‌ها، گوش دادن به صداي پرنده ‌ها، بين انگشتانشان چيز ديگريست يا مشغول ديدن عکس ‌ها و فيلم‌ هاي ديگران هستند. شب ‌ها هم شهر با چراغ ‌مغازه ‌ها، ماشين ‌ها و ساختمان ‌ها روشن مي‌شود و کمتر گوشه ‌اي را مي‌توان پيدا کرد که تاريک و ساکت باشد؛ و بتوان به ستاره ‌هايي که در آسمان چشمک ميزنند، خيره شد.

نمي ‌دانم اگر اين چيزها را مي‌ ديدي، درباره ‌شان چه مي‌نوشتي...

حرف براي گفتن زياد بود؛ نامه را تمام کردم و لبخندي زدم؛ کاغذ را تا کردم، لاي ديوان گذاشتم. بعد با خودم فکر کردم اگر حافظ امروز در شهر قدم مي‌ زد و اين چيزها را ميديد، چند صفحه تازه به ديوانش اضافه مي‌ شد؟!

 

 

 

نامه اي به حافظ

سيده نيکا موسوي

 

سلام جناب حافظ، چند سالي است که برايت نامه اي ميفرستم و از طريق روزنامه گلشن مهر چاپ مي‌شود به اميد روزي که اگر هر جاي اين جهان هستي بالاخره روزنامه يا نامه ام را بخواني!

ميداني آرزويم چيست؟

که برايتان يکي از غزل هاي خودت را اجرا کنم. دوست دارم منم مانند شما روزي مشهور شوم و شعر و داستان هاي قشنگي بنويسم و بتوانم مثل شما کلمه ها و لغات زيادي بلد باشم که براي داستان نويسي استفاده کنم.

وقتي اشعار شما را مي خوانم حس صميميت و آرامش درونم ايجاد مي شود من خيلي دوست دارم بدانم که وقتي شعر مي نوشتيد به چه موضوعاتي فکر مي کرديد چقدر وقت صرف نوشتن يک غزل مي کرديد؟

حافظ عزيز چطور اينقدر با شعرهايت توجه همه را به خودتان جلب ميکنيد.چطور شعرهايتان را نوشتيد که هنوز تاريخ مانند شما نديده.من هم دوست دارم روزي مانند شما با کلمه ها جادو کنم و با داستان هايم توجه بقيه را به خود جلب کنم. قول ميدهم که تلاش کنم همه غزل هاي زيبايت را بخوانم از روي آن ها ايده يا کلمه هاي جديدي بياموزم. راستي خيلي دوست دارم بدانم که چه چيزي باعث شد که شاعر شوي ؟ هزاران سوال در مغزم مي‌ گذرد ولي افسوس که نيستي برايت چاي بريزم و شما با حوصله پاسخ سوال هايم را بدهيد.

 

 

نامه اي به حافظ

نرگس کوهکن

 

حافظ اي غزل سراي انديشمند

حافظ اي شاعر کبير ايراني

اي مشهور ترين غزل سرا و حافظ قرآن

اي که تو را «لسان الغيب » ميخوانند.

تويي که با اشعارت، گيتي قلب ها را روشن مي‌کني و اخلاق و ادب را در ذهن ها مهمان مي‌کني! اي که زبان فارسي را با پندهاي شيرينت فراخواندي! تويي که در نوشته هايت از مردم فريبي بيزاري! مي‌دانستي براي نسل هاي بعد از خودت اسطوره ميشوي؟

انديشه هايت نزد ايران و ايراني محفوظ مانده، که حتي جهان نامت را مي ‌شناسد. تويي که وقتي ديوانت را مي‌خوانم، روحم به پرواز در مي‌آيد و رقص کنان، انديشه هايت را چون گلي از شاخه برايم مي‌چيند و آن را در لابه لاي کتابچه ي ذهنم جاي مي دهد.

هرچند قرن ها از نوشته هايت مي ‌گذرد، اما نام تو همچنان زنده و پا برجاست و نوشته هايت همچنان ميان هر ايراني آشيانه اي عميق در قلب ها دارد.

 

 

نامه به حافظ

زينب شهاب الدين

 

درود فراوان به لسان ‌الغيب محبوب، که زبانش به‌ جاي ثروت زمين و طلا به جا ماند. ارثيه اي که بعد از خودش در همان بزنگاه دهان باز کرد و جانش را براي خاک خريد. در حالي‌ که ثروتمندترين آدم دنيا هم به هنگام مرگ؛ چه بخواهد و چه نخواهد، حتي نمي‌تواند دکمه لباسش را با خود به آن دنيا ببرد. در جايي خوانده بودم شيخ شيراز گوياي نهايت ساده ‌انديشي بود. از اين که بگذريم جمله بعد مرا بيشتر جذب خود کرد. اينکه منِ حقير و شما تا چه حد بر روي ساده ‌انديشيِ عدالت تعصب داريم. از همه مهمتر درس نويسندگي جمله ‌اي درباره شما به من الهام بخشيد. خواجه معتقد بود اگر در جامعه ‌اي اختلاف طبقاتي پايش را از گليمش درازتر کند، انقلاب خواهد شد. از همين جا و در همين نامه به شما اعلام مي‌کنم الهام از انقلاب اين جمله ‌تان برايم درس کوچکي نبود.

ديگر بايد بروم که کم مانده مدرسه‌ ام دير شود.

با احترام: زينب شهاب الدين

 

 

 

غور‌غوري‌ جون

النا گل

 

خب ‌سلام ‌دوستان! من‌ غور‌غوري ‌هستم ‌‌و اين‌ هم‌ داستان ‌‌زندگيم ‌هستش‌. اميد‌وارم خوشتون

بيادد. خوب ‌از ‌کار ‌هر ‌روز ‌من ‌شروع ‌ميکني. ‌‌يعني ‌آشپزي. خب ‌به آموزش ‌آشپزي ‌من ‌يعني ‌غورغوري ‌خوش‌ اومدين ‌اميد‌وارم ‌که ‌خوشتون ‌بياد. ‌خب ‌اول ‌بايد از ‌آب ‌جورابي ‌که ‌يک‌ ماه ‌ميشه ‌که ‌نشستيم ‌و‌ پوشيديم ‌رو ‌توي‌ ديگ‌ بريزيم ‌و دو تا ‌مگس. مگس‌ خوشگل ‌ماده ‌‌بگيريد ‌‌و ‌براي‌ نمک‌ غذا هم ‌از يه ‌مقدار ‌مواد ‌بيني ‌‌قوربا‌غه ‌‌تازه‌ و‌ ‌ميذاريم ‌تا ‌درست بشه ‌و تا ‌‌‌درست‌ بشه‌ برا‌تون‌ يکي‌ از ‌شعر‌هاي ‌خودم ‌رو ‌ميخونم‌:

 خب ‌‌غور‌غوري ‌‌‌خوش و سرمسته، ‌ميخواد‌ بره ‌عروسي ‌با ‌‌‌النا ‌برقصه ‌‌‌‌النا

گفت: ‌»به‌ من‌ چه ‌بر و ‌با ‌دوستات‌ برقص‌«! ‌اونم‌گفت: «ميرم ‌با ‌همون‌ دوستام. ‌ميرقصم‌ منت ‌توي‌‌

قد‌ بلند ‌رو هم ‌نميکشم‌. تازه ‌با ‌اونا ‌ميتونم‌ قشنگ‌ تر ‌برقصم. ‌تا‌زه ‌بايد‌ از ‌خدات‌ باشه‌ با من ‌برقصي. ‌من ميان‌ جلو ‌در ‌‌خونه ام ‌صف‌ ميکشن ‌‌که ‌بهشون‌ رقص ياد‌ بدم‌. منم ‌بهش‌ گفتم‌: «پس‌ چرا ا‌لان‌نيستن»؟! ‌‌گفت: «امروز ‌تعطيله»! ‌منم‌ تو ‌دلم ‌گفتم: «‌آره ‌جون خودت با اون لبخند قورباغه ايت»! و غذا ‌آماده ‌شد ‌و غورغوري‌‌ غذا ‌رو ‌تا ‌ته ‌خورد.

 

 

ستاره آرزو

مائده ناصري

 

در روستايي کوچک، دختري به نام آوا زندگي مي کرد. آوا هر شب قبل از خواب به آسمان نگاه ميکرد و ستاره ها را مي ‌شمرد. او هميشه فکر ميکرد هر ستاره، آرزو يک نفر را در خودش نگه داشته است. يک شب هنگام شمردن ستاره ها، متوجه شد يکي از آنها کم نورتر از هميشه است. آوا با خودش گفت: شايد کسي آرزوش را فراموش کرده، صبح روز بعد تصميم گرفت دنبال صاحب آن آرزو بگردد. از خانه بيرون رفت و هنگامي که در روستا راه مي رفت، کشاورزي ديد که کنار باغش نشسته بود. از او پرسيد: «شما آرزويي داريد که فراموش کرده باشيد»؟ شاورز لبخند تلخي زد و گفت: «سال ها پيش آرزو داشتم دوباره باغم پر از گل بشود، اما ديگه فکر ميکنم براي من دير شده است. آوا دست کشاورز را گرفت و گفت: «تا وقتي دلت آرزو ميکنه، هيچ وقت دير نيست». آن دو با هم چند دانه گل در خاک کاشتند. روزها گذشت و آوا هر صبح به باغ مي رفت. سر انجام، جوانه هاي کوچک از خاک بيرون آمدند و پس از مدتي، باغ پر از گل هاي رنگارنگ شد. يک شب، کشاورز کنار باغش نشست و با چشم هايي پر از اشک به گل ها نگاه مي کرد. آرام گفت: «سال ها بود فکر ميکردم اين باغ بدون گل، فقط يک باغ خالي است. اما امروز فهميدم چيزي که واقعا گم کرده بودم، اميدم بود». آوا چيزي نگفت. فقط دست کشاورز را گرفت. آن شب آوا به آسمان نگاه کرد. همان ستاره اي که شب اول کم نور بود، حالا با تمام قدرت مي درخشيد. کشاورز که کنار آوا ايستاده بود، پرسيد: «فکر ميکني چرا ستاره روشن شد»؟!

 آوا لبخند زد و گفت: «شايد چون صاحب آرزوش دوباره به زندگي اميدوار شده»!

کشاورز اشک هايش را پاک کرد و به آسمان خيره شد. -«پس اگر يک روز من نباشم، قول مي دهي هر شب به او ستاره نگاه کني»؟

آوا با صداي لرزان گفت: «قول مي دم».

سال ها گذشت. کشاورز سر انجام از دنيا رفت. اما باغش هر بهار پر از گل مي شود. آوا هر سال در همان شب، کنار باغ مي نشست و به ستاره نگاه ميکرد. يک شب وقتي اشک در چشمانش جمع شده بود، آرام گفت: «من هنوز آرزوت را يادم نرفته».

باد ملايمي از ميان گل ها گذشت و گند گلبرگ روي دست آوا افتاد او لبخند زد آن لحظه فهميد بعضي آدم ها براي هميشه در کنار ما نمي مانند، اما محبتي که به ما مي دهند، مي توانند تا آخر عمر در قلبمان زنده بماند. آوا سرش را بلند کرد. ستاره هنوز مي درخشيد. و براي اولين بار فهميد بعضي ستاره ها در آسمان نيستند، بعضي آدم ها آن قدر در قلب ما نور مي گذارند که حتي بعد از رفتنشان، هنوز راه را به ما نشان مي دهند.

 شب آمد و ستاره با آرامي خنديد

دل از خاطره ي يک مهرباني لرزيد

گفتم: چرا آدم ها زود از کنار ما مي روند؟

 ماه گفت: مي روند، اما نورشان مي ماند.

 

 

خدايا سپاس

الينا مهدوي

 

سپاس بابت نعمت هاي بي کراني که در اختيارم گذاشتي! سپاس! سپاس چون سالم و سلامت هستم و بدن سالمي دارم. سپاس چون خانواده سالم و مهرباني دارم. سپاس چون دوستان با شعوري دارم. سپاس چون خانواده ام براي راحتي و خوشحالي من صد خود را مي گذارند. سپاس چون عزيزترين مامان بزرگ را دارم.

سپاس چون بهترين بابا بزرگ جهان را دارم که از درون آسمان ها از من مراقبت مي‌کند. سپاس چون حق تحصيل دارم. سپاس چون هم خانواده پدري ام بسيار عالي هستند هم خانواده مادري

و در آخر سپاس براي همه چيز.

 

 

 روژا مصدق

 

ما بايد هميشه بابت خوبي‌هايي که ديگران در حق ما انجام مي ‌دهند، تشکر کنيم. سپاسگزاري کار قشنگي است که باعث خوشحالي ديگران مي‌شود. سپاسگزاري يعني تشکر کردن از ديگران. ما بايد براي چيزهاي خوب زندگي‌ مان شکرگزار باشم. بايد از پدر و مادرمان تشکر کنيم. آنها هميشه به ما کمک مي ‌کنن. بايد از معلم خود هم تشکر کنيم. چون به ما درس مي‌دهد و چيزهاي زيادي يادمان مي‌دهد. همچنين بايد از دوستانمان تشکر کنيم. تشکر کردن باعث خوشحالي ديگران مي شود. من هميشه سعي مي‌کنم از ديگران تشکر کنم.