وقتي کافي ديگر کافي نيست: چرا انسان مدرن هميشه بيشتر مي‌خواهد؟


یادداشت |

 

غلامرضا خوش فر

 

مقدمه

شايد يکي از عجيب‌ترين تناقض‌هاي زندگي امروز اين باشد که انسان، در مقايسه با بسياري از نسل‌هاي گذشته، امکانات بيشتري دارد؛ اما لزوماً احساس نمي‌کند که بيشتر از گذشته کافي دارد. خانه‌ها بزرگ‌تر شده‌اند، اما نگراني درباره مسکن همچنان ادامه دارد. راه‌هاي ارتباطي گسترده‌تر شده‌اند، اما تنهايي از ميان نرفته است. کالاها و خدمات بيشتري در دسترس‌اند، اما ميل به داشتن همچنان پايان ندارد. اطلاعات ما بيشتر شده، اما نگراني درباره آينده کمتر نشده است. پس شايد مسئله فقط آنچه داريم نباشد؛ مسئله اين باشد که در جامعه مدرن، داشتن به بيشتر داشتن تبديل شده است. اينجاست که يک پرسش ساده اما مهم شکل مي‌گيرد: چه زماني انسان مي‌تواند بگويد: کافي است؟

 

از نياز تا ميل

نياز معمولاً مرزي دارد. انسان گرسنه با غذا سير مي‌شود و براي سرما به سرپناه نياز دارد. اما ميل، برخلاف نياز، الزاماً نقطه پايان روشني ندارد. خانه بزرگ‌تر، خودروي بهتر، شغل پردرآمدتر، موقعيت اجتماعي بالاتر و سبک زندگي جذاب‌تر، مي‌توانند پس از دستيابي نيز دوباره موضوع خواستن شوند.

البته اين مرز چندان هم ساده نيست. آنچه ما نياز مي‌ناميم، خود تا حد زيادي محصول جامعه‌اي است که در آن زندگي مي‌کنيم. نياز به خانه‌اي بزرگ‌تر، وقتي در شهري زندگي مي‌کنيم که مسکن به نشانه موفقيت تبديل شده، ديگر فقط يک نياز زيستي نيست؛ يک نياز اجتماعي است. به همين دليل، تفکيک ساده ميان نياز واقعي و ميل کاذب هميشه ممکن نيست.

پيچيدگي از جايي آغاز مي‌شود که انسان ديگر فقط خودش را با نيازهايش مقايسه نمي‌کند؛ بلکه خودش را با ديگران مقايسه مي‌کند. آنچه ديروز براي من کافي بود، ممکن است امروز، وقتي زندگي ديگري را مي‌بينم، ناکافي به نظر برسد. در اين معنا، کافي بودن فقط يک واقعيت اقتصادي نيست؛ يک واقعيت اجتماعي است.

 

مارکس؛ وقتي بيشتر به يک ضرورت تبديل مي‌شود

کارل مارکس در تحليل سرمايه‌داري، توجه ويژه‌اي به منطق انباشت داشت. در اين منطق، پول فقط براي خرج کردن نيست؛ مي‌تواند به سرمايه تبديل شود و سرمايه نيز براي باقي ماندن در ميدان رقابت، بايد افزايش يابد (مارکس، 1867).

به زبان ساده:

پول → سرمايه‌گذاري → توليد → ارزش بيشتر → سرمايه‌گذاري بيشتر

در چنين شرايطي، بيشتر فقط يک خواست شخصي نيست؛ به بخشي از منطق نظام اقتصادي تبديل مي‌شود. سرمايه بايد رشد کند، توليد بايد گسترش يابد و بازار بايد بزرگ‌تر شود. اما اين فرايند فقط کارخانه‌ها و بازارها را تغيير نمي‌دهد؛ افق خواسته‌هاي انسان را نيز گسترش مي‌دهد.

مارکس اين فرايند را فقط يک مکانيزم اقتصادي نمي‌ديد. از نظر او، سرمايه‌داري نه‌فقط کالا توليد مي‌کند، بلکه نياز نيز توليد مي‌کند. کالاهاي بيشتري توليد مي‌شوند، سبک‌هاي زندگي تازه شکل مي‌گيرند و نيازهاي جديدي پديدار مي‌شوند. بنابراين، پرسش فقط اين نيست که انسان چه مي‌خواهد؛ بايد پرسيد چه سازوکارهايي به او مي‌آموزند که چه چيزي بخواهد؟

زيمل؛ وقتي انتخاب بيشتر، مقايسه بيشتر مي‌آورد

گئورگ زيمل در تحليل خود از اقتصاد پولي نشان مي‌دهد که گسترش مبادلات پولي، امکان انتخاب و تنوع در زندگي مدرن را افزايش مي‌دهد (زيمل، 1900؛ 2004). امروز با انتخاب‌هاي بي‌شماري روبه‌رو هستيم: چه بخوريم؟ کجا زندگي کنيم؟ چه بپوشيم؟ چه شغلي داشته باشيم؟ کجا سفر کنيم؟ چه چيزي بخريم؟ چگونه خودمان را به ديگران نشان دهيم؟

در ظاهر، اين يعني آزادي بيشتر. اما انتخاب بيشتر، يک پيامد ديگر هم دارد: مقايسه بيشتر. وقتي امکان‌هاي بيشتري براي زندگي وجود دارد، امکان مقايسه خودمان با ديگران نيز بيشتر مي‌شود. انسان ديگر فقط با آنچه دارد زندگي نمي‌کند؛ با آنچه مي‌توانست داشته باشد نيز، زندگي مي‌کند.

زيمل به نکته عميق‌تري هم اشاره مي‌کند: در زندگي مدرن، فرهنگ عيني (کالاها، نهادها و امکانات) سريع‌تر از فرهنگ ذهني (توانايي ما براي جذب، هضم و معناکردن آن‌ها) رشد مي‌کند. اين شکاف، اضطراب ويژه‌اي توليد مي‌کند؛ احساسي از اينکه هرگز نمي‌توانيم به همه آنچه در دسترس است برسيم. و شايد بخشي از اضطراب زندگي مدرن از همين‌جا ناشي شود: ترس از اينکه شايد مي‌توانستيم زندگي ديگري داشته باشيم.

بورديو؛ وقتي مصرف به نشانه منزلت تبديل مي‌شود

پير بورديو يک گام ديگر به اين تحليل اضافه مي‌کند. از نظر او، آنچه مصرف مي‌کنيم، مي‌پوشيم، مي‌خوريم يا حتي شيوه سخن گفتن و گذراندن اوقات فراغت، فقط انتخاب‌هاي شخصي نيستند؛ اين انتخاب‌ها مي‌توانند نشانه‌اي از جايگاه اجتماعي ما باشند (بورديو، 1984). خانه فقط محل زندگي نيست؛ مي‌تواند نشانه منزلت باشد. لباس فقط پوشش نيست؛ مي‌تواند نشانه تمايز باشد. سفر فقط تفريح نيست؛ مي‌تواند بخشي از سبک زندگي و سرمايه فرهنگي فرد باشد. در نتيجه، فرد ممکن است چيزي را نه به اين دليل بخواهد که واقعاً به آن نياز دارد، بلکه به اين دليل که نمي‌خواهد از ديگران عقب بماند. در اينجا ميل، اجتماعي مي‌شود. ما فقط آنچه را مي‌خواهيم که خودمان انتخاب کرده‌ايم؛ بخشي از خواسته‌هاي ما را نيز جامعه به ما ياد مي‌دهد که بخواهيم.

نکته مهم بورديو اين است که اين تمايز فقط يک بازي فردي نيست. اين تمايزها ساختارهاي طبقاتي را بازتوليد مي‌کنند. وقتي مصرف به نشانه منزلت تبديل مي‌شود، کساني که به آن نشانه‌ها دسترسي ندارند، نه‌فقط از يک کالا، بلکه از احترام اجتماعي نيز محروم مي‌شوند.

 

وبر؛ وقتي رقابت وارد زندگي روزمره مي‌شود

ماکس وبر نشان مي‌دهد که جامعه مدرن چگونه بيش از پيش بر محاسبه، برنامه‌ريزي، کارآمدي و نظم استوار مي‌شود (وبر، 1905؛ 2002). امروز براي تقريباً همه چيز برنامه داريم: براي تحصيل، شغل، درآمد، پس‌انداز، سرمايه‌گذاري، آينده فرزندان و دوران بازنشستگي.

اين برنامه‌ريزي البته ضروري است. مسئله زماني آغاز مي‌شود که برنامه‌ريزي براي زندگي، جاي خود زندگي کردن را بگيرد. ممکن است آن‌قدر براي فردا آماده شويم که امروز را فراموش کنيم. آن‌قدر براي آينده پس‌انداز کنيم که تمام سال‌هاي جواني‌مان در انتظار آينده سپري شود. آن‌قدر نگران عقب ماندن باشيم که حتي وقتي به موفقيتي مي‌رسيم، نتوانيم از آن احساس رضايت کنيم.

وبر اين وضعيت را قفس آهنين عقلانيت ابزاري مي‌نامد. نظامي که براي کارآمدي بيشتر ساخته شده بود، به نيرويي تبديل مي‌شود که خودش بر زندگي ما حکومت مي‌کند. به اين ترتيب، فشارهاي اجتماعي به رفتارهاي روزمره تبديل مي‌شوند: بيشتر کار کن، بيشتر پس‌انداز کن، بيشتر ياد بگير، بيشتر پيشرفت کن و از ديگران عقب نمان.

نکته تاريخي مهمي که وبر به آن اشاره مي‌کند اين است که بيشتر خواستن در تمدن غربي، ريشه‌اي اخلاقي و ديني داشت. اخلاق پروتستاني، کار و انباشت را به‌عنوان فضيلت ديني مي‌ستود. اين ميراث اخلاقي، حتي وقتي بنياد ديني‌اش رنگ باخت، به‌صورت يک عادت فرهنگي و اقتصادي باقي ماند: اينکه بيشتر نه فقط يک خواست، بلکه يک وظيفه است.

 

و ناگهان کافي عقب‌تر مي‌رود

اينجاست که حلقه اصلي شکل مي‌گيرد. انسان به چيزي مي‌رسد که زماني برايش کافي بوده است. اما کمي بعد، آن سطح عادي مي‌شود. معيار تازه‌اي شکل مي‌گيرد. و دوباره بايد بيشتر تلاش کند.

پس چرخه‌اي به وجود مي‌آيد:

داشتن → عادي شدن → مقايسه→ احساس عقب‌ماندگي → خواستن بيشتر→ داشتن جديد → عادي شدن دوباره در چنين چرخه‌اي، مشکل لزوماً فقر يا کمبود مطلق نيست. گاهي مشکل، افزايش دائمي فاصله ميان آنچه دارم و آنچه بايد داشته باشم است. ممکن است درآمد ما بيشتر شود، اما همزمان استاندارد زندگي‌مان نيز بالاتر برود. ممکن است امکانات بيشتري داشته باشيم، اما چيزهاي بيشتري هم براي از دست دادن داشته باشيم. در نتيجه، رفاه بيشتر الزاماً به معناي احساس امنيت بيشتر نيست.

اين پديده در ادبيات اقتصادي به دويدن روي تردميل لذت معروف است: انسان به‌سرعت به دستاوردهاي جديد عادت مي‌کند و سطح شادي‌اش به سطح قبلي بازمي‌گردد. بنابراين، براي حفظ همان سطح شادي، بايد

دائم بدود؛ اما هرگز به جايي نمي‌رسد.

 

آيا مشکل، حرص انسان است؟

شايد وسوسه شويم همه اين ماجرا را با يک کلمه توضيح دهيم: حرص. اما اين توضيح کافي نيست. اگر انسان مدرن دائماً احساس کند بايد بيشتر داشته باشد، بايد ديد اين احساس چگونه ساخته مي‌شود.

جامعه‌اي که در آن رشد اقتصادي ارزش محسوب مي‌شود، بازار دائماً گسترش مي‌يابد، مصرف به نشانه منزلت تبديل مي‌شود و افراد دائماً با يکديگر مقايسه مي‌شوند، طبيعي است که فشار براي بيشتر بودن را نيز افزايش دهد. بنابراين مسئله فقط اين نيست که انسان چه مي‌خواهد. پرسش مهم‌تر اين است: چه ساختارهايي به انسان مي‌آموزند که چه چيزي را بخواهد؟

 

آيا بايد کمتر بخواهيم؟

البته پاسخ را نمي‌توان در دعوت ساده به قناعت خلاصه کرد. قرار نيست انسان از پيشرفت، رفاه، ثروت يا آرزوهاي بزرگ دست بکشد. مسئله، نفي ميل نيست؛ شناخت ميل است.

گاهي بد نيست از خودمان بپرسيم:

1- اگر ديگران اين چيز را نداشتند، آيا باز هم آن را مي‌خواستم؟

2- آيا براي بهتر زندگي کردن تلاش مي‌کنم يا براي بهتر ديده شدن؟

3- آيا آينده را مي‌سازم يا از ترس آينده، امروز را قرباني مي‌کنم؟

4- و شايد مهم‌تر از همه: آيا هنوز مي‌دانم چه زماني کافي است؟

 

آزادي شايد توانايي گفتن کافي است باشد

در جهاني که دائماً ما را به بيشتر خواستن دعوت مي‌کند، شايد يکي از دشوارترين اشکال آزادي، توانايي توقف باشد؛ نه از سر ناتواني، بلکه از سر انتخاب.

اينکه بتوانيم بگوييم:

• مي‌توانم بيشتر داشته باشم، اما لزوماً نمي‌خواهم.

• مي‌توانم بيشتر کار کنم، اما همه زندگي‌ام کار نيست.

• مي‌توانم بيشتر مصرف کنم، اما مصرف بيشتر الزاماً زندگي بهتر نيست.

• مي‌توانم آينده را جدي بگيرم، بدون اينکه امروز را به پاي آن قرباني کنم.

شايد کافي به معناي کم داشتن نباشد. کافي يعني لحظه‌اي که انسان ميان بيشتر داشتن و بهتر زندگي کردن تفاوت مي‌گذارد.

البته اين راه‌حل فردي، بدون تغييرات ساختاري کامل نيست. اگر نظام اقتصادي و فرهنگي ما دائماً بيشتر را پاداش دهد، کافي گفتن يک انتخاب فردي دشوار و شکننده باقي مي‌ماند. اما همين انتخاب فردي، وقتي تکرار شود، مي‌تواند به يک خواست جمعي تبديل شود: خواست جامعه‌اي که در آن، کافي نه يک شکست، بلکه يک انتخاب آگاهانه باشد.

و شايد يکي از راديکال‌ترين اشکال آزادي در جهان امروز همين باشد: توانايي گفتن کافي است در جهاني که دائماً از ما مي‌خواهد بيشتر بخواهيم.

 

منابع محفوظ است .

 

عضو هيات علمي گروه جامعه شناسي و ارتباطات، دانشکده علوم انساني و اجتماعي، دانشگاه گلستان