تورج دريايي در گذر از دو قرن سکوت نگاهي به بازنگريِ دو قرن سکوت


یادداشت |

 

هادي راشد

 

 

تورج دريايي در يادداشت گذر از دو قرن سکوت (بخارا، ش133، 1398)، چند گزاره را درباره‌ي تاريخ‌نگاري سده‌هاي نخستِ پس از برافتادن ساسانيان يادآوري مي‌کند. بررسي اين گزاره‌ها آزموني است براي سنجش برخي داوري‌ها درباره‌ي دو قرن سکوت. دريايي مي‌نويسد گزارش‌هاي نويسندگان عرب درباره زندگي ايرانيان که پايه‌ي کار زرين‌کوب در دو قرن سکوت بود، «ديگر نه قابل قبول است و نه مورد استناد.» اين داوري از سوي نويسنده‌اي که تاريخ‌نگاري خود را درباره‌ي ايران باستان و ساسانيان به انجام رسانده، پرسش‌برانگيز است. روش کار زرين‌کوب، بيرون کشيدن آگاهي‌هاي تاريخي از گزارش‌هاي نويسندگان عرب بود. از ديد زرين‌کوب، گزارش‌هاي تاريخي نه يک‌سره نادرست است، نه در بست پذيرفتني. وان‌گهي بازنگري گزارش‌هاي تاريخي، چيز تازه‌اي نبود. هم‌چنان که يافته‌هاي امروزي، تاريخ‌نگاران را از گزارش‌هاي کهن بي‌نياز نمي‌کند. از ديد دريايي، شکاف در گزارش‌هاي باستان‌شناسي و نوشته‌هاي فارسي، هر گونه دريافت از زندگي مردم ايران‌شهر را در چارچوب نگاه ناسيوناليستي سامان داد. بر پايه‌ي اين نگاه، عرب‌ها بر زندگي مردم چيره شده بودند. او اين دريافت را نادرست مي‌داند؛ اما روشن نمي‌کند نادرستي اين دريافت چگونه با يافته‌هاي دو قرن سکوت، ناسازگار است؟ دو قرن سکوت، گزارشِ فريادها و خيزش و پيکار ايرانيان در برابر زورآوري عرب‌ها است. «تنها چاره‌يي که مردم براي رهايي از بيداد ستمکاران مي‌توانستند بيابند شورش و قيام بر ضد خليفه بود.» (چ 1336، صـ350). چنين داده‌هايي در سراسر کتاب دو قرن سکوت پراکنده است. دريايي نوشته است: «اغلب ... بازنمود شده که در دو قرن اول تسلط اعراب بر ايران، کسي به فارسي نمي‌نوشت و شايد سخن نمي‌گفت و، پس از گذشت دو قرن، ... ايرانيان شعر سرودند و ادبيات نوين فارسي شکل گرفت.» سراسر اين سخن نادرست است. در روزگار باستان فرآيند آموزش زبان درون خانواده کار مي‌کرد. روشن است مردم نمي‌توانستند يک‌شبه زبان خود را به فراموشي بسپارند و زبان تازندگان را بياموزند. زرين‌کوب در دو قرن سکوت نوشت: «وقتي حکومت ايران به دست تازيان افتاد زبان ايران نيز زبون تازيان گشت. نه در دستگاه فرمانروايان به کار مي‌آمد و نه در کار دين [تازه] سودي مي‌داشت. [نوشتن به] زبان پهلوي اندک اندک منحصر به موبدان و به‌دينان گشت. نه با دين تازي و زندگي تازه سازگار بود و نه هيچ اثر تازه‌اي به آن پديد مي‌آمد. .. پهلوي و دري و سغدي و خوارزمي جز در بين عامه نماند.» (کوتاه‌شده، صـ112). دريايي در روند درست‌انگاري برداشت‌هاي خود به نوشته‌هايي برگشت مي‌دهد که از زندگي مردم طبرستان آگاهي مي‌دهند. مردمان سرزمين‌هاي آن سوي البرز در سنجش با بخش‌هاي ديگر بسيار ديرتر عرب‌ها را به ميان خود پذيرفتند. از اين رو، يادآوري دريايي، نه آگاهي تازه که هم‌آن دريافت‌هاي پيشين را استوار مي‌گرداند. هم‌چنين دريايي روشن نمي‌کند که کدام بخش از گزارش به زبان پارسي ميانه با برداشت‌هاي راه يافته در دو قرن سکوت ناسازگار است.هم‌نهاد سخن زرين‌کوب در دو قرن سکوت اين است که عرب‌ها با گام نهادن در ايران و به دست گرفتن فرمان‌روايي، زبان پهلوي را آرام آرام کنار نهادند، و عربي را در دربار جا انداختند. همه‌ي نشانه‌ها و يافته‌هاي تاريخي از اين دريافت پشتيباني مي‌کنند. اما روشن است، مردم نمي‌توانستند زبان مادري خود را وانهند و به زبان تازندگان سخن بگويند.

 دريايي نوشته است، «از نامه‌هاي فارسي ميانة آرشيو قم پيداست که مسلمانان در منطقه حضور دارند اما اين هم آشکار است که سنن و دين ايرانيان پابرجاست و مراسم رقص و پايکوبي ادامه دارد و تاکستان‌ها به کار خود ادامه مي‌دهند.» از اين يادآوري درمي‌يابيم: 1. رسيدن عرب‌ها به همه‌ي بخش‌ها و سرزمين‌هاي پادشاهي ساساني، آهنگ يک‌ساني نداشت، آنان به برخي جاها زودتر و به جاهاي ديگر ديرتر رسيدند؛ 2. درآمدن عرب‌ها نشانه‌ي آن نيست که همه‌ي سامانه‌هاي زندگي اجتماعي به تندي از ميان رفته و سامانه‌هاي ديگري به جاي آن درآمده بود. چنين برداشتي با آگاهي‌هاي تاريخي از آن روزگار هم‌خوان نيست.  چالش زرين‌کوب در دو قرن سکوت تنها اين نبود که تا چه اندازه مي‌توان گزارش‌هاي تاريخي عربي را درست دانست؛ او کوشيد نشان دهد زبان پهلوي چگونه از گستره‌ي کردوکارهاي سياسي کنار گذاشته شد؟ پي‌آمد اين کنارگذاري چه بود؟ و زبان فارسي چگونه توانايي خود را در پيوند زدنِ يادهاي باستاني به زندگي هر روزه باز يافت؟ آن‌چه تورج دريايي در گذر از دو قرن سکوت برجسته مي‌کند، هم‌آن پرسشي است که بخش‌هاي گوناگون دو قرن سکوت را به هم پيوند مي‌دهد.

 

پژوهشگر ادب فارسي