ادبیات


ادبیات |

مثل او

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرزاد خدنگ،  گرگان

 

 

 

براي هرکدام از ما يک درخت انتخاب کرده بود، مثلا من انگور، مثلا نسرين سيب يا او انجير، اينکه مي‌گويم او يعني تمام او هم خودش را در او مي‌ديد، هم چيزهاي بيشتري. نسرين هميشه حرف‌هاي خصوصي و ته دلياش را به عروسکش مي‌گويد، مثلا مي‌شنيدم که در گوشش مي‌گفت: «اون اونه، تافته جدابافته‌ست، ما ماييم مثل بقيه.»

هيچ‌وقت نگاه‌هايي که به او مي‌کرد را فراموش نمي‌کنم يعني نبايد فراموش کنم، هيچ‌کدام از ما اجازه رفتن روي درخت انجير را نداشتيم، اما به او که مي‌رسيد شايد هم چون فکر مي‌کرد فرشته است يا شايد هم پرنده و پرواز بلد است، اجازه که مي‌داد هيچ، خودش هم براي او انجير مي‌چيد. همين تفاوت‌ها و فرق گذاشتن‌ها بود که انجير و درختش را براي ما تبديل کرده بود به يک شايد رويا. به ما که مي‌رسيد نه اجازه سوال کردن داشتيم و نه اجازه از درخت بالا رفتن.

 روزها و شب‌هايمان يا حالا تابستانمان با حسرت بيشتري نسبت به بچه‌هاي ديگر مي‌گذشت، مجبور بوديم او را تحمل کنيم يعني او هم شده بود همراه او و بايد آنها را تحمل مي‌کرديم.

‌- چرا وقتي اونو صدا مي‌زني صدات بلندتر و خواستني‌تره؟

- تو کار بزرگترا دخالت نکن بچه...

‌- چرا وقتي صدات مي‌زنه صداش بلندتر و خواستني‌تره؟

- بزرگ شو مهدي، بزررگ...

تابستان هفتمي بود که از سن نسرين مي‌گذشت. اما همه اين توجهات از سه سال پيش شروع شده بود، درست از روزي که بعد آن نه پدر داشتيم و نه مادر. نسرين پاييز امسال بايد به مدرسه برود. هم ذوق دارد هم شوق. مهم روز اول است، مطمئنم درک مي‌کند که مادر نيست تا دستش را بگيرد. راستي من هم همان مدرسه تکراري سه سال پيش اما او که از همه ما بزرگ‌تر است تازه کلاس ششم را رد کرده، براي همين بايد برود با بچه‌هاي ديگر روستاي کناري. براي من که خوب است سايه او در مدرسه از بالاي سرم برداشته مي‌شود. اما ترس از اينکه دوباره او را مثال بزنند و بگويند او درسش را خوب مي‌خوانده و تکاليفش را هميشه انجام مي‌داده، از او کمک بگير کمي مثل او باش و الي آخرهاي تحقير آميز، مرا در تنگنا قرار مي‌دهد. تابستان روز به روز مي‌گذشت و روزها از قبل کوتاه‌تر اما به گرماي خودشان اضافه مي‌کردند.

عادت روزهايمان شده بود، من هيچ، پر از سوال بي‌جواب. اما نسرين با عروسکش صميمي‌تر مي‌شد، حتي همين هفته پيش قول داده بود او را به مدرسه ببرد، توي کيفش پنهان کند و بگويد زنگ‌هاي تفريح اتفاق‌هاي مهم‌تري مي‌افتد. اما او فقط به صحبت‌هاي نسرين مي‌خنديد. شخصيت عجيبي داشت شبيه کسي که درست يادم نمي‌آيد، بود. موهايش از نسرين سياه‌تر و پَرکلاغي‌تر. مادربزرگم هميشه خودش مي‌بافت، بافتن که نه يک‌جوري چندساعت نوازش و بعد چند گره که اگر روسرياش وقت بازي کمي جابه‌جا مي‌شد تمام دخترهاي هم بازياش با هم بپرسند: «کي موهاتو انقده خشگل بافته؟»

تابستان هم براي نسرين تمام مي‌شد هم براي او، همه منتظر بوديم ولي من به دنبال چيزي در اواسط تابستان مي‌گشتم، از همان چيز فرار ميکردم، از هماني که باعث مي‌شد، صداي پدربزرگ در چند خانه راست و چپ خانه‌شان بپيچد و من به او بيشتر با نگاه او نگاه کنم.

اتفاق‌هاي زيادي مي‌افتد که فکر مي‌کنم او چقدر مي‌تواند او باشد. من سني ندارم اما وقتي يک حس براي سه سال ادامه پيدا کند، حتما دليل منطقي و وجود خارجي هم دارد و فقط از تخيلات و شايد از توهمات من نيست. گاهي اوقات اين حس به دوستان و همکلاسي‌هايم هم منتقل مي‌شود. يعني آنها از من فاصله مي‌گيرند. اما من به جاي اينکه فکر کنم، مي‌توانم شبيه او باشم، بايد اين را پيدا کنم که چرا او است. من اصلا دنبال تقليد از او نيستم اما مي‌توانم حدس بزنم که دقيقا در ذهنش چه مي‌گذرد، مثلا سال گذشته وقتي نمره‌ي بيست مي‌گرفت - هميشه بيست مي‌گيرد -  قبل وارد شدن به حياط خانه مقنعه‌اش را مرتب مي‌کرد ولي وقتي اتفاق ديگري مي‌افتاد، چندتار مو حتما روي گونه‌اش پيدا بود. مادربزرگم را خوب مي‌شناخت. مرتب کردن موهايش کار دل‌بخواه هميشگي‌اش بود. من ديگران را هم از رفتار او مي‌شناختم. در مورد لباس پوشيدنش هم بايد بگويم وقتي لباس آبي گلدارش را با آن روسري سفيد که حاشيه‌اي قرمز داشت مي‌پوشيد، خواستني‌تر مي‌شد، اين يعني بيشتر او شدن و بيشتر من پر از سوال‌هاي بي‌جواب.

- هنوز نرسيدن؟

- نهه. چرا بايد الان برسن؟

- نمي‌دونم يه حسي بهم مي‌گه بايد الان برسن ... جرمه؟

- تو هم با اين حساي بچگونت. بزرگ شو مهدي، بزرررگ.

پدربزرگ ديشب به مادربزرگ مي‌گفت: «همين روزاس که برسه» من بيشتر به دنبال رسيدنشان بودم تا هرکس ديگري، مثلا خو‌ب‌تر مي‌ديدم، خوب‌تر مي‌شنيدم و خوب‌تر منتظر بودم. مادربزرگ صبح نشده مي‌گفت: «آره، مي‌شه حسشون کرد.»

من تمام شب‌هاي اين اواسط تابستان را از روي سکو به درخت زل زده‌ام، منتظرم که بيايد و اولين انجير برسد. هميشه از رفتن زير درخت انجير منع شده‌ايم چه برسد به حالا که نزديک رسيدنشان است و آن هم شب. کم قصه نشنيده‌ام که فلاني به‌خاطر اينکه شب زير درخت انجير خوابيده اين‌طور آن‌طور شده، اما من با ياسر که فقط قسمتي از خودش را نداشت، صحبت مي‌کردم، مي‌گفت:

- ببين مهدي، بين خودمون بمونه ها، من يه چيزايي مي‌بينم بقيه نمي‌بينن، حتي تو.

- مثلا چيا؟            

- خيلي چيزا ...

- بووو، اگه نمي‌خواي بگي چرا مي‌گي از اول؟ حالا خب پس چرا بهت مي‌گن ديوونه؟

- براي اينکه طاقت ندارن ببينن يکي بيشتر از خودشون بفهمه. حتي مامانم. اونم مي‌گه ياسر حرف نزن، نمي‌دونم دوست نداره روم حساس بشن يا اونم طاقت نداره.

- فقط همين؟ چه حرف خنده‌داري... هه

- خن ده دار نيسس

- هستش، بعدشم يعني اونا چيزي از تو برنداشتن؟

هرباري که به اين سوال مي‌رسيدم ساکت مي‌شد، به گوشه‌اي نزديک يا شايد هم دور خيره مي‌شد و تا روز بعد هيچ حرفي نمي‌زد. مادرش دوست داشت با من صحبت کند. تنها بود اما خب از حرف نزدن ياسر بيشتر مي‌ترسيد. ياسر تمام چيزي بود که داشت، ياسري که قسمتي از خودش را نداشت. بديهي است که من هميشه عذاب وجدان مي‌گرفتم اما سوالم مهم‌تر بود و در ذهنم ربط مي‌دادم به اينکه چرا اجازه نداريم از انجير بچينيم، امايي که چرا ميترا با ما فرق دارد، اگر ميترا دختر بزرگ است خب نسرين هم دختر کوچک است پس بايد به همان اندازه او براي پدربزرگ و مادربزرگ او باشد و من را هيج در نظر بگيريم.

من از هيچ بودنم هيج ناراحت نمي‌شوم اما بايد ماجرا طوري باشد که به سوال‌هايم جواب بدهند يا نه؟ چرا ميترا با اينکه دختر است مي‌تواند از درخت بالا برود يا هميشه، همين سه سال اولين انجير رسيده براي اوست.

من هم برادر او هستم، اسم مرا هم خودشان انتخاب کرده‌اند، حتي براي من هم مثل ميترا درخت کاشته‌اند و يک درخت به نامم زده‌اند، انگور. اما ميترا چرا براي آنها فرق دارد، يک نفر بايد باشد که به سوال‌هاي من جواب بدهد يا نه؟ از خودشان هم که نمي‌شود پرسيد. ميترا هم که فقط بلد است بگويد: «بزررررگ شو». بايد خودم بفهمم.

«مامان اين‌دفعه با اين کار ندارم که نيستي يا زود رفتي، فقط چند تا سوال دارم ازت، مي‌شه بياي تو خوابم بهم جواب بدي، ميترا چه فرقي با ما داره؟ راز درخت انجير چيه؟ فقط همين دو تا. خسته شدم از بس اينجا روي سکّو نشستم تا ببينم اولين انجير چجوري مي‌رسه...»

- مي‌گم ياسر تو راز درخت انجير رو مي‌دوني؟

- آره، چرا مي‌پرسي؟!

- خب براي اينکه بدونم.

- ببين مگه نمي‌گي يه راز؟ خب برو از خودشون بپرس..

- اما اونا که بهم نمي‌گن، ميترا هم که مي‌گه بزرررررگ بشي مي‌فهمي

- از خودشون منظورم اوناست.

- کيا؟

- شب برو زير درخت انجير مي‌بينشون...

- منظورت اونان؟

- آره همونا. فقط يادت نره قديميا مي‌گن اولين انجير يازده مرداد ماه مي‌رسه، يعني فردا. اينو هم اونا از قديميا بهم گفتن. بين خودمون باشه.، حتي پدربزرگتم که بزرگ روستاست يه‌جورايي يادش رفته. اونا با هرکي بخوان صحبت مي‌کنن. مثلا چندباري صحبتاي منو به گوش بابام رسوندن. اما خب يادته که بابام صحبت نمي‌کرد. بي‌زبون بود. اونا از بابام چيزي نمي‌گن واسمم ... دلم واسه صداش تنگ شده.

- مگه نمي‌گي بابات لال بود؟ حرف نمي‌زد؟

- آره اما صورتش، لبخندش، اخمش، دستاش، اينا همشون يعني حرف زدن. بين خودمون باشه. من اينو هم مي‌دونم که اونا ازين چيزا نمي‌دونن يعني هيچي نمي‌فهمن.... حالا پاشو برو، موفق باشي.

چند دقيقه‌اي مي‌گذرد که زير درخت انجير نشسته‌ام، مدام به اطرافم با ترس و لرز نگاه مي‌کنم، حرف‌هاي ياسر هم ترس داشت و هم لرز. مي‌گفت: «از همه‌جا و هيچ‌جا ميان».

 باد حواسم را به تکان خوردن برگ‌ها جلب مي‌کند، راست مي‌روند، چپ برمي‌گردند. بالا مي‌روند، پايين مي‌آيند، مي‌رقصند.

از ساعت دوازده گذشته است، چيزي شبيه باد بيشتر تکانشان مي‌دهد. چپ مي‌روند، راست مي‌روند. از جايي بين برگ‌ها مي‌آيند، اولين انجير رسيده را به من مي‌دهند و قبل اينکه سوال‌هايم را بپرسم از همان‌جا مي‌روند.

- مهدي؟ مهدي؟ حالت خوبه؟ کي به تو گفت بري زير درخت انجير؟ ها؟ از کي اين‌جايي؟

همه را مي‌شناسم. به طرف ميترا مي‌روم، لباس آبي‌اش را به تن دارد، موهايش از هميشه خواب‌آلوده‌تر است. انجير توي دستم را به او مي‌دهم، زل مي‌زند به انجير، به من، به لب‌هايم. منتظر است چيزي بگويم. موهاي روي صورتش را مرتب مي‌کنم. او بيشتر از همه‌ي ما شبيه پدر و مادرم است.

-تولدت مبارک ميترا

 

 

به بهانه 8 آبان، درگذشت قيصر امين‌پور

نگاهي به کنايه در شعر قيصر امين‌پور

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راحمه شهرياري، گرگان

 

کنايه از شگردهاي بياني زبان فارسي است که در آن، گوينده معنايي را نه به‌صورت مستقيم، بلکه از راه عبارتي با معناي ظاهريِ قابل‌فهم بيان مي‌کند. مخاطب از معناي نزديک و ظاهري عبارت عبور مي‌کند تا به مقصود اصلي برسد. برخي کنايه‌ها در زبان روزمره رواج يافته‌اند، اما شاعر با ايجاد پيوندهاي تازه ميان واژه‌ها و معناها، مي‌تواند تعبيري بيافريند که از کاربرد معمول زبان فراتر برود. شعر قيصر امين‌پور نمونه‌اي درخشان از اين توانايي است. او با بهره‌گيري از کنايه‌هاي رايج و گاه با تغيير اندکي در ساختار آن‌ها، معنايي تازه و تأمل‌برانگيز خلق مي‌کند.

در شعر «پند پيشينيان» مي‌خوانيم:

پيشينيان با ما/ در کار اين دنيا چه گفتند؟/ گفتند: بايد سوخت/ گفتند: بايد ساخت/ گفتيم: بايد سوخت،/ اما نه با دنيا/ که دنيا را!/ گفتيم: بايد ساخت،/ اما نه با دنيا/ که دنيا را!! (گل‌ها همه آفتابگردانند، ص. 19)

«بايد سوخت» و «بايد ساخت» در زبان روزمره به معناي تحمل کردن و کنار آمدن با شرايط است؛ اما امين‌پور با افزودن عبارت «اما نه با دنيا، که دنيا را»، معناي آشنا را دگرگون مي‌کند. اين‌بار سخن از سوختن و ساختن با دنيا نيست، بلکه از تغيير دادن آن است. شاعر با همين جابه‌جايي معنايي، از پذيرش منفعلانه فاصله مي‌گيرد و به مخاطب نگاهي تازه پيشنهاد مي‌کند.

در شعر ديگري آمده است:

بايد دم تمامي درها را ديد/ بايد هواي پنجره را داشت/ زيرا بدون رابطه/ با اين هوا يک لحظه هم نمي‌شود اينجا/ نفس کشيد. (آينه‌هاي ناگهان، ص. 62)

«دم کسي را ديدن» و «هواي کسي را داشتن» دو کنايه رايج‌اند که به جلب رضايت يا توجه ويژه به ديگران اشاره دارند. شاعر با کنار هم نشاندن اين دو تعبير، به مسئله رابطه‌بازي و پارتي‌بازي در جامعه مي‌پردازد و نشان مي‌دهد که گاه حتي نفس کشيدن نيز به داشتن رابطه وابسته مي‌شود.

امين‌پور در تصويري شاعرانه از آسمان مي‌گويد:

گويي که آسمان سر نطقي فصيح داشت/ با رعد سرفه‌هاي گران سينه صاف کرد (تنفس صبح، ص. 28)

«سينه صاف کردن» کنايه از آماده شدن براي سخن گفتن است. شاعر با جان‌بخشي به آسمان، رعد را به سرفه‌هاي سنگين سخنراني تشبيه مي‌کند که پيش از آغاز سخن، گلوي خود را صاف مي‌کند. در اين تصوير، کنايه از معناي معمول خود فراتر مي‌رود و در خدمت خيال‌پردازي قرار مي‌گيرد.

در شعر زير نيز شاعر با ظرافتي خاص از کنايه بهره مي‌گيرد:

فرزندم/ روياي روشنت را/ ديگر براي هيچ کسي بازگو مکن/ حتي برادرانت/ مي‌ترسم/ شايد دوباره دست بيندازند/ خواب تو را در چاه (دستور زبان عشق، ص. 12)

«دست انداختن» به معناي مسخره کردن و تحقير است؛ اما شاعر با پيوند دادن جزء «انداختن» در اين کنايه با عبارت «خواب تو را در چاه»، داستان يوسف و برادرانش را به ذهن مي‌آورد. به اين ترتيب، تعبير هم معناي کنايي خود را حفظ مي‌کند و هم به داستاني آشنا اشاره دارد.

در شعر «انکار» مي‌خوانيم:

از تمام رمز و رازهاي عشق/ جز همين سه حرف ساده‌ي ميان‌تهي/ چيز ديگري سرم نمي‌شود/ ولي.../ راستي/ دلم که مي‌شود (گل‌ها همه آفتابگردانند، ص. 9)

«سرم نمي‌شود» کنايه از نفهميدن است. شاعر با جايگزين کردن «دل» به‌جاي «سر» در عبارت «دلم که مي‌شود»، معنايي تازه مي‌آفريند: شايد عقل از درک عشق ناتوان باشد، اما دل آن را پذيرفته است. اين تغيير کوچک، تقابل ميان فهم عقلاني و دريافت عاطفي را به شکلي موجز و خلاقانه بيان مي‌کند.

در شعر قيصر امين‌پور، کنايه تنها ابزاري براي بيان غيرمستقيم نيست؛ گاه زمينه‌ساز آفرينش معناهايي تازه است. او با تغيير ظريف تعبيرهاي آشنا، پيوندهايي ميان زبان روزمره، خيال شاعرانه و تجربه‌هاي فرهنگي برقرار مي‌کند. همين توانايي است که به کنايه در شعر او ظرفيتي فراتر از معناي معمول مي‌بخشد و آن را به ابزاري براي کشف و آفرينش تبديل مي‌کند.

 

 

 

 

 

 

دو شعر

علي مؤمني، گرگان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«1»

نه آن کفني را سفيد

بر تو مي‌بافند

نه بذر مزرعه‌اي را

که محصول رختِ سياه

سفينه بر اسم مي‌نشانم

ونام خانوادگي‌اش

بر گور...

و بادبادکي که از فشار تنهايي

صداي ترکيدنش

تکه‌هاي بزرگ‌تر را

دورتر مي‌برد

به جابجايي اندوهناک مسافراني

که تا قطب شب سفر کردند

مسافران به اينجا نيامده

نبودن چيزهايي

که از خودم شروع مي‌شد

کنار همديگري غمگين

 

کنار همديگري غمگين

دعا کن مرا دعا

‌و التماس دعاي مرا بپذير

به ساعتي که از پياده‌‌روي اسب‌ها

سُم به سنگ مي‌کوبد

بکوب

بکوب وخروس قطبي را

صداي پايان اين شب قطبي کن

براي ممکن ترين ترانه‌و

آوازهاي دورترين مسافري

که تکه تکه هاي مرا

دوباره از انفجار خود دورتر مي برد

در افروختن مشعلي

که شعله هاي خروس

به ذوب قنديل آوازهايش از مسافران

آتش و نمد مي خواست

مجاور ابرهايي

که منقار را

پوزه‌ي بادنما کرده است

بکوب

به شيهه و ماغي

که اصطبل‌ها تا قطب

براي مهاجران

برف از سينه مي دوشند

براي مکافات بي‌جنايتي

که مسير شکنجه ي مقصد و

آرايه از مرگ

مراعات بي نظير مي‌گيرد

بگير

به جان شير

به جان اين خورشيد

دوباره به خانه

دوباره به اين منزلي که باز نام مرا

هميشه مادرم صدا مي‌زد

سفينه بر اسم مي‌نشانم

و نام خانوادگي‌ام

يکي يکي دوباره‌اي

که باز اسم‌هاي ما را

صدا مي‌زد

«2»

به فرزاد مير احمدي

 

دوات طيف را

که رنگين کمان امتحان مي کرد

 ميان صورت او

دريا هنوز

در وسط دريا

وآبهاي خشمگيني

که افعي

 به شکل مناجات

سمت پهن ترين بالا

جهان ميان جهان

شکل آب

آتش گرفته است

حريق مرکب

مرتب

ميان تب ويخ

گرفتار پرديس و دوزخ

جهان

درشتي تن را

دوباره

ميان دوات  خود

کرده است

 

 

کوثر حق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عبدالعلي دماوندي، گرگان

 

داني چرا که کوثر حق پر گهر شده؟

دريا درون کاسه‌ي زر مختصر شده؟

هر واژه پيش منزلتش سر به زير شد

چون در عفاف او، صفتش مستتر شده

آنجا که سنگ  جهل بر آئينه مي‌زدند

تسکينِ مادرانه‌ي زخم پدر شده

در جبهه‌ي مباهله، در روز امتحان

پيروز، پنج نور، بر آن قومِ شر شده

گل‌هاي سرخ و سبز دميد از بهار او

هر يک بشارتي به بهارِ دگر شده

خشکيده شد  به زهرِ خزان سروِ سبز او

آلاله،خونفشان، ز لبِ نيشتر شده

تا وعده‌ي وصال شنيد از لبان دوست

لبخند، در ميان غمش جلوه‌گر شده

خورشيد رفت، تيغ دو لب، بسته‌کام شد

ياسش ميان شعله و حيدر، سپر شده

آنکس که «در» به پهلوي او زد، بدون شک

در پيشگاه عدل خدا، دربه‌در شده

از داغِ ياس، باغِ جهان زرد و مضطر است

هر برگِ گل ز شبنمِ خود، چشم‌تر شده

مريم اگر چه مادر عيسي است در جهان

او مادر ستاره و چندين قمر شده

امّ‌الائمه است به تسبيح او قسم

هر دانه‌ش پناه کرات از  خطر شده

از عرش تا زمين همه جا نور فاطمه است

هر ذره با تجلي او معتبر شده

منزلگه ملائکه در سايه‌سار اوست

چادر سياه او، شبِ قدرِ بشر شده