راوي غيرقابل‌اعتماد؛ رقص فريب بر لبه حقيقت (11)


معماری داستان امروز |

 

يوسف قوجٌق

 

اعتماد کور به راوي اول‌شخص، يکي از ساده‌انگارانه‌ترين خطاهاي خوانش سنتي است. در ادبيات مدرن، تمهيد استفاده از «راوي غيرقابل‌اعتماد» به اوج ظرافت و پيچيدگي خود رسيده است. در اين شيوه، راوي ديگر امين خواننده نيست؛ او يا به دليل جنون، ضربه روحي شديد و کهولت سن، جهان را کج‌وکوله مي‌بيند، يا آگاهانه و با وسواسي هراس‌انگيز در حال مخفي کردن نقشش در فاجعه، تبرئه خويش و فريب دادن مخاطب است. رمان‌هايي چون «بازمانده روز» اثر کازوئو ايشي‌گورو (نويسنده انگليسي-ژاپني) يا آثار آگاتا کريستي نشان دادند که چگونه مي‌توان از خلال لحن شسته‌رفته و دفاعيات معصومانه يک راوي، خباثت يا تراژدي هولناکي را احساس کرد. خواننده در حين خواندن، مدام متوجه شکاف ميان ادعاهاي راوي با شواهد عيني صحنه مي‌شود. لذت متن در همين فرايند رمزگشايي شکل مي‌گيرد؛ جايي که مخاطب متوجه مي‌شود هرچه راوي بيشتر انکار مي‌کند، جرم و تنهايي او عميق‌تر در کلمات رسوخ کرده است.

 

 تذکر کارگاهي بسيار مهم:

فريب دادن مخاطب نبايد از سر کلک‌زدن‌هاي فرمي و پنهان‌کاري بي‌منطق نويسنده باشد. خواننده هرگز خيانت در امانت داستاني را نمي‌بخشد؛ اگر او در پايان احساس کند نويسنده صرفاً با پنهان کردن يک «داده آشکار»، سر او کلاه گذاشته، کتاب را دور خواهد انداخت. راوي غيرقابل‌اعتماد بايد از همان آغاز، نشانه‌هايي از بي‌ثباتي، دروغ‌گويي و لرزش لحن را بر جا بگذارد. يادمان باشد هنر نويسنده در فريب دادن نيست، بلکه در کاشتن ظريف شکاف‌هايي است که خواننده تيزبين، دروغ را از چينش واژگان راوي کشف کند.