دوست نویسنده و شاعرم
تحلیل |
■ سیدحسین میرکاظمی
ای نامه که می روی به سویش... گفتنی است ژانرنامه، با هر مضمون در زمینه های مختلف و تا اکنون به فرم پیامک نوشتاری، پل ارتباطی و حامل پیامی در انواع متعدد، اثرگذار و پاینده بوده و از این ره گذر هر قلمزنی در پوشه ی عمرش نامه های گویایی دارد که یادگاری از بازتاب تراوش چگونگی زیستی و زندگی شخص است و لاجرم در جای خود سند محسوب و کتاب می شود.
با این اشاره کوتاه، نامه ای از نامه هایم پیش روست:
نامه ی چهارم
این نامه ام، حاصل گشت و گذاری است و هسته اش لاجرم بی نکته نیست. راه، راهِ کوهستانی است. شرقِ شهر، خنکای چهار باغ و آن یکی مالرو به روستای پاقلعه و این سوتر، نام در اَبرها پَرسه می ند. دلکشی کوه اَبر، نگاه را متوجه ستیغِ گم در ابر می کند. از نسیم سرد کوهپایه ای، توی چهره ی تابستانی ات، چشم پُرسوست.به دامنه ای پُر درخت، تنومندی درختان، بلند بالایی دار و درخت دره و به دیدرس، بر بلندای درختان کوهی و دره، توپک سبزینه هایی چسبیده است. سبزینه، گمنام نیست، دارواش نام دارد. مَکش شان از آوند و شیره ی درخت تنومند و آویزان از شاخ و شاخه هایند. می نمایانید به اندازه ی کاکل درخت، پر ارتفاع اند. لحظه ای با غفلتِ نگاه، پرجاذبه از مهم نمایی اند. راه کوهستانی می گوید: سبزینه ی آویزان در آن بلندی، طفیل نام و اندامِ درخت اند.با حال و هوای راه کوه و دره، درختان کوهی و دارواش ها از قضا تداعی می شود به بستر ادبیات و شهرت طلبی و مَن نمایی شاعر، نویسنده و شخص دارواش که با بهره از نام و یاد شاعری بزرگ، نویسنده ای بزرگ و خلاق، خود را متظاهرانه به او می چسباند. آوند خامه عقیمی با نوشانوشی از شیره ای می خواهد به درخت فرازمند، وصله و پینه خورد. انگار صدای درخت بزرگ کوهستان است:« دارواش! حقیر، پُر رو و سمج است.»ریه ها از پُری هوای خنک کوهستان آسوده است. از هوای ستیغ کوه ابر، گام در راه ابری می افتد. تداعی خط می خورد و بگویمت انگار خطی که خواندی مبادا یقه ات را گرفته باشد. برای هضم، خطی هم به سیاق روزگار از دست رفته، مرقوم می دارم: دوست نویسنده و شاعرم! دیرزمانی است که از طرف شما نامه ای واصل نگردیده و از چگونگی حال به ویژه وضع کاری آگاه نیستم. نمی دانم چه بی مهری و کم لطفی پیش آمده که یک باره ترک نگارش کردی و از چنین دوست دیرینه ی خود، خبری نمی گیری. امیدوارم پس از رسیدن این نامه، جواب آن را مرقوم و در غیر این صورت با شما مکاتبه نخواهم کرد.
دوست ارادت کیش و دیرینه تان
نقد ادبی
یوسفی گمگشته ای در هجمه ی شمشیرها
آه می آید به گوشم زوزه ی تکبیرها
هرچه می گردم نمی بینم تو را در آن میان
ماه من پنهان شدی در تار و پود تیرها؟
می دود آهویی و جولانگه کفتارهاست
بیشه ای کز آن نیاید نعره های شیرها
تا قیامت سر به سنگ و دل به صحرا می زنند
رودها در حسرت لبهای خشک میرها
مستی و آواز و رقص و چوب بر لب های تو
آه! امشب رفته ای مهمانی تحقیرها...
از حبیب بن مظاهر تا بریر و عمرو و جون
با رقیه بعد از این جمع ست جمع پیرها
■ ندبه محمدی
غزلی که پیش روی ماست یک مرثیه عاشورایی ست؛ که در دو دسته بندی غنایی/آیینی قرار میگیرد.
فضای شعر آکنده از تصاویر پی در پی است، طوری که هرکسی بعد از خوانش چند بیت آغازین خود به خود در هر بیت انتظار دارد دست کم با یک تصویر تازه مواجهه شود و اگر اینچنین نباشد، آن را ضعف شاعر تلقی می کند. هرچند در همان بیت اتفاق هنری برجستهای غیر از تصویرآفرینی [همچون تکنیک های زبانی و...] افتاده باشد.باید توجه کرد که این طرز سرایش اگر توقع مخاطب برآورده نشود، میتواند به زیبایی شعر لطمه بزند. به منظور جلوگیری از این آسیب، بایسته است که شاعر اگر قدرت برانگیزانندگی را در ایماژهای خود نمی بیند، ابیات ابتدای شعر خود را با انواع مختلف هنرسازهها [که سخن عادی را به سخن عالی تبدیل می کنند] بپرورد و با این کار شیوه کلام خویش را به مخاطب بشناساند. مثلاً می تواند در بیت مطلع، یک واحد هنری با تاکید بر موسیقی واژگانی [از قبیل جناس و تضمین مزدوج و...] بسازد و در بیت دوم یک واحد هنری با تاکید بر تشبیه ملموس تشکیل دهد و در بیت سوم یک واحد هنری با تاکید بر ایجاز و نکات رتوریک خلق کند.البته شایان ذکر است که خانم محمدی تقریباً تا حد قابل قبولی از تصاویر زنده بهره برده و توقع مخاطب را برآورده اند.اینک شعر را بیت به بیت بررسی می کنیم:
در بیت اول دو اضافه استعاری دارای تشخیص می بینیم:
هجمهی شمشیرها و زوزهی تکبیرها که هر دو مخصوصا مورد دوم از مقداری تازگی برخوردار اند.
همچنین زوزه با یوسف [به دلیل تبادر به روایت برادران یوسف از دریده شدن او توسط گرگ] در ارتباط است، جدای آن که به دلیل بار منفی کلمهی زوزه، واژه تکبیر هم از لحاظ بار معنایی، توصیف شده است.
خود استعارهی یوسفی هم به دلیل یاء تنکیر در انتهایش تا حدی از جامهی اسم بودن بیرون آمده و معنای وصفی گرفته است.نظیر:
چه جای یوسف؟ بس یوسفان اسیر توند
خدای عز و جل کی دهد بدیشانت؟!
مولانا
یوسفان یعنی کسانی که ویژگی هایی را مثل حضرت یوسف دارند. مولانا اینجا اسم را با جمع بستن به وصفیت نزدیک کرده همانند خانم محمدی که به وسیلهی یاء تنکیر، اینچنین معامله ای با سمبل یوسف کرده است.
شاید اگر به جای «می آید به گوشم» از تعبیر «می رسد به گوشم» استفاده می کردند بهتر بود؛ به دو دلیل:
۱) اینکه در بیت سوم باز هم از «آمدنِ» یک عنصر صوتی (نعره) سخن رفته است.
۲)«به گوش رسیدن» رواج بیشتری دارد.
در بیت دوم شاعر را می بینیم که ناباورانه از امام حسین می پرسد که «ماه من در تار و پود تیرها پنهان شدی؟»
اضافه تشبیهی «تار و پود تیرها» جدای از اینکه درباره شکل قرار گیری انبوه تیر ها در کنار هم رساست، به خاطر حضور داشتن واژه «ماه» در بیت، موجب پدید آمدن صنعت تبادر هم شده است.
از دل روشن، علایق را شود پیوند سست
ماه می سازد کتان را پود و تار از هم جدا
صائب_تبریزی
در قدیم باوری بود مبنی بر اینکه نور ماه، بافت کتان را از بین می برد و اشعار سبک هندی بسیار از این موتیو بهره بردهاند.ترکیب عطفی «تار و پود» در این بیت یادآور کتان است و کتان هم با ماه تضاد دارد.
در بیت سوم شاهد تعبیر جدیدی نیستیم و چند تصویر کلیشه شده را مشاهده می کنیم.
مضافاً اینکه حروف شکسته [کز به جای که از] در بیت به کار رفته و این نوع از استعمال دیگر منسوخ شده است. البته با این همه، زبان شعر وضوح بسیار خوبی دارد.
در بیت چهارم هم به غیر از این که «دل به صحرا زدن» به جای «دل به دریا زدن» گفته اند و آشنایی زدایی کرده اند، چندان خبری از تصویر تازه ای نیست، اما جمع شدن چند ایماژ قدیمی در یک بیت، خودش نوعی تازگی محسوب میشود.
از باب مثال می توان دو بیت از شاعران معاصر در مضمون جزء جزء بیت چهارم خانم محمدی ذکر کرد:
۱)سر به سنگ زدن آب
دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد
تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است
فاضل_نظری
۲)این که آب در حسرت حضرت عباس باشد [بر عکس اینکه حضرت عباس در حسرت آب باشند]:
زلال علقمه، در حسرت تو میسوزد
کنار آبی و لبهای تفته ات، تر نیست
مرتضی امیری اسفندقه
حال خانم محمدی این دو تصویر را در یک بیت گنجانده است:
تا قیامت سر به سنگ و دل به صحرا می زنند
رودها در حسرت لب های خشک میر ها
در بیت پنجم ضمن نمایش مظلومیت امام حسین علیه السلام، با استعمال به جای یک اضافه اقترانی (مهمانی تحقیرها)، عاطفهی بیت را قوت می بخشند. به ویژه آن که این اضافه در قافیه صورت گرفته است؛ چون کلمه قافیه به خودی خود برجستگی دارد.به دلیل وضوح زبانی بیت شاید بتوان از حذف حرف اضافه «به» در اصطلاح «به مهمانی رفتن» چشم پوشید.بیت آخر مشتمل بر یک ایجاز حذف موفق است. اصل تعبیر، از فلان «گرفته» تا فلان یا از فلان «بگیر» تا فلان است.
شاعر با نازک بینی «بگیر/گرفته» را از تعبیر حذف کرده است، بدون آنکه به معنی خللی وارد شود.
احساس بیت هم به دلیل تعبیر پیر شدن حضرت رقیه سلام الله علیها تقویت شده است.
با سپاس از بانو ندبه محمدی و آرزوی موفقیت برای ایشان.
■ محمد علی غروی