■ خاندوزی (هما)


شعر و ادب |

 

■  فاطمه میرزایی

به خانه رسیدیم. خسته بودم، خدا فقط ازاین خستگی ها به آدم بدهد. درست است که چند روزی بود که به دنبال پاسپورت و ویزا بودیم، ولی می‌ارزید. بعد از تعویض لباسهایم وضو گرفتم و سجاده‌ام را پهن کردم. سجده‌ی شکر به جا آوردم. در حال و هوای خودم بودم که دخترم از راه رسید. هر دو مشغول صحبت درباره‌ی پیاده‌روی اربعین شدیم. آنقدر ذوق و شوق داشتیم که متوجه‌ی گذر زمان نشدیم. روز و شب به اربعین فکر می‌کردم. به کمک دختران و نوه هایم برای کودکان عراقی عروسک‌های نمدی و بسته های حاوی شکلات و لوازم التحریر تهیه کردیم. نباتهای رضوی را در بسته‌های جداگانه مخصوص موکب داران قرار دادیم. بالاخره روز موعود رسید. من و دخترم آماده و مهیا بودیم.یک چرخ دستی بزرگ حاوی هدایای کودکان عراقی و موکب داران در دست من بود. دخترم هم کوله پشتی وسایل شخصی امان را تقبل کرد. در مسیر که به سمت مرز می‌رفتیم، دخترم عکس شهید بزرگواری به نام مجتبی علمدار را به من نشان داد. او خواست که به نیابت ایشان زیارت اربعین را به جا بیاوریم. با جان و دل قبول کردم. عکس چاپ شده را بر روی چرخ دستی نصب کردیم. فضای پیاده روی مملو از عشق بود. نمی‌گویم که خستگی نبود! خیال دیدن گنبد طلایی ارباب هوش را از سر تمام زائران ربوده بود. آنقدر خیال دور شده بود که دست خستگی به آن نمی‌رسید. بوی چای عراقی در فضا پیچیده بود. صدای نوحه و مرثیه‌ی ارباب حتی برای ثانیه‌ای قطع نمی‌شد. اگر هم صدا قطع می‌شد، باز دل دست به کار می‌شد و اینبار خودش نوحه خوان سالار شهیدان می‌شد‌. در مسیر که می‌رفتیم خودم را به جای خانم زینب کبری گذاشتم. بی یار و یاور، تنها، با آن همه کودک، در جوار نامحرمان، چه کرده است؟ من غرق در افکادم بودم که خادمی عراقی اینبار مرا غرق در گلاب کرد. حس خوبی بود‌. هر کجا اراده می‌ کردی نوشیدنی بود. هر کس با هر سلیقه‌ای مورد استقبال قرار می‌گرفت‌. شب شد و ما مجبور به توقف در یکی از موکب ها شدیم. هر چه کردیم نتوانستیم جای مناسبی پیدا کنیم. به اصرار یکی از عراقی‌های مهمان نواز به همراه چند خانم دیگر به منزلش رفتیم. از مهربانی آنان هر چه بگویم کم گفته‌ام. همه به خواب رفتند. من هر چه می‌کردم نمی‌توانستم بخوابم. این اولین سفر من بدون همسرم بود. نگران بودم. همگی خانم بودیم و دختر من هم خیلی جوان بود. از فرط خستگی پلک هایم دست به دست هم دادند و به خواب رفتم. در خواب مرد خوش سیما و نورانی را دیدم. او در کنار درب ورودی با صلابت و چهره ای دل نشین ایستاده بود. در ابتدا ترسیدم. او شروع به صحبت کرد و گفت: از هیج چیز نترسید، من مراقب شما هستم، با خیال راحت بخوابید. دیگر از نگرانی و دلهره خبری نبود. تا نماز صبح حتی یکبار هم از خواب نپریدم. برای نماز که بیدار شدیم، به حیاط خانه رفتم که طهارتی کسب کنم و برگردم، چشمم به چرخ دستی هدایای کودکان عراقی و عکس شهید برروی آن افتاد. ناگهان تمام خوابم مثل برق از جلوی چشمانم گذشت. خدایا مگر می‌شود؟ او خود شهید علمدار بود! خیلی خوشحال بودم. خوابم را برای دخترم تعریف کردم. روز بعد هر دو با چشمانی گریان قدم هایمان را استوار تر برمی‌داشتیم. شهدا زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند.