شعر و ادب
شعر و ادب |
■ آزاده حسینی
حسد چه می بری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
در یک تقسیم بندی کلی دو نوع متن داریم: نظم و نثر. در اینجا منظور حافظ از نظم، همان شعر است؛ و ای سست نظم! یعنی ای کسی که شعر سست می گویی! شعر بی کیفیت و ضعیف می گویی! چرا بر حافظ حسد می بری؟! اگر من مورد قبول و پسند خاطر مردم واقع شده ام و سخنانم لطیف و دلنشین هستند، این یک استعداد خدادادی و فطری است و اکتسابی نیست. در این بیت حافظ با طعنه، شاعران کم مایه ای را مخاطب قرار داده که به او حسادت می ورزیدند. در شعر حافظ بارها به حسود و حسادت اشاره شده است. «غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل»! «آه و فریاد که از چشم حسودِ مَهِ چرخ»؛ «یارب این نوگل خندان که سپردی به منش/ می سپارم به تو از دست حسود چمنش»؛ «بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود» «حافظ افتادگی از دست مده زانکه حسود/ عرض مال و دل و دین در سر مغروری کرد»
■ زهرا عراقی
همسایه مان نقاش خوبی است
یک آدم فعال و پرکار
او می کشد نقاشی اش را
در خانه ها بر بوم و دیوار
او هست خلاق و هنرمند
در کار خود خیلی دقیق است
با طرح های شاد و زیبا
هم آشنا و هم رفیق است
چون رنگ ها را می شناسد
استاد در ترکیب رنگ است
پایان کارش روی دیوار
یک نقش خیس اما قشنگ است.
بازی دسته جمعی/یه روز صبح آفتابی
خورشید خانم سلام کرد/مهربانی و شادی
مهمون خونه ها کرد/عجب روز قشنگی
پروانه و زنبوره/حلزون و سنجاقک
همگی با هم می خندند/رفتند به دشت قارچ ها
بازی کردند با اون ها /دورهمی خوش گذشت
خاطره شد براشون/ عجب روز قشنگی
پروانه و زنبوره/حلزون و سنجاقک
همگی باهم می خندند
■ آدرینا فغانی. کلاس دوم
نارنگی
■ آنیتاپرنور. پایه نهم
عاشق نارنگی بود. همیشه پیش از شروع جلسات نارنگی میخورد. باور داشت که این خود نارنگی است که خاصیت افزایش اعتماد به نفس را به همراه دارد. میگفت: «نارنگی جون میده به دَهان». دلیل این تصور هم از دوران مدرسه در او شکل گرفته بود. پدرش میوه فروشی داشت. برای همین فصل پاییز هر روز نارنگی با خود به مدرسه میبرد. به طوری که در کلاس درس او را نارنگی صدا میزدند، شاگرد زرنگی بود، قبل از هر امتحان یک نارنگی میخورد برای همین تصور میکرد این نارنگی و بوی خوب آن است که باعث شده در امتحان ها، مخصوصا شفاهی موفق شود. بزرگتر هم که شد بخشی از موفقیت های خود را مدیون نارنگی می دانست، تا آنجا که سعی میکرد کارهای مهم زندگی اش را به پاییز موکول کند. سفر های مهم در فصل پاییز، خانه خریدن در فصل پاییز و... تمام شهر را گشته بود تا این که یک کافه پیدا کرد که فقط در آنجا نارنگی سرو میشد. آب نارنگی، کیک نارنگی، و... در آن کافه اتفاقی برایش افتاد که او را از نارنگی دور کرد. به همین اندازه از پاییز متنفر شد. کیک زیبای نارنگی شکلی که همکارانش برای تولد تهیه کرده بودند، آن را به زمین کوبید. زندگی اش هیجان قبلی را نداشت. پس از چند سال وقتی به میانسالی رسید. در راه منزل در اتوبوسی کنارش کسی نشسته بود که نارنگی میخورد، تکه ای از نارنگی خود را به او داد. ابتدا مقاومت کرد ولی در آخر پذیرفت، وقتی نارنگی را در دهان قرار داد، حالی که سال ها پیش گم کرده بود را بازیافت. احساس میکرد دهانش جانی دوباره گرفت.
■ سارا مقصودلو. 17 ساله
لیاقت آدم ها را ما تعیین نمی کنیم. درست و غلط زندگی را ما تعیین نمی کنیم. یک وقتهایی، یک جاهایی، یک اتفاق هایی ما را از چشم نقطه ی امن زندگیمان می اندازد، راهمان را از او جدا میسازد، اما این را خوب میدانیم که تا ابد دلمان آن چیزی را میخواهد که کنار آنها داشتیم، دلمان شنیدن آن کلمه ای را میخواهد که فقط از زبان او میشنیدیم و آن حرفهایی که فقط مخصوص خودمان بود. ما همیشه خودمان ارزش خودمان را تعیین میکنیم و همیشه در موفق بودن در این راه ناکام مانده ایم، زیرا ما آدمهای ماندن نیستیم، آدمهایی هم نیستیم که پای رفتن داشته باشند، ما آدمهای راه های دو راهی هستیم. ما لیاقت بودن در کنار نقطه امن زندگیمان را نداریم، حداقل من ندارم. من همیشه نا امید کننده ترین بوده ام برایش، من برایش تکیه گاه بودم اما هر بار که در آینه نگاهش میکردم آن تکیه گاه من نبودم، من آدمی سست و نادرست بودم برای کسی که همه چیزش بودم. شما را نمیدانم اما من نقطه ی امن زندگی ام را از خودم نا امید کرده ام، برای من، نقطه ی امن زندگی ام، خودم هستم.
معرفی کتاب
شازده کوچولو
■ تبسم صفاری. کلاس هفتم
شازده کوچولو یکی از پر فروش ترین کتاب ها است که نویسنده این کتاب آنتوان دوسنت اگزوپری نویسنده فرانسوی است که یک سال قبل از سقوط هواپیمای اگزوپری سال 1943 نوشته شده بود. این داستان به زبان ساده و کودکانه نوشته شده بود. ولی تا الان به 100 زبان ترجمه شده است. این داستان در مورد پسر بچه ای بود که برای کسب خرد و دانش به سراسر دنیا سفر کرده بود. داستان در مورد مرد خلبانی است که در کودکی متوجه میشود مردم دچار کمبود تخیل و فهم هستند. پیشنهاد میکنم این داستان را بخوانید.
■ یاسمن صفری. پایه دهم انسانی
همه از پاییز می گویند، از راه رفتن در هوایش، از نواختن موسیقی باد و رقصیدن برگ هایش، از گریه ابرهایش، از هوای دلگیر و عاشقانه اش، از بوسه های باد برصورت درختش، از خش خش خاطراتش، از حال و هوای رنگی اش، از دنیای دلتنگی اش، از رنگ های زیبایش. نمی دانم باد در گوش برگ چه گفت که دل از شاخه برید یا شاید هم عاشق زمین شده بود. این ها حال و هوای چه فصلیست؟!
■ امیر محمد پرنور پایه سوم
یه روزی مادربزرگم در حیاط خانه ی چوبی اش کندوی عسل داشت. وقتی که در حیاطش بازی میکردم، آنقدر زنبورها وز وز میکردند و دور سرم میچرخیدند، صدای وزوزشان در گوشم میپیچید. من سعی میکردم با دستم آنها را دور کنم اما آنها باز هم می آمدند. از آنها دور شدم. اما توپم در آنجا بود. دوباره برگشتم که توپم را بگیرم یکدفعه مادربزرگم من را صدا زد من هم پیش او رفتم به من کمی عسل داد و من عسل را خوردم. خیلی طعم خوبی داشت. به مادربزرگم گفتم: این عسل ها از کجا به وجود می آیند؟ مادربزرگم گفت آن کندو را میبینی؟! آن زنبورهایی که ما را نیش میزنند عسل های خوشمزه ای هم به ما میدهند. با خود گفتم این موجود کوچک چه چیز خوب و خوشمزه ای به ما میدهد! از آن روز به بعد وقتی زنبوری را میبینم یاد حرف مادربزرگم میافتم و عسل های خوشمزه اش.