شعرهایی از مریم محمدیان
شعر و ادب |
۱
این ناکجا که بی تو سر هیچ جا نداشت
این ابتدا که بی تو سر انتها نداشت
این هرچه بادِ مانده به هوهوی بادها
عشق است وهیچ گاه غمِ مبتلا نداشت
عشق است و می درید جگرهای پاره را
در خاک و خون کشید جگرهای پاره را
تا مستی اش مدام شود خون تازه ریخت
یکباره سر کشید جگرهای پاره را
من مبتلا شدم جگری پاره پاره ام
انگشت های شعله وری بی اشاره ام
خون جگر به کاسه ی آتش گرفته ام
شادم که در میانه ی این سوگواره ام
می ریختم برای تو ، سرمستی ات مدام !
بعد از تو نیست می شوم ای هستی ات مدام!
دادی به باد آتش و خاکستر مرا
گفتی که هیچ باش ، تهی دستی ات مدام!
دستم تهی ست ، دار و ندار من آرزو
هیچ است در میانه و با هیچ روبرو
اصلا کسی نمانده ، کسی هم نبود تا
بعد از تو عشق را بسپارم به دست «او»
تا دست او گره بزند این طناب را
با من به دار حلقه کند آفتاب را
این چارپایه را بکش از زیر پای من
کوتاه تر کن این سر پر پیچ و تاب را
بی شک به باد می دهد این آرزو مرا
یا سمت هیچ می برد این هیچ سو مرا
«او»یی نمانده ، «او» که نبود از هزار سو -
آورده بود با تو سر گفتگو مرا
ای عشق از خودت به خودت ؛ داد! الامان !
ما مبتلا به هم شده بودیم تواَمان
ای مبتلای رفته به آغوش دیگران
من مبتلاترم ، به من آغشته تر بمان
۲
مرا که بی تو "هرگزم" به خود بخوان ، چنان "همیشه" باش و بی زمان ترین
شروع نه! تمام نه! ادامه باش ، پرنده ای به سمت آسمان ترین
دو شاخه ی غنوده در بر همند، دو مصرع ادامه دار مبهمند
چه بیت تازه ایست بازوان تو که باز می شوند و توامان ترین
هجوم ماه در دهان من تویی ، چه ماه روشنی ست در دهان من
اگرچه نور لفظ نیمه کاره ایست به وصف روشن تو ناتوان ترین
چه اتفاق عاشقانه ای شدی که اشک می شوم برای رفتنت
نریز بلکه خوب تر ببینمش، نریز اشک! ای فلان فلان ترین!
تو "رفتنی" که می رسی و می روی ، کدام رودخانه هم مسیر توست؟
که پا نهاده ای و جا نمانده ای بر آب ها ، روانِ /ه در روان ترین
به آسمان پرنده ای ببخش تا هوای تازه ای به پا کنی در آن
پرنده ها هزار می شوند و در هزار گوشه گوشه پرده خوان ترین
حرامیانِ در تو دل که برده اند ، حرامیانِ در تو شعر می شوند
دهان من گلی ست در دهان تو ، شکفته می شوی غزل دهان ترین!
3
من عاشقم این اتفاق تلخ و سنگینی ست
حتی اگر هرگز نگویم " دوستت دارم"
دیوانگی یعنی همین یعنی نباشی و
محکم تو را در بین آغوشم نگه دارم
حتی زمانی که تو رو تنها نمی بینم
مامان میگه :"دیوونگی تو خون زنها نیس
زن که نباید کل دنیا رو بخندونه"
مامان میگه :"تو عاشقی" ، می خنده به دنیا
انگار باور کرده زن هم میشه دیوونه
من عاشقم تو خوب می دانی پریشانم
معماری م سخت است یک رویای ویرانم
دیوانه ام ،دیوانه ام، دیوانه ام اما
هرگز نمی خواهم تو را از خود برنجانم
یک شانه ی مردانه می خواهم که گهگاهی
از چشم هایم روی آنها خون بگریانم...
مامان میگه :"بسّه ، همه عمرت پُر از گریه س
هی گریه
هی گریه ...
همش گریه
کدوم شونه ؟!"
دارم می خندم ، خنده خوبه ، خوبه با گریه
معجون تلخی میشه این شونه با دیوونه
حالا کنار من تویی ، تنهاتر از تن ها
تو میوه ی ممنوعه ای اما خدای من
هر بار می چیند تو را تنها برای من
پیراهنم دیوانگی را دوست دارد تا
در من زنی پیدا شود بی محتوای من
می بوسمت آنقدر که مثل تمشکی سرخ
لب وا کند بر روی لبهایت صدای من
جای صدای تو رو لبهات خالیه انگار ...
مامان میگه :"حرفاتو مردونه نزن دختر!"
جای صدای تو رو لبهام خط خطی میشه
می خندمو خون می چکه از شکل لبخندم
یه زخم داره عاشق این لعنتی میشه
این لعنتی
این زن
همین دیوونه
بی مرزه ......
عریانتر از آنم که که آغوشت بپوشاند
آنی که از تو شعر خواهد شد به جای من
بیزارم از آنکه برنجاند تو را اما
خون کسی که دوستت دارد به پای من
چشمامو می بندم چقد خونِ رو این شونه
معجون تلخی میشه این شونه با دیوونه
تن ها رو ول کن ، کل دنیا پُر شده از ما
می مونه از یه لحن مردونه دو دیوونه !
پیشکش به
هوشنگ چالنگی
گشوده چشمي
پياده از اسب هاي ابرويش
رها و رميده
در چراگاه پيشاني
وهفت سين ديوانه اي
كه سنبل اش ،
آرام مي خندد...
پيشكش به هوشنگ چالنگي
و بعداز ظهر كتف دريا
كه نيمه لخت
عروس اش هنوز به حجله نرفته است
بيرون نيامده از پا
هنوز ناخن و
بيرن نيامده انگشت
از ميان دو دست
در موسيقي ي مارو
در سه فصل رَحِم
نشنيده باهم
صداي رودخانه و روح...
اي روح
اي كشتي تن و
اي قايق من و
يا اي مسافر بدن
در رودخانه هاي بعد از عبور تو باز...
از آسمان به جاي خدا
برف مي باريد
با شش ضمير
بارش باران
واطلسي
كه گناهان ما را
شنا كنان
شستشو مي داد
پا در ركاب اسبي
به وسعت چشم...
دنيا عروس مي خواهد
با ماهي بزرگتراز دريا
با حجله اي عميق
عميق تَر از اقيانوس .
علی مومنی
از زمین تا آسمان نامرد می روید برادر جان
چون همیشه ناگهان نامردمی روید برادر جان
کشتزارم سبز بود اما نمیدانم چرا چندی است
جای گندم جای نان نامرد می روید برادر جان
منقرض شد پوریا و نسل قیصر چند وقتی هست
از کران تا بی کران نامرد می روید برادر جان
یوسفم باشی اگر قسمت نباشد سهم تو چاه است
از هم اینجا تا جنان نامرد می روید برادر جان
احسان مکتبی